تبلیغات
دانلود رایگان تحقیق و مقاله (تحقیق ای تی) - مطالب اردیبهشت 1391
 
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
فطری بودن فضایل و رذایل
آیا فضایل و رذایل ـ كه مسائل مورد نظر در اخلاق اند ـ فطری انسان است یا این كه تابع افكار اجتماعی و فردی و خیر و مصلحت اجتماعی و فردی هست؟
پاسخ به سؤال فوق، نسبت به دیدی كه می توان از انسان داشت، متفاوت است. اگر انسان را از حقیقت ثابت برخوردار ندانیم و تمام تحوّلات حاصل در وجودش را تابع عوامل خارجی بدانیم، نتیجه حاصل از چنین دیدی این خواهد بود كه فضایل و رذایل، تابع شرایط موجود است، و سخن گفتن از فطری یا غیر فطری بودن اخلاق، بی اثر و پوچ خواهد بود. امّا اگر انسان را دارای حقیقت ثابت بدانیم و آنچه در او ظهور فعلی می یابد عبارت از قوا و استعدادها، غرایز و فطرتهای نهفته در او باشد، نتیجه حاصل از این دیدگاه این است كه انسان می تواند برخوردار از ابزار ادراكی ای باشد كه شخص حق و باطل و خوب و بد باشد فضایل و رذایلی كه در پرتو اختیار و اراده، ظهور فعلی پیدا می كنند. بر اساس این بینش، هرگز عوامل خارجی و اجتماعی، چیزی را در انسان ایجاد نمی كنند، بلكه احیاناً زمینه شكوفایی آنها را فراهم می آورند. بینش ما درباره انسان این است كه او از حقیقت مجرّد و ثابتی برخوردار می باشد كه در جای خودش به اثبات رسیده است. آن حقیقت ثابت از دیدگاه قرآن،«روح الهی» است كه در انسان دمیده شده است.
«فإذا سَوَّیْتُهُ و نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحی ...»[1](آن گاه كه او را به خلقت كامل آراستم و از روح خود در او دمیدم...) فضایل و رذایل به این حقیقت ثابت الهام شده است.
«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّیها فألهَمَها فُجُورَها و تَقْویها»[2](سوگند به نفس و به كسی كه او را تعدیل كرد(و نیكو بیافرید) و شرّ و بدی، و تقوا و خوبی را به او الهام فرمود.)
طبق بیان قرآن، همان گونه كه ا نسان دارای فطرت و توحیدی است و از طریق آن، به وجود خدای بزرگ ـ كه دارای جمیع صفات زیباست ـ پی می برد. از راه فطرت نیز به فضایل و رذایل آشنا می گردد؛ و می یابد كه فضیلت، تقوای نفس؛ و رذیلت، فجور نفس است. عقل نیز این بیان قرآن را تأیید و ثابت می كند، و مسأله حُسن و قبح عقلی بیانگر آن است كه عقل به درك حُسن فضایل و قبح رذایل نایل می شود و به تبیین اخلاق نظری می پردازد.
اخلاق نظری بدان معناست كه اراده و اختیار انسان، نقشی در حسن و قبح صفات فضیلت و رذیلت ندارد. این كه چه صفاتی خوب است چه صفاتی بد، از قلمرو اختیار و اراده ما خارج است. اراده ما محور خوب و بد نیست؛ بلكه حسن و قبح دارای ملاك عقلی و فطری است. این كه عدالت و احسان خوب است و ظلم و بخل در انفاق، بد است؛ از جمله این صفات است. آنچه در قلمرو اختیار و اراده قرار می گیرد، مربوط به اخلاق عملی است ـ كه دین و عقل عملی بیانگر آن می باشند ـ عمل مسأله ای مشخّص در مسیر حصول تهذیب نفس از جمله اخلاق عملی است. البتّه مُشخّص نوع اخلاق عملی، اخلاق نظری ـ به عنوان زیر بنای اخلاق عملی ـ است.
معنای فطری بودن فضایل و رذایل این نیست كه مصادیق آنها را بدون تعلیم و تربیت و وجود معلّم درك كنیم و محتاج به ارسال رسل نباشیم؛ اگر چنین بود، هیچ كس و هیچ قوم و اجتماعی در مصادیق و فضایل و رذایل، اختلافی نمی داشت.
هر انسانی، حسن عدالت و قبح ظلم را درك می كند و در آن اختلافی ندارد؛ ولی در مصادیق عدالت و ظلم، آرا و نظرها مختلف است. لذا مسائل بیان شده در دین، مصادیق فضیلت و رذیلت هستند؛ كه ملاك آنها حُسن و قبح عقلی است. زیرا عقل، نخست اعتماد به دین را ثابت می كند آن گاه می گوید. اوامر دینی ـ كه بیان كننده فضیلت اند ـ برگشت به عدالت و كمال انسانی دارد. و نواهی ـ كه بیان كننده رذیلت اند ـ برگشت به ظلم و نقص در انسانیت می كنند.
به عبارت دیگر، می گوییم: فضایل و رذایل از آن جهت فطری اند كه انسان، به لحاظ مرتبه عالی وجودی اش، طالب كمال انسانی بوده و صفات مبعود را جستجو می كند؛ و به لحاظ مرتبه دانی وجودی اش، در طلب مادّیت و مُلك و در پی صفات پست حیوانی می باشند. بنابراین، آنچه از صفات و اعمال، مناسب مرتبه انسانی باشد، فضیلت و آنچه صرفاً در جهت رشد صفات حیوانی باشد ـ به نحوی كه با بُعد والای انسانی منافات داشته باشد ـ رذیلت محسوب می شود. از دیدگاه عقل، صفات انسانی حُسن، و صفات حیوانی صرف، نوعاً برای انسان، قبح و زشت است.

[1] .سوره ص، آیه72.
[2] . سوره شمس، آیه7و8.
محمدرضا امینی زاده، اخلاق اسلامی، ص 11 ـ 13


منبع: www.andisheqom.com






نوع مطلب : مذهبی، اخلاق، 
برچسب ها : فطری بودن فضایل و رذایل،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
وجدان اخلاقی
«... و لكنّ الله حبّب الیكم الایمان و زیّنه فی قلوبكم و كرّه الیكم الكفر و الفسوق و العصیان اولئك هم الرّاشدون؛ ...ولی خداوند ایمان را برای شما محبوب ساخت و آن را در دلهایتان بیاراست و كفر و نافرمانی و گناه را منفور گردانید؛ این چنین افرادی، هدایت یافتگان می‌باشند.»
چیزهایی كه انسان، خوبی و بدی آنها را در باطن و درون خویش و بدون تعلیم كسی درك می‌كند، و به سان امور غریزی جزء سرشت او به شمار می‌روند، «وجدان اخلاقی» و یا «اخلاق فطری» نامیده می‌شوند، ولی به آن دسته از خوبیها كه در نهاد انسان ریشه عمیق دارند، ولی بشر به خوبی و بدی آنها از راه فطرت واقف نشده، بلكه حسن و قبح آنها را در مكتب سفیران وحی و یا رجال بزرگ جهان آموخته است، «اخلاق غیر فطری» و یا تربیتی می‌گویند.
در سراسر جهان و در میان همه ملل، ظلم و ستم و ازدواج با محارم زشت و قبیح به نظر می‌رسد؛ البته انسانها زشتی ستم را از طریق فطرت درك كرده و قبح ازدواج با محارم را از طریق تعالیم و شرایع آسمانی فرا گرفته‌اند.
برای شناسایی امور فطری از غیر فطری، قواعد و نشانه‌هایی است كه با به كار بستن آنها می‌توان این دو را از هم تمیز داد:
1. امور فطری به نقطه‌ای و یا به صنفی و نژادی اختصاص ندارند و انسان در توجه و فراگیری آنها به كسی نیازمند نیست.
2. از آن جا كه خود فطرت هادی و رهبر است، عوامل جغرافیایی و اقتصادی و سیاسی و آموزشی، در پیدایش و توجه انسان به آنها دخالت ندارد.
3. تبلیغات خلاف، اگر چه از نمو و رشد آنها می‌كاهد، ولی هرگز آنها را ریشه‌كن نمی‌سازد.[1]
قرآن با ندای رسا اعلام می‌كند كه: خدا در نهاد بشر، میل و رغبت و علاقه به ایمان و عشق به خدای جهان را نهاده و آن را محبوب او ساخته، و كفر و نافرمانی و گناه را منفور گردانیده است، آن جا كه می‌فرماید:
«و لكنّ اللّه حبّب الیكم الایمان و زیّنه فی قلوبكم و كرّه الیكم الكفر و الفسوق و العصیان» خداوند نه تنها حس خدا شناسی را به ما مرحمت فرموده و سرشت ما را با اعتقاد به مبدأ آمیخته است، بلكه دلهای ما را به آن دسته از خوبیها نیز كه بدون معلم و مربی، از درون خویش به آنها الهام می‌شویم، آراسته است، و چنین معنای گسترده‌ای را می‌توان از جمله «حبّب الیكم الایمان» استفاده نمود؛ زیرا در جمله دوم، علاوه بر انزجار از کفر، انزجار از فسق و عصیان نیز فطری معرفی شده است؛ بنا بر این، مقصود از محبوب گردانیدن ایمان، تنها خداشناسی نیست، بلكه علاوه بر آن، سرشت ما با یك سلسله سجایای اخلاقی به هم آمیخته است، و روح ما به طور نا خودآگاه، به سوی آناه كشیده می‌شود.
اینك به برخی از امور فطری كه می‌تواند از مصادیق روشن آیه شریفه باشد، اشاره می‌كنیم:
خداشناسی و پیدا كردن سر نخ سلسه وجود و مبدأ پیدایش سیل خروشان جهان هستی و توجه به سازنده این همه مصنوعات شگفت‌انگیز، آن چنان فطری است كه خمیره انسان با طلب و جستجوی آن، آمیخته است.
گذشته از حس خداجویی، علاقه به تمام فضایل اخلاقی و سجایای انسانی با وجود ما، عجین شده است و میل به یك سلسله خوبیها و انزجار از بدیها در ما ریشه فطری دارد؛ در جهان، ملتی را نمی‌شناسیم كه پس دادن امانت را ناپسند، و خیانت به امانت را شرافت بداند، و یا وفاداری به پیمان را كاری زشت و پیمان شكنی را كاری نیكو تلقی كند.
پدری كه به كودك وعده انجام كاری را می‌دهد، اگر به موقع آن را انجام ندهد، مورد سرزنش كودك قرار می‌گیرد و كودك طبق فطرت انسانی خود، چیزی جز این، درك نمی‌كند كه باید به «پیمان» عمل كرد.
راست گویی، با قلم آفرینش بر صحیفه فطرت هر انسانی نوشته شده است، كودك جز راست گویی چیزی نمی‌شناسد. پاك دامنی و عفت، جزء خمیره وجود انسان می‌باشد؛ حتی زنان آلوده در نخستین برخورد، كوشش می‌كنند كه خود را عفیف و پاك قلمداد نمایند؛ یغماگران و راهزنان هنگام تقسیم اموالی كه از مردم به یغما برده‌اند، عدل و انصاف را محور كار خود قرار می‌دهند و انحراف از آن را بد و ناستوده می‌شمارند.
بشر تمام این معلومات فطری را در هر دو بخش در دبستان آفرینش آموخته، دستگاه آفرینش، همه این كمالات را در نهاد هر بشری به ودیعت نهاده است.
قرآن مجید با صراحت هر چه تمامتر به این حقیقت مسلم در سوره‌هایی تصریح كرده است، آن جا كه می‌فرماید:
1. «و نفس و ما سوّیها فالهمها فجورها و تقویها؛[2]
سوگند به روح و خدایی كه آن را آفرید و بدیها و خوبیها را بدان الهام كرد».
2. «و هدیناه النّجدین»؛[3]
راه خیر و شر و حق و باطل را به انسان نشان دادیم».
3. «انّا خلقنا الانسان من نطفه ‌امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا؛[4]
ما انسان را از نطفه مخلوط، آفریده و آزمایش می‌نماییم و او را شنوا و بینا (آشنا به حق و باطل) قرار دادیم».
خداوند نه تنها در سرشت انسان میل به خوبی و انزجار از بدیها را نهاده، بلكه نفس سرزنش ‌كننده‌ای به بشر داده است كه هنگامی انسانها از آن گامی فراتر نهادند، آنان را به شدیدترین وضعی ملامت و سرزنش می‌كند، آن جا كه می‌فرماید:
4. لا اقسم بیوم القیامه و لا اقسم بالنّفس اللّوامه؛[5] --------------------------------
سوگند به روز رستاخیز و سوگند به روح سرزنش كننده!»
5. قرآن مجید، ضمن شرح مبارزات پی گیر ابراهیم بت شكن، در آیه كوتاهی به نیروی وجدان اشاره نموده است و مضمون آیه، مربوط به قضات دادگاهی است كه برای محكوم كردن ابراهیم تشكیل شده بود. ابراهیم، بتهای بتكده را یكی پس از دیگری شكست و تلّی از چوب در وسط بتكده پدید آورد و سپس تبر را بر دوش بت بزرگ نهاد و بتخانه را ترك گفت.
برای سران قوم از قراین معلوم بود كه شكستن بتها كار ابراهیم است و بس؛ وی به دادگاه احضار شد و در برابر هیأت قضات قرار گرفت. وقتی از وی شرح ماجرای بتكده را پرسیدند، وی گفت: جریان را از بت بزرگ بپرسید. در این موقع،‌ هیئت دادرسی در بن بست عجیبی قرار گرفت؛ زیرا اگر بگویند بت بزرگ درك و شعوری ندارد، ابراهیم به آنان اعتراض خواهد كرد كه چگونه موجودی را كه چیزی نمی‌فهمد، پرستش می‌كنید. اگر بگوید او می‌فهمد و سخن می‌گوید، خواهد گفت: پس چرا از من می‌پرسید؟!
در این موقع وجدان خفته آنان بیدار شد و همدیگر را ملامت كردند و گفتند: شما ظالم و ستمگرید.
قرآن مجید این صحنه سرشكستگی و محكومیت وجدانی را چنین نقل می‌كند:
«فراجعوا الی انفسهم فقالوا انّكم انتم الظّالمون ثمّ نكسوا علی رؤوسهم لقد علمت ما هؤلاء ینطقون؛[6] آنان به وجدان خود مراجعه كردند و همدیگر را ملامت نمودند و گفتند: شما ظالم و ستمگر هستید؛ سپس سرهای خود را از شرمندگی به زیر افكندند و گفتند: تو كه می‌دانی بتها قدرت بر سخن گفتن ندارند».
در احادیث و روایات اسلامی درباره موضوع وجدان، تذكراتی داده شده است.
امیر مؤمنان علی علیه السلام می‌فرماید:
«انّه من لم یعن علی نفسه حتّی یكون له منها واعظ و زاجر لم یكن له من غیرها زاجر و لا واعظ؛[7] كسی كه برای او واعظ و اندرزدهی از درون نباشد، (كه او را از كارهای زشت باز دارد) هرگز برای چنین شخصی،‌پند دادن و نصحیت كردن از خارج سودمند نخواهد افتاد، و گفتار دیگران درباره او مؤثر واقع نخواهد شد».
یك چنین ادراكات فطری و جهانی نمی‌تواند مولود منهیات اجتماعی و یا معلول خواهشهای وا پس زده و تمایلات سر كوفته باشد.
این جاست كه حقیقت آیه مورد بحث به طور واضح تجلی نموده و انسان اذعان پیدا می‌كند كه به راستی خداوند، روح ما را با ایمان و پاكیها در هم آمیخته و روان ما را از بدیها و پلیدیها مبرا ساخته است (حبّب الیكم الایمان و زیّنه فی قلوبكم و كرّه الیكم الكفر و الفسوق و العصیان).

[1] . برای توضیح بیشتر درباره شناسایی امور فطری به كتاب «عصر بازگشت به ایمان» تألیف نگارنده مراجعه فرمایید.
[2] . شمس (91) آیه 8.
[3] . بلد (90) آیه 10.
[4] . انسان (76) آیه 20.
[5] . قیامت (75) آیه 1ـ 2.
[6] . انبیاء(21) آیه 64ـ 65.
[7] . نهج البلاغه عبده، خطبه 78 (لفظ یعن صیغه مجهول است؛ یعنی كسی كه از طرف خداوند به او كمك نشود تا از درون باز دارنده‌ای داشته باشد).
جعفر سبحانی - نظام اخلاقی اسلام، ص 71 - 79

منبع: www.andisheqom.com






نوع مطلب : اخلاق، 
برچسب ها : وجدان اخلاقی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
روش های عملی خود شناسی
ابتدا باید توجه داشت كه صفات اخلاقی در انسان به دو صورت فعّال و غیر فعّال وجود دارد. صفات فعّال صفاتی هستند كه به علّت فراهم بودن شرایط به ظهور رسیده اند و اینك به صورت فعّال در وجود انسان منشأ اثرند. شناخت این گونه صفات، كار چندان مشكلی نیست به طوری كه اگر شخص منصفانه به بررسی احوال درونی خود بپردازد و اعمال خود را مورد دقت و تأمل قرار دهد، می تواند این گونه صفات را در خود بشناسد. البتّه استفاده از نظر و قضاوت دیگران، به خصوص صاحب نظران نیز در این خصوص می تواند مفید باشد.
صفات غیر فعال صفاتی هستند كه یا به جهت ضعف، وجودشان چندان محسوس نیست و یا بصورت استعدادند و چون هنوز شرایط لازم برای ظهور و تقویت آنها فراهم نیامده، حالت كُمونی دارند. این قبیل صفات كه در وجود انسان زمینه آماده ای برای رشد و پرورش دارند، به محض آماده شدن شرایط ، شروع به رشد می كنند و به فعلیت می رسند.
شناخت این قبیل خصوصیات روحی، قبل از اینكه به مرحله ظهور برسند، كار آسانی نیست بلكه باید با توجه به اصولی كه خواهیم گفت، به شناخت آنها پرداخت. شناسایی این خصوصیات روحی و استعدادهای مثبت یا منفی از آن جهت اهمّیت دارد كه اگر انسان از وجود آنها در درون خود غافل باشد، نه قادر به بهره برداری صحیح از استعداد های مثبت می شود و نه به موقع به مقابله با استعدادهای منفی می رود. تا صفتی در مرحله بالقوه قرار دارد و به فعلیت نرسیده است، جلوگیری از رشد و تقویت آن، كار چندان مشكلی نیست امّا در صورتی كه به فعلیت رسد و به صورت یك صفت فعال درآید، تضعیف و انهدام آن به مراتب مشكلتر است. از این رو، پیش آگهی بر ضعفهای موجود در سازندگی معنوی انسان اهمّیت به سزایی دارد.
انواع صفات و استعدادها
كسی كه امروز تصمیم به شناخت صفات و خصوصیات خود و تزكیه و اصلاح خویش می گیرد، دارای مجموعه ای وسیع از صفات و استعدادها ـ خواه در جهت مثبت، خواه در جهت منفی ـ است پاره ای از این صفات جنبه اكتسابی دارد، یعنی شخص به دست خود و تحت تأثیر عوامل و شرایط محیطی ـ اعم از خانواده و مدرسه و اجتماع ـ آنها را به دست آورده است؛ پاره ای دیگر، دارای زمینه های موروثی است و با مساعدت شرایط محیطی، عوامل تربیتی و همراهی صفات جنبی دیگر به مرحله فعلیت رسیده است. بعضی دیگر از استعداد ها ممكن است جنبه خدادای داشته و چه بسا سابقه ای در نسل گذشته نیز نداشته باشد.
شناخت صفات و استعدادهای موروثی
برای تشخیص صفات موروثی از اكتسابی می توان به مطالعه در احوال نسل گذشته پرداخت تا با كشف و شناخت صفات روحی و مَلَكات اخلاقی آنان، خصوصیاتی را كه استعداد آنها احتمالاً از طریق موروثی به ما رسیده است و در صورت آماده شدن شرایط به سهولت به ظهور خواهند رسید، شناسایی كرد. البتّه نمی توان تمامی صفات و خصویاتی را كه از طریق توارث به شخص منتقل می شود شناخت و آنها را به طور دقیق مشخص كرد، امّا چون صفات نسل یا نسلهای قبلی زمینه هایی را در روح انسان ایجاد می نماید، شناخت آنها در این زمینه از نظر تربیتی حایز اهمّیت است. البتّه نه موروثی بودن یك استعداد منفی از انسان سلب مسئولیت می كند و نه دارا بودن یك فضیلت موروثی به تنهایی امتیاز محسوب می شود. آنچه مِلاك اجر و پاداش در پیشگاه خداوند است سعی و مجاهدت انسان در جهت تزكیه و تحصیل كمال است. قرآن كریم می فرماید:
وَ اَنْ لَیْسَ لِلْا نْسان اِلا ما سَعی[1]
برای انسان بهره ای جز آنچه خود به دست آورده است، نیست.
تنظیم جدول صفات
بنابراین، با مطالعه در زندگی خویشان و اطرافیان نزدیك می توان استعدادهایی را كه احتمالاً از طریق توارث به ما منتقل شده اند و چه بسا پاره ای از آنها به فعلیت رسیده اند و پاره ای دیگر هنوز حالت بالقوه دارند را، شناسایی و در جدولی تنظیم كرد، بدین ترتیب كه صفات و استعدادهای موروثی مثبت را در یك ستون و صفات و استعدادهای منفی را در ستون دیگر قرار داد و با قرار دادن علاماتی، شدّت و ضعف آنها را مشخّص كرد. سپس صفات اكتسابی را نیز به همان ترتیب در دو ستون گرد آورد.
برای كشف و شناسایی صفات و خصوصیات خود، علاوه بر مطالعه در زندگی نسل قبل و بررسی دقیق احوال خود، می توان از طریق مطالعه در خصوصیات دوستان نزدیك و كسانی كه با آنها معاشرت نزدیكتری داریم نیز به نكاتی پی برد زیرا دوستی و صمیمیت جز در سایه وجوه مشترك روحی و اخلاقی امكان پذیر نیست. مثلاً اگر كسی فرد متین و موقّری است هرگز نمی تواند با شخص سبك سری طرح دوستی بریزد و یا صمیمی شود. یا كسی كه صالح و خیر خواه دیگران است نمی تواند با كسی كه فاسق و بدخواه دیگران است پیوند دوستی برقرار كند و ... بنابراین، بررسی خصوصیات روحی و اخلاقی دوستان و آشنایان نزدیك نیز می تواند به طور غیرمستقیم ما را در شناخت خصوصیات روحی و اخلاقی خودمان تا حدّی یاری كند.
مراقبه
بعد از تنظیم چنان جدولی، می توان با روزی یك بار مراجعه به آن، نسبت به احوال درونی خود آگاه شد و به ضعفها و قوّتهای قطعی یا احتمالی خود توّجه پیدا كرد. همین توّجه و آگاهی مداوم، سبب می شود انسان از حالت غفلت و بی خبری خارج شود و ندانسته در جهت صفات درونی خود به حركت درنیاید، بلكه از روی عقل و شعور و با دخالت اراده به كنترل امیال و صفات و مراقبت از اعمال خویش بپردازد(مراقبه). میزان موفقیت انسان در جهت كنترل و تعدیل این صفات علاوه بر سعی و دقت او، با مراتب ایمان و تقوا و توّجه او به خدا متناسب است، به طوری كه هر گاه در برابر صحنه ای قرار گیرد یا در آستانه حادثه ای واقع شود كه احتمال بروز ضعف و لغزشی در خود می دهد(با پیش آگاهی بر صفات و استعدادهای موجود) اگر در آن جا لحظه ای چند توقف و تأمّل كند و با توّجه به خدا و پناه بردن به درگاه الهی از او طلب یاری نماید، اراده او تقویت شده، می تواند بر امیال و خواسته های درونی خود غلبه نماید:
اِنَّ الذَّینَ اتّقَّوْا اِذا مسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیطانِ تَذَكَّرُوا فَاِذا هٌمْ مٌبْصِرُونَ[2]
افراد پرهیزكار هنگامی كه شیطان آنها را وسوسه كند متذكّر شده، به یاد خدا می افتند و در همان حال بصیرت می یابند.
مراقبه از مهمترین شرایط سلوك الی الله و از لوازم حتمی آن است. تا در این زمینه، موفقیت نصیب كسی نشود، در سایر مراحل نیز توفیقی به دست نخواهد آمد. زیرا شرط اوّل برای گام برداشتن در مسیر زندگی خدا این است كه شخص از وظایف و تكالیفی كه بر عهده دارد غفلت نكند و بتدریج باطن خود را از آلودگی تصفیه نماید و لازمه آن، مراقبت كامل و دایمی از اعمال و حالات قلبی است. بزرگان اهل معرفت، مراقبه را در حكم پرهیز از غذای نامناسب، و سایر عوامل و مراتب معنوی را در حكم دارو دانسته اند. تا وقتی مریض از آنچه برای او مناسب نیست پرهیز نكند، دارو در او موثّر نمی افتد.
مراقبه را مراتبی است، لكن حقیقت آن در تمام مراتب این است كه شخص، خداوند متعال را ناظر و مراقب خویش داند و سعی در مراعات ادبِ حضور نماید كه:
اِنَّ الله كانَ عَلَیْكٌمْ رَقیباً[3]
به یقین خدا در همه حال مراقب و نگران شماست.
اولین مرتبه از این ادبِ حضور آن است كه شخص چون خود را در پیشگاه خدا و در محضّر او می بیند، اقدام به مخالفت نكند، یعنی حریم اوامر الهی را نكشند و به ارتكاب حرام یا ترك واجب اقدام نكند. امّا مرتبه بالاتر این است كه شخص از هر آنچه خلاف رضای حقّ است پرهیز كند و حتی از امور لهو نیز دوری جوید و در هر كاری، ملاك ترك یا انجام عمل را رضای خدا قرار دهد. اگر مدت زمانی بر این روش مداومت كند، و با علم و آگاهی از نقاط ضعف خود از غلبه هوای نفس جلوگیری به عمل آورد، این حال برای او ملكه شده، در او پایدار می شود[4].
محاسبه
یكی از لوازم موفقیت در امر مراقبه این است كه شخص در آخر هر روز، زمان مناسبی را برای رسیدگی به اعمال روزانه خود اختصاص دهد، و در آن به محاسبه نفس خویش بپردازد. محاسبه نفس از عوامل بسیار موثّر در اصلاح و تهذیب نفس و تقویت و پرورش اراده است كه در تعالیم اسلامی مورد تأكید قرار گرفته است. حضرت امام موسی كاظم ـ علیه السّلام ـ می فرمایند:
لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسِبْ نَفْسَهُ كُلَّ یَوْمٍ مَرَّهً[5]
آن كس كه روزانه یك بار به محاسبه نفس خویش نپردازد، از ما نیست.
در ضمن این محاسبه روزانه، اگر شخص با مواردی مواجه شود كه از وظایف خود تخلّف كرده و خطایی از او سَر زده است، باید بلافاصله در مقام توبه و استغفار بر آید و با توجه به اصولی كه در شرع آمده است به جبران آن پرداخته، و تصمیم قاطع بر ترك آن بگیرد و مراقبت جدی كند كه بار دیگر آن خلاف تكرار نشود. و اگر در انجام وظایف تخلّف نكرده و اعمال صالحه از او سَر زده است، آنرا توفیق الهی در حق خویش بداند كه خیری را به دست او جاری ساخته است، لذا از بابت آن خدا را شكر گزارد.[6] حضرت امام جعفر صادق ـ علیه السّلام ـ می فرمایند:
اگر موقف حساب را هول و هراسی نبود جز شرم و حیایی كه از عرضه كردن اعمال به درگاه خداوند متعال به انسان دست می دهد و رسواییی كه در نتیجه پاره شدن پرده عیب پوشی خدا و برملا شدن اعمال پنهانی به بار می آید، سزاوار بود كه آدمی سَر به كوه به بیابان بگذارد... آری، كسی كه عرصه محشَر را با تمام هولها و سختیهایش در هر نفسی كه می كشد مشاهده كند و به دیده دل، ایستادن در پیشگاه خدای جبّار را ببیند، دراین صورت: یَاّْ خُذُ نَفْسَهُ بِال‌ْمُحاسَبَهِ كَاَ نَّهُ اِلی عَرَصاتِها مَدْعُوٌّ وَ فی غَمَراتِها مَسئوولٌ.(خود را به پای میز محاسبه می كشد آن چنان كه گویی در عرصه قیامت خوانده شده، و در میان گرفتاریهای آن روز مورد سؤال قرار گرفته است). خداوند می فرماید:اِنْ كانَ مِثْقالَ حَبَّهٍ مِن خَردَلٍ اَتَیْنا بِها وَ بِنا حاسِبینَ.(اعمال انسان را هر چند به كوچكی دانه خردلی هم باشد، می آوریم و به حسابش كاملاً رسیدگی می كنیم).[7]

[1] . نجم،39.
[2] . اعراف،200.
[3] . نساء،1.
[4] . علامه طباطبایی، رساله لبّ الّلباب،ص181.
[5] . اصول كافی.
[6] . كسانی كه اصلاح خود را جدی می گرفته اند، هنگام محاسبه اگر به موارد خلاف بر می خوردند برای اینكه آثار سوء آن جبران و ار تكرار و ارتكاب مجدد آن جلوگیری كنند، بر خویشتن سخت می گرفتند و خود را مجازات می نمودند، و برای این مجازات مراتبی قائل بوده اند كه از آن به مشارطه، معاتبه و مجاهده تعبیر می كنند. رجوع كنید به كتاب «چهل حدیث» حدیث شماره 1؛«مٌحًجّهُ البَیْضاء»،8/149و «حقایق»،ص571 از ملا محسن فیض كاشانی؛«كیمیای سعادت»،2/484 از امام محمد غزالی.
[7] . مصباح الشریعه.
محمدعلی سادات - اخلاق اسلامی، ص 136


منبع: www.andisheqom.com






نوع مطلب : اخلاق، 
برچسب ها : روش های عملی خود شناسی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
موانع خودشناسی
ممكن است در یك نگاه سطحی، انسان به سهولت مسأله را برای خود حل شده تلقی كند و خویشتن را از نقصها و ضعفها مبرّا بیابد و بدین وسیله خود را در پیش خود تبرئه كند. امّا روشن است كه راه و رسم حقیقت جویی این نیست. كسانی كه تا این اندازه مسأله را سهل می شمرند و چنین خوش بینانه به خود می نگرند، هرگز توفیق اصلاح خود و در نتیجه نیل به كمال را نمی یابند. كسی كه از عیبهای اساسی خود چشم پوشی می كند، خود را انسانی كامل و عاری از عیب و نقص می شناسد، و همین شناخت نادرست از خود، سبب می شود كه احساس استغنا و بی نیازی بر او چیره شود. بدیهی است كه همین احساس بی نیازی نسبت به یك اصلاح جدّی و بنیادی، راه را برای هر گونه سازندگی اصولی مسدود می كند.
بنابراین، برای حصول موفقیت در خویشتن شناسی، شخص باید ابتدا دامن همّت بر كمر بندد و از روی حقیقت جویی به تجزیه و تحلیل احوال درونی خود بپردازد و از فریب دادن خود به شدّت اجتناب ورزد و بداند كه با اغفال خود و دیگران واقعیت عوض نمی شود و كسی از این راه به سعادت و كمال نمی رسد. به عبارت دیگر، در مسیر كمال، راه میان بُر وجود ندارد تا شخص بی آنكه به شناخت و اصلاح خود بپردازد و متحمّل رنجها و سختیهای راه شود، مراحل كمال را یك شبه طی كند و به مقصد موعود برسد، بلكه باید مراحل تزكیه و تكامل را، همچون پله های نردبان، یكی پس از دیگری طی كند تا به مقصد نهایی رسید. كسانی كه بعد از مدتها گام زدن در مسیر كمال، سرانجام در مراحل حساس راه، غافلگیر و به كلی از مسیر خارج شده اند اغلب كسانی هستند كه ناخالصیهای اولیه را همچون آتش زیر خاكستر با خود همراه دارند و به صورت جدّی فكری به حال آنها نكرده اند. اینان از تزكیه تنها به موارد سطحی و محدود اكتفا نموده اند و به جای پرداختن به تزكیه حقیقی ـ‌كه مشتمل بر یك خانه تكانی عمیق درونی است ـ به تزكیه اسمی و تقوای ظاهری كه ورد زبان ظاهربینان و دون همّتان است، بسنده كرده اند و لذا در مراحل حساس قادر به نگهداری كمالات و معنویات به دست آمده، نبوده اند.
متأسفانه در شرایط عادی، انسان از شناخت و قبول عیبهای خویش سرباز می زند. گرچه در مقام لفظ، همگان ادّعای پذیرفتن ضعفهای خود را دارند، امّا شواهد بی شماری موجود در زندگی روزمره انسانها نشان می هد كه بسیار نادرند افرادی كه صادقانه و مشتاقانه به دنبال شناخت عیبهای خود باشند، بلكه اغلب هر كس عیبهای خود را توجیه می كند و به صراحت یا تلویح خود را از نقص یا عیب مبرّا می داند و با این توجیه، راه درك واقعیت را بر روی خود مسدود می كند و در همان اولین قدم، باب هر گونه اصلاح جدّی را می بندد. لذا اگر بگوییم كار اصلاح، اغلب در همان قدم اوّل با شكست مواجه می شود، گزاف نگفته ایم.
اغلب اظهار می شود كه خویشتن شناسی كار سخت و دشواری است و از عهده هر كس بر نمی آید. امّا حقیقت غیر از این است. مهمترین عاملی كه بسیاری از افراد را در این زمینه با شكست مواجه می گرداند دشواری خویشتن شناسی نیست بلكه وحشتی است كه هر كس از آشنایی با نقصهای خود دارد. آنچه مسلم است، این است كه هر كس به طور قطع می تواند خود را بشناسد و بر صفات و خصوصیات خود آگاه شود. اشكال اساسی در این خصوص نداشتن عزم راسخ برای آشنایی با نقصهای خویشتن است.
موانعی كه بر سر راه خویشتن شناسی اخلاقی وجود دارد و انسان را از شناخت واقعیات درونی خویش باز می دارد، عوامل چندی است كه در زیر به اهمّ آنها اشاره می نماییم:
1-یكی از مهمترین عواملی كه انسان را از شناخت واقعی خویش باز می دارد خود پسندی است. انسان بر اساس خود خواهی، خویشتن و آنچه را كه متعلق به خویشتن است، می پسندد و به این سهولت حاضر نمی شود نقص و عیبی را در این زمینه بپذیرد. خود پسندی از بدترین مظاهر خودخواهی و از مضرّترین عوامل حیات دنیوی و اخروی انسان است. امام باقر ـ علیه السّلام ـ می فرمایند: سه چیز پشت انسان را می شكند:كسی كه عمل خیر خود را زیاد بشمارد؛ گناه خود را فراموش كند؛ و گرفتار خود پسندی شود.[1]
2- انسان به تدریج نسبت به آنچه دارد انس می گیرد. همین انس و عادت به آن چیز، ضخیمترین حجابی است كه نمی گذارد آدمی حقیقت آن را به درستی بشناسد. این مطلب در مورد افكار، عقاید، صفات و حالات نیز صادق است.
3- معمولاً كسی كه از داشتن شخصیت حقیقی محروم است، در نظر خود شخصیت كاذبی برای خویش می سازد كه گاهی با حقیقت، فرسنگها فاصله دارد، یعنی خود را صاحب قدر، بها، شأن، منزلت و كمالی می بیند كه چه بسا جز در خیال او وجود نداشته باشد. در این حال، اگر كسی نقصهای او را یادآوری كرد یا او خود آنها را دید و پذیرفت، قدر و بهای كاذبی كه برای خود قایل بود و دل خود را به آن خوش كرده بود از دست او بیرون می رود و تحمل این امر برای كسی كه از داشتن شخصیت حقیقی محروم است، بسی مشكل است. بنابراین هر گاه عیبهای او از پرده برون افتد، با لطایف الحیل مسأله را حتی برای خود نیز توجیه می كند تا مبادا پذیرش این نقصها شخیت كاذبی را كه برای خود ساخته است، درهم شكند و آرامش سطحی موجود را از دست او بستاند.
4- متأسفانه اكثر مردم در شرایط عادی، دغدغه ای نسبت به نقص و كمال خود ندارند و نیازی به شناخت و اصلاح خود احساس نمی كنند. حساسیت در برابر نقص، تا زمانی در انسان وجود دارد كه روح، هشیاری و بیداری خود را از دست نداده باشد اگر نه، هر اندازه كه روح انسان با خو گرفتن به نقصها و آلودگیها، هشیاری طبیعی خود را از دست دهد، از حساسیت او در برابر نقص و كمال كاسته می گردد. جهل و بی خبری، رفاه زدگی، مقامات دنیوی، علم ظاهری و عواملی از این قبیل اغلب در پیدایش و تشدید این غفلت مؤثرند.
5- عامل دیگری كه سبب می شود انسان از نقایص خود غفلت كند و آمادگی چندانی به شناخت و قبول آنها از خود نشان ندهد، این است كه اگهی بر عیوب، به دنبال خود، نیاز به زحمت و تلاش دارد تا انسان خود را اصلاح كند و گریبان نفس خود را از دست این نقصها به در آورد. تزكیه و تهذیب بدون تحمل رنج و زحمت، امكان پذیر نیست و نمی توان بدون مدتها مبارزه پیگیر از روی ایمان و اعتقاد، به چنان خودسازی نایل آمد بنابراین كسی حوصله كه تحمل این زحمت را ندارد، در اصل آنرا جدّی نمی شمرد و سعی می كند خود را از توجّه به نقصهای خویش بازدارد.
6- كسی كه از احوال درونی و صفات و امیال ناموزون خود بی خبر است، هیچ كس را كاملتر از خود نمی شناسد و راهنماییهای صادقانه كسی را در حق خود نمی پذیرد و در نتیجه همواره دستخوش غرور و تكبّر است. حال آنكه انسان هر چه بهتر و كاملتر خود را بشناسد و بر ضعفها و نقصهای خود واقف شود، همین وقوف بر عیبها، او را خاضع تر و افتاده تر می كند و آن سدّ عظیم خود بینی و خود پسندی را در هم می شكند و نوعی خضوع طبیعی به دنبال می آورد.[2]
حال با توجه به این كه خودپسندی و رضایت از خود از زشت ترین امور و از موانع اساسی راه تكامل است، می توان به اهمیت شناخت نقصهای خود پی برد. حضرت علی ـ علیه السّلام ـ می فرمایند: شَرُّ الاُْمُورِ الرِّضا عَنِ النًّفْسِ.[3] بدترین كارها خشنودی از خود است.
7- مشكل دیگری كه اغلب در این خصوص به چشم می خورد این است كه بر خلاف اكثریتی كه توجهی به نقایص خود ندارند، عدّه ای از روی علاقه و ایمان به دنبال ضعفهای خویش می روند، بعد از آشنا شدن با انواع نقصهای روحی و اخلاقی در خود، چون بعد از مدتی مراقبت، احساس موفقیت كامل در ترك این صفات منفی نمی كنند، به تصور این كه دیگر در امر خودسازی با شكست مواجه شده اند، دست از خود شسته، نومید و مأیوس از ادامه مسیر، باز می مانند. این یأس روز به روز از قدرت روحی آنان كاسته، آنها را در مسیر سازندگی و تربیت به شكست سوق می دهد. بنابراین می توان گفت یكی از دام های مهم شیطانی همین یأس و ناامیدی است.
آنچه ابتدا باید به آن توجه داشت این است كه اگر كسی به راستی از درك عیوب خود ناراحت شود و قلباً علاقه مند به ترك آنها باشد، همین تأ‌ثر قلبی همراه با تصمیم بر ترك آنها، خود به خود در تضعیف آن صفات منشأ اثر واقع شود، ولی نباید پنداشت كه این صفات رذیله را می توان در مدّت زمان كوتاه و با تلاش اندك از بین برد، زیرا اگر چنین بود مبارزه با نفس را جهاد اكبر نمی نامیدند.
8- از آنچه گفتیم می توان به یك نكته مهم دیگر نیز دست یافت و آن این كه شخص نباید خود را با دیگران مقایسه كند و موفقیت دیگران و عدم موفقیت زودرس خود را، بهانه یأس و ناامیدی قرار دهد. اصولاً باید توّجه داشت، شرایطی كه افراد مختلف در آن قرار گرفته اند یكسان و برابر نیستند تا نتا یج بدست آمده در همه آنها یكسان باشد. هر كس در تحت شرایط درونی و بیرونی خاص خود قرار دارد و مسئولیت او نیز متناسب با آن شرایط و امكانات است. آنچه برای مؤمن واقعی اهمیت دارد و همواره باید به آن توّجه داشته باشد این است كه شرایط و موقعیت و امكانات خود را از نظر درونی و بیرونی كاملاً بسنجد و مسئولیتهایی را كه بر اساس آن بر عهده او قرار می گیرد، به دقت به جای آورد.
البته مطالعه در احوال دیگران و درك و دریافت عوامل موفقیت یا شكست آنها و درس گرفتن از این عوامل، كشف و شناخت نقاط ضعف و قوّت خویش از این راه، نه تنها مانعی ندارد بلكه لازم هم هست ولی این امر به معنای مقایسه خود با دیگران ـ به معنایی كه در بالا گفته شد ـ نیست.

[1] . وسائل الشعیه،1/73.
[2] . یكی از تفاوتهای انسانهای كامل و ناقص در این است كه شخص ناقص و بی خبر، همواره امتیازات خود را می بیند و از مشاهده عیوب و نقصهای خود غفلت می كند لذا مغرور و خود پسند است. امّا انسانهای تربیت یافته كه مراحلی از كمال معنوی را پشت سَر نهاده اند، همواره عیوب خود را در نظر آورده، امتیازات خود را فراموش می كنند و در نتیجه دستخوش غرور و خودبینی نمی شوند.
[3] . غررالحكم.
محمد علی سادات، اخلاق اسلامی، ج 11، ص 128 ـ 134


منبع: www.andisheqom.com






نوع مطلب : اخلاق، 
برچسب ها : موانع خودشناسی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
خود شناسی
هر فرد از افراد انسان تركیبی از ویژگیهای نوعی و فردی است. هر یك از ما علاوه بر اینكه فردی از نوع انسان است، ویژگیهای فردی را نیز داراست. اگر خودشناسی به معنای شناخت جنبه‏های اختصاصی افراد نوع انسان باشد خودشناسی همان انسان‏شناسی است و اگر مقصود از خودشناسی شناخت هر فرد از خویشتن باشد، خودشناسی با انسان‏شناسی متفاوت خواهد بود.
از خودشناسی به معنای اول با عنوان انسان‏شناسی یاد خواهیم كرد و خودشناسی به معنای دوم را «خودشناسی» یا «خودشناسی به معنای خاص» می‏خوانیم.
انسان‏شناسی به روشهای مختلفی انجام می‏گیرد. علومی چون روانشناسی تجربی، فیزیولوژی انسانی و انسان‏شناسی (آنتروپولوژی) با روش تجربی به شناخت انسان می‏پردازند. محصول كار این رشته‏ها علمی حصولی و مفهومی است.
علم النفس فلسفی برای شناخت انسان از روش عقلی - قیاسی پیروی می‏كند و علمی حصولی را پدید می‏آورد.
برای شناخت انسان می‏توان از روش نقلی نیز بهره برد. یعنی با رجوع به كتاب و سنت ابعاد وجود انسان را به كمك وحی‏شناسایی نمود.
آیا می‏توان انسان (نوع انسان) را به روش شهودی و درون نگری شناخت؟ یعنی آیا می‏توانیم با استفاده از علم حضوری ویژگی‏های نوعی انسان را بشناسیم؟
شناخت هر فرد از خویشتن اگر با درون نگری و از طریق علم حضوری صورت گیرد، نتیجه آن شناخت مجموع ویژگیهای نوعی و شخصی خواهد بود و تمییز ویژگی‏های نوعی و شخصی از یكدیگر فقط با مشاهده خصوصیات دیگران ممكن خواهد شد. بنابراین، اگر پس از درون نگری بگوییم خودشناسی (به معنای خاص) كرده‏ایم. سخن درستی گفته‏ایم، ولی اگر بگوییم انسان‏شناسی كرده‏ایم، سخن ما نادرست است؛زیرا برای تبدیل خودشناسی به انسان‏شناسی باید به مشاهده ویژگی‏های دیگران بپردازیم و با مقایسه خود و دیگران اوصاف مشترك و مختص خود را از هم باز شناسیم. در صورتی كه این مرحله تكمیلی را انجام دهیم، انسان‏شناسی كرده‏ایم و انسان‏شناسی ما باز هم علمی حصولی را نتیجه داده است. انسان‏شناسی به روش اخیر را انسان شناسی شهودی می‏نامیم. مقدمه ضروری انسان‏شناسی شهودی، خودشناسی شهودی است. محصول خودشناسی شهودی علمی حضوری است.
با این توضیحات پاسخ سؤال مذكور معلوم می‏شود: انسان‏شناسی به روش صد در صد شهودی و درون نگرانه امكان‏پذیر نیست، ولی می‏توان از روش درون نگری در شناختن انسان استفاده كرد.
همان گونه كه می‏توان خودشناسی درون نگرانه را مقدمه‏ای برای انسان‏شناسی قرار داد، علم النفس فلسفی و انسان‏شناسی تجربی (روان‏شناسی، فیزیولوژی انسانی و انتروپولوژی) و انسان‏شناسی نقلی (یا وحیانی) را نیز می‏توان مقدمه‏ای برای خودشناسی قرار داد؛یعنی با استفاده از نتایج این رشته‏های مختلف ویژگی‏های نوعی انسان را شناخت و با استفاده از روش درون نگری ویژگی‏های اختصاصی خود را شناسایی نمود و به خودشناسی نایل آمد.
غرض از این توضیحات این است كه بگوییم: هر چه در خودشناسی بیشتر به روش درون نگری متكی باشیم، نتایجی كه به دست می‏آوریم برای خود ما یقینی‏تر خواهد بود و نیاز ما به اصطلاحات و روش‏های علمی و فلسفی كمتر خواهد شد.
اهمیت خود شناسی
اهمیت خودشناسی به سبب نتایج آن است، به عبارت دیگر اهمیت خودشناسی به سبب نقشی است كه خودشناسی در تحقق كمال انسان دارد. برخی روایات در اهمیت خودشناسی عبارتند از:
امیر المؤمنین - علیه السلام - می فرماید:
«معرفه النفس انفع المعارف»[1]
خودشناسی سودمندترین دانشهاست.
همچنین می فرماید:
«غایه المعرفه ان یعرف المرء نفسه»[2]
نهایت معرفت آن است كه انسان خود را بشناسد.
و باز می فرماید:
«نال الفوز الاكبر من ظفر بمعرفه النفس»[3]
كسی كه به شناخت خود دست یابد به بزرگترین رستگاری و پیروزی رسیده است.
آن حضرت در جایی دیگر می فرماید:
«افضل الحكمه معرفه الانسان نفسه»[4]
بزرگترین حكمت آن است كه انسان خود را بشناسد.
نقطه مقابلِ خودشناسی، خود ناشناسی است كه به عقیده امیر المؤمنین - علیه السلام - بالاترین و بزرگترین جهل است. چنانكه می فرماید:
«اعظم الجهل جهل الانسان امر نفسه»[5]
بزرگ‏ترین نادانی خود ناشناسی انسان است.
و همچنین می فرماید:
«كفی بالمرء جهلاً ان یجهل نفسه»[6]
در جهل انسان همین بس كه خود را نشناسد.
بنابر این بی تردید آثار بزرگی بر خودشناسی مترتب است و چون مهمترین هدف زندگی در نزد معصومین، معرفت و طاعت خداوند و تقرب به اوست، آثار خودشناسی را باید در ممكن ساختن معرفت پروردگار و تقرب به او جستجو كرد.
چرا خود را بشناسیم؟
برای خودشناسی آثار مختلفی بیان شده است و انگیزه‏های گوناگونی خودشناسی را اقتضاء می‏كند. یكی از عواملی كه خودشناسی را موجه می‏سازد، متعلق این شناخت است. «خود» به عنوان چیزی كه در «خودشناسی» شناخته می‏شود، محبوبترین چیز در نزد ماست. هر كس كه به خود علاقه دارد و علاقه به شناخت محبوب خویش است و «خود»محبوب همه انسانهاست، چرا كه هر انسانی خود را دوست دارد و طبیعی است كه خودشناسی امری مطلوب باشد.
محبت انسان به خود موجب می‏شود انسان در اندیشه بر آوردن مصالح خویش باشد و بكوشد مفاسد و امور زیان آور را از خود دور سازد. به عبارت دیگر حفاظت از خویش در برابر خطرات و تأمین نیازهای خود به اقتضای محبت به خود امری طبیعی است. از سوی دیگر حفاظت از هر چیز و تأمین نیازها و مصالح هر چیز مستلزم شناخت آن چیز است. هر گاه چیزی را نشناسیم، نیازهای آن و امور زیان آور به آن را نمی‏توانیم بشناسیم.
محبت به خود فقط با حفظ و نگهداری «خود» ارضاء نمی‏شود. انسان خود را در بهترین و كاملترین شكل می‏خواهد؛یعنی دوست دارد هر كمالی را در خود تحقق بخشد و هرگاه كمالی از كمالات ممكن برای خود را در خود نامحقق یابد، از وضع موجود خود ناراضی می‏شود و در صدد تكمیل وجود خویش بر می‏آید.كمال خواهی پایان‏ناپذیر انسان، در عین احساس فقر و نیازمندی است. پس انسان بر خود لازم می‏بیند كه كمال ممكن برای خویش را بشناسد تا بتواند در جهت كمال خود گام بردارد و كمالاتی نایافتنی را طلب نكند و به چیزی كمتر از آنچه برای او ممكن است رضا ندهد. شناخت كمال نهایی خود فرع شناخت خود است.
برای رسیدن به كمال، علاوه بر شناخت مقصد، باید مسیر، مركب و سرعت را هم شناخت. شناخت مسیر، مركب و سرعت متناسب با هر موجود، بر شناخت آن موجود متوقف است.
اگر تواناییها و ظرفیتهای خود را بشناسیم، ممكن است گام در مسیر سنگلاخ و دشواری بگذاریم و یا با سرعتی بیش از توان خود حركت كنیم و یا از ابزارها و نیروهایی كمك بگیریم كه تناسبی با وضعیت ما و مقصد ما نداشته باشد.
خودشناسی و شناخت كمال و زیباییها و جذابیتهای مقصد نهایی انسان، انگیزه استكمال را در او تقویت می‏كند. این نكته را می‏توان یكی از انگیزه‏های توصیه به خودشناسی از سوی كسانی كه خودشناسی كرده‏اند دانست. ائمه معصومین - علیه السلام - كه انسان و غایت وجودی او را می‏شناسد و نیز می‏دانند هر فردی با شناخت خود و غایت هستی خود بیش از پیش خواستار سلوك به سوی كمال خواهد شد، انسانها را به خودشناسی ترغیب می‏كنند تا آنان را شیفته حركت كمال ی سازند.
خودشناسی به خداشناسی می‏انجامد و خداشناسی در واقع اصلی‏ترین مقدمه كمال و بلكه خود كمال انسان است. پس خودشناسی برای كمال انسان امری ضروری و غیر قابل چشم پوشی است. همچنین خودشناسی مقدمه ضروری هر شناختی است؛یعنی هیچ شناختی برای انسان حاصل نمی‏شود مگر آنكه خود را بشناسیم. پس اگر خواستار شناخت حقایق هستی هستیم باید نخست خود را بشناسیم.
اینها چكیده مواردی بود كه به عنوان انگیزه‏های خودشناسی ذكر شده است. اكنون آثار مورد انتظار از خودشناسی را بررسی می‏كنیم و سپس در می‏یابیم كه از دید روایات چرا باید خودشناسی كرد.
الف - خودشناسی برای خدا شناسی
پیامبر اكرم - صلی الله علیه و آله - می فرماید:
«من عرف نفسه عرف ربه»[7]
كسی كه خود را بشناسد همانا پروردگارش را شناخته است.
معرفت نفس به چند شكل به معرفت خدا می‏انجامد:
1- انسان با شناخت خویش در درون خود گرایشهایی فطری می‏یابد؛هر انسانی خواستار احاطه علمی به جهان است و گرایش او به شناخت هستی، بی نهایت است؛یعنی انسان هر چه در دانش پیشرفت می‏كند، همچنان از افزایش سؤالات و دوام جهل خود ناراضی است و تا زمانی كه به علم مطلق دست نیابد خود را ناقص می‏بیندو از نقص خود ناخرسند است و از این رو خواستار اتصال به سر چشمه علم مطلق می‏گردد. انسان می‏داند كه شناخت ماسوی اللَّه بدون شناخت علت العلل آنها شناختی ناقص است. بنابراین، شرط شناخت جهان مخلوق را شناخت علتِ مخلوقات می‏بیند و میل او به احاطه علمی بر جهان، او را ملزم به شناخت خداوند می‏سازد.
آگاهی از وجود گرایش فطری به علم و احاطه علمی در انسان، به هر روشی كه حاصل شود (روش درون بینی وعلم حضوری و یا روشهای مختلف علوم حصولی انسان‏شناسی) به ما می‏گوید كه پاسخگویی به این گرایش فطری، مستلزم شناخت علت العلل هستی است.
2- انسان به تجربه یافته است كه هر گرایش درونی كه در او وجود دارد حاكی از وجود واقعیتی خارجی است كه آن گرایش را ارضا می‏كند. میل به رفع تشنگی، با آب كه واقعیت خارجی دارد ارضاء می‏شود. میل به همسر گزینی با وجود جنس مخالف ارضاء می‏شود و سایر امیال انسان نیز این گونه‏اند. پس اگر انسان خواستار علم و قدرت مطلق است باید علم و قدرت مطلق وجود داشته باشد. پس مبدئی در هستی وجود دارد كه از علم و قدرت مطلق برخوردار است. این شكل شناخت وجود خداوند و صفات علم و قدرت او، اگر چه بر مقدماتی متكی است كه از تجارب درونی انسان تشكیل شده است، ولی در نهایت علمی حصولی و مفهومی است.
3- انسان با كاویدن خویش و رسیدن به خود شناسی حضوری، خود را موجودی وابسته و فقیر می‏یابد؛موجودی كه همه احوال او اعم از حیات، علم، قدرت، محبت و اراده و دیگر اوصاف و افعالش، وابسته به موجودی است كه از لحاظ حیات، علم و قدرت نامتناهی است. این درك حضوری به فقر خود نسبت به خداوند، نتیجه شناخت نفس به صفت فقر و نیازمندی است كه همزمان با شناخت نفس، در نفس انسان حاضر است و از هرگونه قیاس و استدلال مستغنی است.
خودشناسی، به خداشناسی می‏انجامد؛در حالی كه خداشناسی حاصل از خودشناسی، علم حضوری است كه اولاًهیچ تردیدی در آن راه ندارد و ثانیاً در تحریك انسان برای حركت به سوی خدا و تحصیل قرب او تواناتر است. بنابراین دعوت به خداشناسی برای خداشناسی، علاوه بر اینكه به سبب اهمیت موضوع خودشناسی است، به سبب روش خاص خودشناسی درون نگرانه است كه حصول آن علم حضوری یقینی است.
از همین روست كه امیر المؤمنین - علیه السلام - می‏فرمایند:
«المعرفه بالنفس انفع المعرفتین»[8]
شناخت به وسیله نفس سودمندترین شناخت است.
و مفسرین گفته‏اند مقصود از معرفتین، معرفت به آیات انفسی و معرفت به آیات آفاقی است كه در فرموده خداوند آمده است:
«سنریهم آیاتنا فی الآفاق و الانفس حتی یتبین لهم انه الحق او لم یكف بربك انه علی كل شی‏ء شهید»[9]
به زودی نشانه‏های خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان می‏دهیم تا برای آنان آشكار گردد كه او بر حق است. آیا كافی نیست كه پروردگارت بر همه چیز شاهد و گواه است؟!
خودشناسی برای خود سازی
پرورش هر موجودی نیازمند آگاهی از استعدادهای آن است. با اطلاع از استعدادهای یك موجود، می‏توان به شناسایی مقدمات ضروری تحقق آن استعدادها روی آورد و موانع تحقق آنها را نیز شناخت. پرورش خود نیز بدون اطلاع از استعدادهای خود و نیازها و موانع فعلیت یافتن استعدادها امكان‏پذیر نیست. پرورش هر موجود، علاوه بر شناخت استعدادها و تواناییها، نیازمند جدا كردن استعدادهای اصیل و استعدادهای كمكی است. هر موجودی دارای یك كمال مطلوب است كه كمال اختصاصی و برتر اوست و در كنار این كمال مطلوب، دسته ای دیگر از استعدادها در او نهفته است كه فعلیت یافتن آنها كمك و مقدمه فعلیت یافتن استعداد اصلی و كمال مطلوب آن موجود است. بنابراین پرورش استعدادهای كمكی و رسیدن به كمالات مربوط به آنها، مطلوب بالذات نیست، بلكه مطلوب تبعی می‏باشند. با توجه به این حقیقت، پرورش استعدادهای تبعی را فقط باید تا اندازه‏ای انجام داد كه در خدمت استعدادهای اصیل و كمال مطلوب آن موجود هستند. خود سازی، به معنای فعلیت بخشیدن استعداد اصلی انسان در رسیدن به قرب خداوند است. پس باید استعدادهای انسان و امكاناتی كه در اختیار اوست شناخته شود و استعداد اصیل و تبعی از یكدیگر تمیز داده شوند و سپس معلوم شود غایت استعداد اصیل انسان چیست و پرورش هر یك از استعدادهای تبعی تا چه میزان سودمند و كمك كننده به تحقق استعداد اصیل هستند. با اطلاع از استعدادهای اصیل و تبعی، قادر خواهیم شد درباره روش فعلیت بخشیدن هر یك از آنها در حد مطلوب مطالعه كنیم و از راههای مختلف، آن روشها را شناسایی نماییم.
بنابراین خودسازی به عنوان فعالیت پرورشی، نیاز به خودشناسی دارد. خودشناسی برای خودسازی می‏تواند از طریق روشهای مختلف انسان‏شناسی و نیز به كمك درون نگری هر فرد نسبت به خویش صورت پذیرد. با استفاده از روشهای انسان‏شناسی، جنبه‏های مشترك هر فرد با دیگر افراد نوع شناخته می‏شود و با بهره‏گیری از درون نگری و تكیه بر علم حضوری، یافته‏های انسان‏شناسی بازیابی و تحكیم شود و نیز جنبه‏های فردی هر شخص برای او اشكار می‏گردد. شناخت جنبه هاب فردی به ما كمك خواهد كرد تا ابزار و امكانات متناسب با خود را برای فعلیت بخشیدن به استعدادهایمان بكار گیریم و نیز سرعت فعالیت خودسازی را با قابلیتهای شخصی خود تنظیم نماییم.
یكی دیگر از فوائد مهم شناخت جنبه‏های فردی را با یادآوری بك نكته بیان می‏كنیم.
چنانكه گفتیم پرورش استعدادهای اصلی و رسیدن به غایت اصیل انسان، هدف خود سازی است و شناخت استعداد اصلی موجب می‏شود پرورش استعداد دیگری به منزله مقدمه و ابزار پرورش استعداد اصلی در نظر گرفته شود. شناخت غایت انسان (نوع انسان) یك قاعده كلی را در اختیار ما می‏گذارد. یعنی به ما می‏گوید كه پرورش هر استعدادی در انسان باید به اندازه‏ای صورت گیرد كه به تحقق استعداد اصلی آسیب نرساند. تطبیق این قاعده كلی در مسیر خودسازی در مورد هر انسان با انسان دیگر متفاوت است. این قاعده كلی در مسیر خودسازی در مورد هر انسان با انسان دیگر متفاوت است. این قاعده كلی نگرش درستی فراهم می‏كند تا هیچكس به فعلیت رساندن استعدادهای تبعی را مقصد زندگی خود قرار ندهد ولی نمی‏توان با اكتفاء به این قاعده، اندازه پرداختن به پرورش استعدادهای تبعی را معلوم كرد. باید باید این قاعده را در دست داشت و سپس وضعیت ویژگی‏خاص هر فرد را، از حیث آگاهیها و تواناییهای جسمی و روحی او در نطر گرفت و آنگاه میزان پرداختن به مقدمات و استعدادهای فردی را معلوم كرد.
به طور خلاصه خود سازی نیازمند شناخت خود است تا از طریق شناخت خود شناخت‏های زیر حاصل آید:
- شناخت قابلیتها و استعدادهای خود؛
- شناخت استعداد اصلی و غایت وجودی خود، و تمییز آن از قابلیتهای تبعی؛
- شناخت مقدار مناسب پرورش استعدادهای تبعی خود؛
برخی از این شناختها كه مقدمه ضروری خودسازی هستند،با استفاده از شاخه‏های مختلف انسان‏شناسی مانند روانشناسی تجربی، علم النفس فلسفی، فلسفه ذهن و فلسفه فعل یا كنش به دست می‏آیند و برخی از آنها از طریق خودشناسی فردی و با استفاده از روش درون بینی حاصل می‏شوند. بنابراین، «خودشناسی برای خودسازی» منحصر به انسان‏شناسی تجربی و فلسفی نیست، بلكه مجموعه‏ای مركب از انسان‏شناسی و خودشناسی به معنای خاص آن است.
یكی دیگر از مقدمات مورد نیاز برای خودسازی،داشتن انگیزه و گرایش برای حركت به سوی مقصد در مسیر صحیح است. خودشناسی می‏تواند انگیزه لازم برای حركت به سوی مقصد را در ما پدید آورد. خودشناسی انگیزه حركت به سوی مقصد را از آن جهت پدید می‏آورد كه مقصدی كه به ما معرفی می‏كند با خواستهای فطری ما سازگار است و تنها چیزی كه می‏تواند خواستهای فطری را برآورد حركت به سوی خداوند و قرب پروردگاری است كه كمال مطلق است و یگانه موجود بی نهایتی است كه علم و قدرت بی نهایت است و كمال خواهی نامتناهی انسان فقط با قرب به او تأمین می‏شود.
خودشناسی برای خودسازی در روایات
همه انتظاراتی كه از خودشناسی داریم تا ما را به خود سازی قادر سازد، در روایات، مورد توجه قرار قرار گرفته اندو معصومین - علیه السلام - این آثار را بر خودشناسی مترتب دانسته‏اند.
مهمترین انتظارات ما از خودشناسی، شناخت غایت وجودی انسان بود. به عبارت دیگر از خودشناسی انتظار داریم كه مقصد حركت را به ما نشان دهد. با توجه به اینكه غایت وجودی انسان از دیدگاه الهی، معرفت خداوندو رسیدن به قرب اوست، روایاتی كه در آنها خودشناسی را موجب خداشناسی دانسته‏اند در حقیقت درستی انتظار را تأیید نموده‏اند. مشهورترین این روایات، فرموده پیامبر گرامی اسلام - صلی الله علیه و آله - است كه فرمودند: «من عرف ربه فقد عرف ربه». خداشناسی در واقع مقصدشناسی است و شناخت خداوند و شناخت اینكه انسان می‏تواند به قرب الهی نایل آید بیانگر استعداد اصلی انسان و غایت وجودی اوست.
انتظار ما از خودشناسی، منحصر به این نیست كه مقصد را به ما نشان دهد، بلكه انتظار داریم مسیر حركت را نیز به ما معرفی كند. مسیر حركت وقتی روشن می‏شود كه بتوانیم افعال مناسب برای رسیدن به مقصد را شناسایی كنیم. هر فعلی كه ما انجام می‏دهیم یك یا چند بعد از ابعاد وجود ما را تحت تأثیر قرار می‏دهد. برخی از افعال به پرورش بُعد علمی و تكامل قوه عاقله ما كمك می‏كند و برخی به اعتدال قوه غضبیّه و شهویه ما یاری می‏رسانند. اگر كسی بداند كدام افعال ابعاد وجودی او را به اندازه مناسب پرورش می‏دهد تا او بتواند به مقصد نهایی برسد، در واقع راه را می‏شناسد. بنابراین كسی كه راه را نمی‏شناسد افعال مناسب برای رسیدن به مقصد را نمی‏داند.
این راه ناشناسی ناشی از خودناشناسی است. امیر المؤمنین - علیه السلام - فرمودند:
«لا تجهل نفسك فان الجاهل معرفه نفسه جاهل بكل شی‏ء»[10]
و نسبت به خویشتن خود نادان مباش زیرا كسی كه به شناخت خویش نادان است به همه چیز نادان است.
كسی كه خود را نمی‏شناسد هیچ چیز دیگری را نمی‏تواند بشناسد و از جمله اینكه قادر نیست مسیر درست رسیدن به مقصد و كمال غایی خویش را نیز بشناسد.
یكی از مقدمات ضروری خودسازی، داشتن انگیزه حركت است. به عبارت دیگر شناخت مقصد و مسیر به تنهایی كافی نیست، بلكه داشتن انگیزه نیز ضروری است.
امیر المؤمنین - علیه السلام - در روایتی می‏فرمایند:
«من عرف نفسه جاهدها، و من جهل نفسه اهملها»[11]
كسی كه خود را بشناسد با آن مجاهده می‏كند و كسی كه به خویشتن جاهل باشد نفس خود را وا می‏گذارد.
ایشان در روایت دیگری فرمودند:
«من لم یعرف نفسه بعد عن سبیل النجاه و خبط فی الظلال و الجهالات»[12]
كسی كه خویشتن را نشناسد از راه رستگاری دور می‏شود و به گمراهی و نادانیها مبتلا می‏شود.
بنابراین روایات، ناخودشناسی موجب دوری از رستگاری است؛این دوری هم می‏تواند به سبب نشناختن مقصد و یا مسیر رستگاری باشد و هم می‏تواندناشی از لغزش عملی در اثر نداشتن انگیزه حركت در مسیر رستگاری و یا داشتن انگیزه‏های انحرافی باشد. به هر حال گمراهی از مسیر درست، به هر دلیل، می‏تواند ناشی از جهل به خویشتن باشد.
امیر المؤمنین - علیه السلام - در روایت دیگری خودشناسی را برترین عقل و ناخودشناسی را موجب گمراهی معرفی كرده‏اند:
«افضل العقل معرفه الانسان بنفسه فمن عرف نفسه عقل و من جهلها ضل»[13]
برترین خرد شناخت انسان از خویشتن است، پس كسی كه خود را بشناسد خردمند است و كسی كه خود را نشناسد گمراه است.
انسان از طریق خودشناسی به ابعاد وجودی خود پی می‏برد. خودشناسی اگر به روش انسانشناسی تجربی و فلسفی باشد، به شكلی قوای نفس را به انسان معرفی می‏كند و اگر به شیوه درونگری - برای تحلیل معرفت حضوری ما به خویشتن - باشد نیز ابعاد وجود ما را برای ما آشكار می‏سازد. در مباحث مقدماتی كتاب تا حدودی به قوای نفس انسان از دیدگاه انسان‏شناسی فلسفی (علم النفس فلسفی) اشاره كردیم. در اینجا به روش درونگری و نتایج آن از حیث شناخت ابعاد مختلف وجودی انسان می‏پردازیم.
انسان با مراجعه به خویش مجموعه‏ای از گرایشها و تواناییها را در خود می‏یابد و با نظر به خویشتن گرایشهای غیر اكتسابی را در سرشت خود می‏شناسد. این گرایشها بعضی مقتضای حیوانیت انسان است و بعضی ربطی به جنبه حیوانی او ندارد. میل به غذا، نكاح و امنیت جانی در انسان و حیوان مشترك است و گرایش به حقیقت، خیر، زیبایی، تسلط، آفرینش و پرستش امیال اختصاص انسان هستند.

[1] . شرح غررالحكم و دررالحكم (خوانساری)، ج‏6، ص‏148.
[2] . همان، ج‏4، ص‏272.
[3] . همان، ج‏6، ص 172.
[4] . همان، ج‏2، ص‏419.
[5] . همان، ج‏2، ص 387.
[6] . همان، ج‏4، ص 575.
[7] . شرح غررالحكم و دررالحكم، (خوانساری)، ج‏5، ص 194.
[8] . همان، ج‏2، ص‏25.
[9] . فصلت / 53.
[10] . شرح غررالحكم و درر الحكم (خوانساری)، ج‏6، ص 304.
[11] . همان، ج‏5، ص 177-178.
[12] . همان، ج‏5، ص‏426.
[13] . همان، ج‏2، ص‏442.
محمود فتحعلی خانی - آموزه های بنیادین علم ا خلاق ج 2، ص 19




نوع مطلب : اخلاق، فرهنگ، اجتماعی، 
برچسب ها : خود شناسی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
قلب و روح
گرچه بحث و بررسی قلب اصالتا یك بحث اخلاقی نیست و نمی تواند در زمره مسائل علم اخلاق شمرده شود ولی، از آنجا كه در محدوده «علم اخلاق» همه جا با این دو واژه یعنی قلب و فؤاد، در هنگامی كه همین واژه «قلب» یا «فؤاد» و یا در فارسی «دل» را در محدوده اخلاق و علم اخلاق به كار می گیرند؛ قطعا، چنین مفهومی منظور نظر گوینده نیست. و منظور ما نیز از طرح پرسش فوق روشن شدن همین معنای پیچده و اخلاقی آن و نیز اصطلاح قرآنی و روایی این واژه خواهد بود.
قطعا اكنون كه كلمه قلب در دو مفهوم مختلف فیزیكی و اخلاقی به كار می رود حكم مشترك لفظی را دارد و در هر یك از دو معنای فوق، بدون توجه بمعنی دیگرش و بدون آنكه رابطه میان آن دو در نظر گرفته شود، به كار خواهد رفت. یك علم طبیعی هنگامی كه كلمه قلب را به كار می برد منظورش به روشنی همان اندام خاص است و كمترین توجهی به معنی اخلاقی آن ندارد؛ چنانكه، یك عالم و دانشمند اخلاقی نیز از به كار گرفتن این كلمه جز همان مفهوم اصطلاحی ویژه اخلاق چیزی دیگری در نظر ندارد و توجهی به مفهوم فیزیكی آن نمی كند. بنابراین، كلمه قلب به صورت مشترك لفظی در این دو معنا به كار می رود
راه شناخت حقیقت قلب
تنها راهی كه ما برای شناخت معنای «قلب» در قرآن پیدا كرده ایم این است كه در قرآن جستجو كنیم ببینیم چه كارهایی به قلب نسبت داده شده و قلب چه آثاری دارد و از راه مطالعه آثارش، قلب را بشناسیم. ما هنگامی كه با چنین دیدی به موارد كاربرد واژه قلب در قرآن می پردازیم در می یابیم كه حالات گوناگون و صفات مختلفی به قلب و فؤاد نسبت داده شده است كه مهمترین آن از این قرار است:
یكی از آثاری كه به «قلب» نسبت داده شده «ادارك» است؛ اعم از ادراك حصولی و ادراك حضوری است. با تعابیر مختلف در قرآن مجید نشان داده شده كه فهمیدن و درك كردن از شؤون «قلب» و به تعبیر دیگری «فؤاد» است؛ از این رو است كه می بینیم قرآن با تعابیر مختلف و با استفاده از كلماتی از خانواده عقل و فهم و تدبر و ... كار ادراك را به قلب نسبت می دهد؛ یعنی، حتی در آنجا نیز كه ادراك را از قلب نفی می كند می خواهد این حقیقت را القاء كند كه قلب كار خودش را انجام نمی دهد و سالم نیست؛ یعنی، شان قلب این است كه ادراك كند پس اگر ادراك نمی كند بخاطر عدم سلامت آن است كه اگر سالم می بود ناگزیر عمل ادراك را انجام می داد.
در قرآن ما به آیاتی بر می خوریم نظیر آیه: «ولقد ذرانا لجهنم كثیرا من الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون بها».[1] (و حقا آفریدیم برای جهنم بسیاری از جن و انس را (كه) دل داشتند ولی با آن نمی فهمیدند).
كه به كسانی كه دل دارند ولی نمی فهمند اعتراض دارد و نشان می دهد كه دل برای فهمیدن است و نیز به آیه دیگری كه می گوید:«و منهم من یستمع الیك و جعلنا علی قلوبهم اكنه ان یفقهوه».[2] (و بعضی از آنان به تو گوش فرا می دهند و قرار دادیم بر دلهایشان پرده ها و حجابهایی (كه مانع می شود) از اینكه آن را بفهمند).
در این ایه نیز سخن از آن است كه دلهای اینان آیات خدا و سخن پیامبر را نمی فهمند؛ ولی، نفهمیدنشان را مستند می كند به حجابها و موانعی كه نمی گذارند قلب كار خود را انجام دهد؛ یعنی، به اصطلاح مقتضی درك موجود است چرا كه قلب برای درك كردن و فهمیدن آفریده شده لیكن حجب و موانع نمی گذارند وظیفه خویش به انجام رساند.
در بعضی از آیات از لفظ عقل استفاده شده و می فرماید: «افلم یسیروا فی الارض فتكون لهم قلوب یعقلون بها».[3] (پس آیا (چرا) در زمین سیر نكردند تا اینكه برایشان دلهایی باشد كه با آن بیندیشند).
از آیه فوق چنین می توان فهمید كه دل برای اندیشیدن و درك واقعیت است و بر انسان لازم است كه از این ابزار كه خداوند برای فهمیدن در اختیارش قرار داده آن طور كه شایسته است استفاده كند و آن را برای درك حقایق به كار گیرد زیرا خدای متعال زمینه مساعد را برایش فراهم آورده تا به وسیله قلب بتواند بفهمد.
به طور كلی این آیات دلالت می كنند كه «قلب» در واقع طوری خلق شده تا بتواند ادراك حضوری داشته باشد و داشتن آن خلاف انتظار بوده دلیل بیماری و كوری آن خواهد بود
نوع دیگری ادراك داریم به نام وحی كه ماهیت آن برای ما شناخته شده نیست و تلقی وحی یعنی همین ادراك پیچیده و مرموز نیز در قرآن كریم به قلب نسبت داده شده است. در این مورد هم آمده كه خدای متعال قرآن كریم را بر قلب پیامبر نازل كرده است با تعابیری نظیر: «قل من كان عدوا لجبریل فانه نزله علی قلبك باذن الله».[4] (بگو هر آن كس كه دشمن جبرئیل است (دشمن خداست زیرا) كه او قرآن را بر قلب تو نازل كرد با اذن خداوند).
و نظیر: «نزل به الروح الامین علی قلبك لتكون من المنذرین».[5] (روح الامین آن را بر قلب تو نازل كرد تا از انذار كنندگان باشی ).
بنابراین تلقی وحی نیز كار قلب است كه در مورد پیامبران مصداق می یابد.
پس نتیجه می گیریم كه هم ادراك حصولی كار قلب است كه به وسیله تعقل و تفقه و تدبر انجام دهد. هم ادراك حضوری (و به عبارتی رؤیت حضوری) و هم تلقی وحی نیز كاری است كه به قلب مربوط می شود. و خلاصه ادراك به مفهوم وسیعش اعم از حصولی و حضوری و عادی و غیر عادی كاری است مربوط به قلب و صفتی است كه با تعابیر مختلف به قلب نسبت داده می شود.
قلب و احساسات باطنی
از جمله چیزهایی كه به قلب نسبت داده می شوند و در زمره آثار قلب به شمار می روند عبارتند از حالات انفعالی و به تعبیر دیگر احساسات باطنی. قرآن با تعابیر مختلف این حالات را به قلب نسبت داده است. یكی از این احساسات احساس «ترس» است كه از حالات و انفعالات قلبی شمرده شده و در این زمینه به آیاتی بر می خوریم نظیر آیه: «انما المومنون الذین اذا ذكر الله وجلت قلوبهم».[6] (مؤمنان آنان هستند كه هرگاه یادی از خدا شود دلشان می لرزد (و می ترسند)).
و آیه: «و الذین یؤتون ما اتوا و قلوبهم و جله انهم الی ربهم راجعون».[7] (و آن كسانی كه آنچه كه شایسته است بجای آرند و (مع الوصف) از اینكه ایشان به سوی پروردگارشان باز می گردند، دلهاشان ترسان است ).
احساس «اضطراب» نیز از احساسات باطنی قلب است چنانكه در قرآن آمده است: «قلوب یومئذ واجفه» .[8] (دلهایی در آن روز (وحشت زده و) مضطربند).
چنانكه خداوند اضطراب و نگرانی مادر موسی را به هنگامی كه فرزندش موسی را به نیل سپرد و فرعونیان او را از آب گرفتند این چنین بیان می كند كه: «و اصبح فؤاد ام موسی فارغا ان كادت لتبدی به لولا ان ربطنا علی قلبها لتكون من المؤمنین».[9] (دل مادر موسی (از اضطراب و نگرانی برای موسی) تهی گردید كه اگر نبود اینكه دلش را محكم كردیم تا باشد از مؤمنین (و در حفظ فرزندش به خدا اعتماد كند) نزدیك بود آن (سر خویش و نگرانی دلش) را آشكار سازد).
در ضمن از این آیه بخوبی می توان دریافت كه «قلب» و «فؤاد» یكی هستند.
از جمله احساسات باطنی و حالاتی كه در قرآن به «قلب» نسبت داده شده «حسرت» و غیظ است آن چنان كه می فرماید: «لیجعل الله ذلك حسره فی قلوبهم».[10] و در آیه دیگری می فرماید: «و یذهب غیظ قلوبهم».[11]
از جمله حالاتی كه به قلب نسبت داده شده «قساوت» و «غلظت» است. كه با تعابیری چون «فویل للقاسیه قلوبهم من ذكر الله».[12] یا «قست قلوبكم».[13] یا «وجعلنا قلوبهم قاسیه.[14] چنانكه در مورد غلظت در یك آیه خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: «ولو كنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولك».[15] (و هر گاه تندخو و سخت دل بودی مردم از دوروبر تو متفرق می شدند).
كه غلظت قلب نقطه مقابل لینت و نرمخویی است كه چنانكه در ابتدای همین آیه آمده «فبما رحمه من الله لنت لهم».
چنانكه نقطه مقابل حالات نامبرده نظیر حالت «خشوع»، «لینت»، «رافت»، «رحمت» و «اخبات» نیز در قرآن كریم به قلب نسبت داده شده است. نظیر آیه: الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله و ما نزل من الحق».[16] (آیا وقت آن نرسیده برای آنان كه ایمان آورده اند كه دلهاشان به یاد خدا و آنچه كه از حق فرو آمده خاشع گردد).
كه خشوع قلب در آیه، مقابل قساوت قلب قرار داده شده. و آیه: «ثم تلین جلودهم و قلوبهم الی ذكر الله».[17] و آیه: «و جعلنا فی قلوب الذین اتبعوه رافه و رحمه».[18] (و قرار دادیم در دلهای كسانی كه پیروی كردند از او (حضرت عیسی) مهربانی و رحمت را).
حالات دیگری نظیر «غفلت» و «اثم» نیز از حالاتی هستند كه در قرآن كریم به «قلب» استناد داده شده است. چنان كه در یك آیه آمده است: «ولا تطع من اغفلنا قلبه عن ذكرنا».[19] (و پیروی نكن آن كس را كه دل وی از یاد خود غافل كرده ایم ).
و در یك آیه دیگر آمده است كه: «و من یكتمها فانه اثم قلبه».[20] (و آن كس كه (شهادت را) كتمانش كند دلش گنهكار است «ذكر» و «توجه» و «انابه» و نیز «قصد» و «عمد» از حالات قلب به شمار آمده چنانكه می فرماید: «ان فی ذلك لذكری لمن كان له قلب».[21] (كه در این (تاریخ پیشینیان) یادآوری است برای هر كس كه برایش دلی باشد).
و در آیه دیگری آمده است: «لیس علیكم جناح فیما اخطاتم به ولكن ما تعمدت قلوبكم».[22] (بر شما گناهی نیست در آنچه كه خطا كنید بلكه (گناه در) چیزی است كه دلهاتان (در آن) تعمد داشته است ).
در آیه دیگری آمده كه: «لا یؤاخذكم الله باللغو فی ایمانكم ولكن یؤاخذكم بما كسبت قلوبكم».[23] (خداوند شما را در قسمهایتان كه (بدون قصد) به لغو (به زبان می آوردید) مؤاخذه نمی كند بلكه به آنچه كه دلهاتان (با توجه و از روی قصد) انجام داده اند شما را مؤاخذه كند).
در استناد اطمینان و آرامش به قلب بر می خوریم. چنان كه در آیه دیگری چنین آمده كه: «هو الذی انزل السكینه فی قلوب المؤمنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم».[24] (اوست كه وقار در دلهای مؤمنان فرود آورد تا ایمانی بر ایمانشان بیفزاید).
و از جمله صفاتی كه در دل جایگزین می شود دو صفت «ایمان» و «تقوا» هستند كه در یك آیه می گوید: «قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا اسلمنا و لما یدخل الایمان فی قلوبكم». [25]
(اعراب گفتند ایمان آورده ایم (ای پیامبر به آنان) بگو: ایمان نیاورده اید بلكه بگویید اسلام آورده ایم و هنوز ایمان در دلهای شما وارد نشده است ).
و در آیه دیگر می گوید: «كتب فی قلوبهم الایمان».[26] (ایمان را در دلهایشان نوشته است ).
چنان كه در بعضی آیات درباره تقوا آمده است كه: «و من یعظم شعائر الله فانها من تقوی القلوب».[27] (و آن كس كه شعائر خدا را بزرگ شمارد پس آن را (كار) از تقوای دلهاست ).
و آمده است كه:«اولئك الذین امتحن الله قلوبهم للتقوی».[28] (آنان كسانی اند كه خداوند دلهایشان را برای تقوا آزموده است ).
می توان گفت: قرآن «طمع» را نیز به قلب مربوط می داند كه در آیه ای می گوید: «فلا تخضعن بالقول فیطمع الذی فی قلبه مرض».[29] (پس نرم سخن نگویید (مبادا) طمع كنند آن كسانی كه در دلشان بیماری است ).
نیز «زیغ» هم از حالاتی است كه قرآن به قلب نسبت می دهد در این جمله كه فرمود است: «من بعد ما كاد یزیغ قلوب فریق منهم».[30] (پس از آنكه نزدیك بود دلهای گروهی از ایشان (از حق) منحرف شود).
چنان كه «اشمئزاز» نیز در آیه: «و اذا ذكر الله وحده اشمازت قلوب الذین لا یؤمنون بالاخره» .[31] (و هنگامی كه خدا به تنهایی یادآوری شود كسانی كه به جهان آخرت ایمان ندارند دلتنگ شوند). به دل منسوب شده است.
همچنین «صغو» و «لهو» در قرآن كریم از جمله صفات «قلب» به شمار آمده آنجا كه می گوید: «صغت قلوبكما».[32] (دلهای شما دو نفر میل و انحراف یافته است ).
و می گوید: «و لتصغی الیه افئده الذین لا یؤمنون بالاخره».[33] (و تا میل كند به سوی آن (گفتار شیاطین) دلهای آنان كه به آخرت ایمان ندارند).
و در آیه دیگری می گوید: «لاهیه قلوبهم».[34] (دلهاشان (از آنچه برایشان مهم است رویگردان و به چیزهای كم اهمیت و بازیچه مشغول گشته است ).
و نیز «اباء»، «انكار»، «كذب» و «نفاق» در آیات مختلف به دلها نسبت داده شده است؛ نظیر آیه:
«یرضونكم بافواههم و بابی قلوبهم و اكثرهم فاسقون».[35] (با زبانشان شما را خشنود سازند و دلهاشان زیر بار نرود و بیشترشان نابكارند).
و نظیر آیه: «فالذین لا یؤمنون بالاخره قلوبهم منكره و هم مستكبرون» .[36] (آنان كه ایمان به آخرت ندارند دلهاشان (حق را) انكار كننده است و آنان (خودشان) مستكبران اند).
و نظیر آیه: «فاعقبهم نفاقا فی قلوبهم الی یوم یلقونه».[37] (پس به دنبال (این كارهای زشت) شان قرار داد نفاقی در دلهاشان تا روزی كه او را ملاقات كنند).
و نظیر: «ما كذب الفؤاد ما رای»[38] (دروغ نمی گوید دل در آنچه كه می بیند). كه البته كذب را از دل نفی كرده است ولی نفی كذب از دل به معنی اثبات شانیت دل است برای آنكه صدق و كذب به آن نسبت داده شود علاوه بر اینكه نفی كذب نیز خود به خود اثبات صدق خواهد بود.
چنانكه «حمیت» نیز در بعضی از آیات قرآن به «قلب» نسبت داده شده است آنجا كه می گوید: «اذ جعل الذین كفروا فی قلوبهم الحمیه حمیه الجاهلیه».[39] (هنگامی كه قرار دادند آنان كافرند در دلهایشان تعصب را تعصب (دوران) جاهلیت را).
و «فزع» نیز در آیه:«حتی اذا فزع عن قلوبهم».[40] به دل نسبت داده شده است. چنان كه «طهارت» و «امتحان» نیز در زمره شؤون «قلب» به شمار آمده و در آیات قرآن به دل نسبت داده شده است. نظیر آیه: «ذلكم اطهر لقلوبكم و قلوبهن».[41] (این برای دلهای شما و دلهای ایشان پاكیزه تر است ).
و آیه: «اولئك الذین لم یرد الله ان یطهر قلوبهم».[42] (آنان كسانیند كه خداوند اراده نكرده است دلهایشان پاك گرداند).
كه خود آیات سراسر نشان می دهد منظور پاكیزگی و تطهیر معنوی است از آلودگیها و هواهای نفسانی. و نظیر آیه: «اولئك الذین امتحن الله قلوبهم للتقوی».[43] (آنان كسانیند كه خداوند دلهاشان را برای پرهیزگاری آزموده است ).
همچنین، از جمله صفات «قلب» در قرآن در صفت «سلامت» و «مرض» است چنانكه در آیه ای می گوید: «یوم لا ینفع مال و لابنون الا من اتی الله بقلب سلیم».[44] (روزی كه مال و فرزندان سودی نبخشد مگر كسیكه با دلی سالم به پیشگاه خدا آید).
و در آیه دیگری می گوید: «و ان من شیعته لابراهیم اذ جاء ربه بقلب سلیم».[45] (و از جمله پیروان او ابراهیم است هنگامی كه رفت بسوی پروردگارش با دلی سالم ).
و مثل آیه: «فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا».[46] (در دلهاشان مرض هست پس خداوند در مریضی میفزودشان ).
و نظایر این آیات كه باز هم قرائن همراه آیات نشان می دهد كه منظور از سلامت و مرض، سلامت و مرض طبیعی و مادی نیست تا با «قلب» با مادی موجود در سینه تطبیق كند بلكه سلامت و مرض معنوی است.
و نیز «شوق» و «تمایل» به قلب نسبت داده شده آنجا كه می گوید: «فاجعل افئده من الناس تهوی الیهم».[47] (پس قرار بده دلهایی از مردم را تا به سوی آنان اشتیاق یابند). و نیز تالیف و «انس» یافتن و انس گرفتن با دیگران كار قلب است چنان كه آمده است: «واذكروا نعمه الله علیكم اذ كنتم اعداء فالف بین قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا».[48] (و یاد آورید نعمت خداوند را بر خودتان آن هنگام كه دشمنان (یكدیگر) بودید پس میان دلهاتان انس و الفت قرار داد پس به واسطه نعمت او برادران (یكدیگر) شدید).
و در آیه دیگری آمده است كه: «و الف بین قلوبهم لو انفقت ما فی الارض جمیعا ما الفت بین قلوبهم ولكن الله الف بینهم».[49] (و در میان دلهاشان (مؤمنین) انس قرار داد (كه تو) اگر آنچه در زمین است خرج می كردی دلهاشان را به هم نزدیك نمی كردی ولكن خداوند میانشان انس قرار داد).
حاصل اینكه با توجه به صفات و امور متنوع فوق كه در قرآهن به «قلب» نسبت داده شده است چون درك كردن، اندیشیدن، ترس و اضطراب، حسرت و غیظ، قساوت و غلظت، غفلت و گناه و زیغ و كذب و نفاق و انكار و ذكر و توجه و انابه و ایمان و تقوا و اطمینان و آرامش و خشوع و رحمت و رافت و لینت و انس و الفت و صفات و كارهای متعدد و گوناگون دیگر كه به تفصیل گذشت به خوبی می توان نتیجه گرفت كه اصطلاح قلب در قرآن با قلب مادی كاملا متفاوت است و شاید بتوان گفت: قلب در هیچ كجای قرآن به معنی جسمانی آن به كار نرفته است؛ چرا كه، اصولا هیچ یك از این كارها را نمی توان به اندام بدنی نسبت داد و حتی در بعضی صفات نادر مثل سلامت و مرض كه می توانند صفات قلب مادی هم باشند قرائن محفوظه بخوبی نشان داده است كه منظور از سلامت و مرض مفهوم مادی و جسمانی آن دو نیست بلكه جنبه های روانی و اخلاقی و معنوی مورد نظر است.
بنابراین «قلب» در اصطلاح قرآن، موجودی است كه این گونه كارها را انجام می دهد: درك می كند، می اندیشد، مركز عواطف است، تصمیم می گیرد، دوستی و دشمنی می كند و ... شاید بتوان ادعا كرد كه منظور از قلب همان روح و نفس انسانی است كه می تواند منشاء همه صفات عالی و ویژگیهای انسانی باشد چنان كه نیز می تواند منشا سقوط انسان و رذایل انسانی باشد. و شاید بتوان این حقیقت را ادعا كرد كه هیچ بعدی از ابعاد نفس انسانی و صفتی از صفات و یا كاری از كارهای روح انسانی را نمی توان یافت كه قابل استناد به قلب نباشد. البته، این درست است كه می توان گفت: روح منشا حیات است و موجود به وسیله روح، زنده می شود؛ ولی نمی توان گفت: قلب منشا حیات است؛ لیكن باید توجه داشت كه منظور از حیات در اینجا حیات و زندگی نباتی و حیوانی است و منظور از روح نیز همان روح نباتی و حیوانی است و یا حداقل، اعم است و شامل آنها هم می شود اما اگر حیات را به معنی حیات انسانی بگیریم آن چنان كه خداوند می فرماید: «یا ایها الذین امنوا استجیبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما یحییكم».[50] (ای آنان كه ایمان آورده اید خدا و رسول را اجابت كنید هنگامی كه بخوانند شما را به چیزی كه زنده تان كند).
در این صورت می توانیم آن را به قلب هم نسبت دهیم چرا كه حیات انسانی در حقیقت جز همین صفات عالیه و ویژگیها و برجستگیهائی كه سرچشمه و جایگاه همه آنها قلب است چیزی دیگری نخواهد بود. مگر اینكه بگوییم: انسان یك روح بیشتر ندارد كه هم منشا زندگی نباتی و هم منشا زندگی حیوانی و هم منشا زندگی انسانی وی می باشد. بنابراین، یك روح كامل دارد كه علاوه بر اینكه نقش روح نباتی و روح حیوانی را ایفا می كند منشا خصوصیتها و ویژگیها و خصلتهای انسانی هم می شود. كه اگر چنین باشد ناگزیر قلب تنها یكی از ابعاد روح انسان خواهد بود و عبارت است از آن مرحله از روح انسان كه منشا صفات و ویژگیها و خصلتهای انسانی است كه به تفصیل از آنها نام بردیم. در این صورت می توان گفت: روح منشا حیات و زندگی حیوانی و نباتی است؛ ولی، به «قلب» در اصطلاح قرآنی آن، چنین نسبتی نمی توان داد.
قلب و فواد در قرآن به یك معناست:
نكته دیگری كه از آیات می توان دریافت اینكه فؤاد نیز همان مفهوم قلب را دارد با همین تفاوت كه اگر «قلب» مشترك لفظی است میان «قلب» جسمانی و «قلب» غیر جسمانی، فؤاد تنها در «قلب» غیر جسمانی به كار می رود. البته، این تفاوت، تفاوت كاربرد عرفی این دو واژه است نه كاربرد قرآنی؛ زیرا همانطور كه در بالا اشاره كردیم در كاربر قرآنی، قلب هیچ گاه به معنی قلب مادی به كار نرفته است و بنابراین، تفاوتی بین «قلب» و «فؤاد» در كاربرد قرآنی به این شكل هم وجود ندارد. دلیل بر اینكه فؤاد و قلب در قرآن یكی هستند گفته خداوند است در این آیه كه فرموده است: «و اصبح فؤاد ام موسی فارغا ان كادت لتبدی به لولا ان ربطنا علی قلبها لتكون من المومنین».[51] این آیه هر دو واژه «قلب» و «فؤاد» را به یك معنی به كار برده و هر دو را بر یك چیز اطلاق كرده است. دلیل دیگر اینكه در آیات مختلف، كارها و صفات مشابهی به آن دو نسبت داده شده است چنانكه از دقت در آیات گذشته روشن می شود.
صدر چیست؟
تعبیر دیگری كه در قرآن كریم به چشم می خورد تعبیر «صدر» است مثل شرح صدر یا ضیق صدر. منظور از صدر در آیات كریمه چیست؟
در پاسخ این سؤال می توان گفت: منظور از صدر، ظرف و جایگاه قلب است با این خصوصیت كه اگر قلب، مادی باشد صدر هم مادی است و جایگاه آن خواهد بود ولی در مورد قلب معنوی طبعا صدر هم به تناسب آن یك ظرف غیر جسمانی خواهد بود یعنی هر چند قلب به معنای معنوی آن، امری جسمانی نیست كه ظرف و جایگاه جسمانی داشته باشد ولی برای آن نیز ظرفگونه ای در نظر گرفته شده است زیرا از آنجا كه ذهن ما با مادیات و محسوسات آشناست و برای قلب مادی ظرفی به نام «صدر» درك می كند كه محیطی وسیعتر از قلب و مشتمل بر آن است در امور معنوی هم چنین چیزی تقدیر شده كه روح انسان ظرف قلب اوست مثل این آیه كه می گوید: «فانها لا تعمی الابصار ولكن تعمی القلوب التی فی الصدور». [52] (پس قضیه از این قرار است كه دیده ها كور نیستند ولكن دلهایی كه در سینه ها جای دارند كورند).
پس منظور از صدر، روح است و ضیق صدر و شرح صدر به خاطر همین است كه روح، احساس تنگی یا انبساط می كند و گرنه صدر به معنی مادی آن گشاد و تنگ نمی شود. حاصل آنكه: می توان خصوصیات قلب را كه مشروحا نام بردیم بر سه دسته كلی تقسیم كنیم: یك دسته، آنها كه نفیا یا اثباتا به انواع مختلف شناخت مربوط می شوند. دوم آنها كه به بعد گرایش مربوط می شوند و میلهای متنوع و گوناگون را بیان می كنند و سوم آن خصوصیاتی هستند كه به قصد و اراده و نیت ارتباط دارند.
در اینجا یادآوری این حقیقت لازم است كه در ابتدا جز پاره ای از غرایز حیوانی نظیر غریزه میل به غذا هیچ یك از ابعاد نامبرده در انسان فعالیت ندارند. هم شناخت در انسان بالقوه است و فعلیت ندارد چنان كه خداوند می فرماید: «والله اخرجكم من بطون امهاتكم لا تعلمون شیئا».[53] (و خداوند شما را از رحمهای مادرانتان خارج كرد در حالیكه چیزی نمی دانستید).
و قدر متقین این است كه شناخت آگاهانه ای در ابتدا برای انسانهای عادی وجود ندارد و همچنین میلها و گرایشهایی كه در روح انسان تحقق پیدا می كند در آغاز آفرینش جز به شكل بالقوه وجود ندارد و تدریجا در سنین و فصول مختلف زندگی و تحت شرایط مناسب، تمایلات و گرایشهای مختلفی در انسان شكوفا می شوند.
البته، همانطور كه گفته شد همه این حقایق بالقوه در نفس وجود دارند و تدریجا به فعلیت می رسند، ولی فعلیت یافتن آنها یكسان نیست؛ چرا كه بعضی از آنها خود به خود فعلیت پیدا می كنند و اكتساب و اختیار خود انسان در فعلیت یافتن آنها نقش چندانی ندارد مثل غریزه جنسی و بعضی دیگر از غرایز و امور فطری و غیر اكتسابی كه در شرایط طبیعی خاصی فعالیت پیدا می كنند و شكوفا می شوند چنانكه در بعد شناخت ادراكات حسی معمولا بطور غیر اكتسابی برای انسان حاصل می شوند به این معنا كه فراهم كردن شرایط و اسباب ادراكات حسی، اكتسابی نیست و این نوع ادراكات در شرایط خاصی بطور طبیعی برای انسان حاصل می شوند هر چند كه انسان می تواند از تحقق بسیاری از آنها جلوگیری كند: بعضی چیزها را نبیند، بعضی صداها را نشنود، و نیز سایر حواس خود را تا حدی كنترل كند.
نكته دیگری كه در اینجا لازم است یادآوری شود این است كه آنچه از این ابعاد، غیر اكتسابی باشند و بطور طبیعی حاصل می شوند از آنجا كه اختیار انسان در آنها نقشی ندارد نمی توانند در قلمرو اخلاق قرار گیرند و مورد مدح و ذم اخلاقی واقع شوند، چنانكه، انسان در برابر داشتن مایه های طبیعی و استعدادهای جبری خدادادی نیز ستایش و مذمت نخواهد شد و پاداش یا كیفری به آنها تعلق نخواهد گرفت ولی آنجا كه اكتساب و اختیار انسان در فعلیت یافتن این ابعاد نقش داشته باشد آنجا قلمرو اخلاق است و مورد ارزش اخلاقی مثبت یا منفی قرار خواهد گرفت. و اما جهل فطری و طبیعی كه انسان با آن آفریده می شود گرچه امری است غیر اختیاری و اخلاقا مذمتی ندارد ولی، دنبال شناخت رفتن و تحصیل علم كردن و بیرون شدن از جهل فطری كاملا اختیاری است و می تواند در زمره موضوعات اخلاقی واقع شود.
روح
مساله وجود روح انسانی از بزرگترین مسائل فلسفی است، فیلسوفان درباره آن قرنها، مطالب گوناگون به صورت اثبات روح ونفی آن بحث كرده، اختلاف نموده اند و در حقیقت می توان گفت این،یكی از شیرین ترین و مناسب ترین بحثها مربوط به قلب آدمی بوده است چراكه انسان به طور فطری مایل است درباره آن بحثهای گوناگون انجام دهد زیرا از مسائل اولیه انسانی بوده، انسان علاقه زیادی به دانستن شوون روح خود دارد، بلكه عالم روح از مطمئن ترین عالمی است كه انسانها به هنگام قطع از علائق عالم حس، به آن امیدمی بندد.
با همه اختلاف افكار در صفات روح و عوارض و حالات آن، عقیده به وجود روح به طور اجمال تاریخچه طولانی و عمیقی در طول تاریخ عقاید انسانها جایگاه خاصی دارد.[54]
از جمله عقاید، عقاید هندوها درباره وجود روح و این كه آن رانفخه الهی در انسان دانسته، معتقد بوده اند كه انسان هنگامی كه بمیرد، جسد نورانی، روح او را می پوشاند و چشمان انسان های زنده آن را نمی بیند و به عالم اعلی منتقل می گردد و علمای مصر از5000 سال قبل از میلاد مسیح معتقد بوده اند كه روح در قالب جسم انسان وجود داشته بعد از مردن از جسد به جسد جدیدی انتقال پیدا می كند.[55]
چینی ها از قرن ششم قبل از میلاد مسیح به وجودروح معتقد بوده اند ، برای آن غلاف جسمانی غیر از جسد عادی معتقد بودند كه موثرات فنا و مرگ در آن تاثیر نداشته و ارواح از هر جانبی مارا احاطه كرده است و عقاید (كنفسیوس) در این باره معروف است.[56]
عقاید علمای فارس زبان یا اعتقاد اهریمن و اهورامزدا و فلاسفه و علمای یونان از قبیل سقراط و افلاطون معتقد بوده اند كه روح انسان قبل از جسم آنان موجود بوده، و از معارف ازلی نزد خدابرخوردار بوده اند و بعد از انتقال به این بدن جسمی، جمیع معلومات خود را از دست داده و نیاز به تفكر و استدلال و تعلیم و تعلم دارند پس تعلم برای آنان همان تذكر و یادآوری و موت نیز همان رجوع به حالت اولیه زندگی قبل از وجود در حالت جسمی است. به طور خلاصه عقیده به وجود روح و ظهور آن برای انسانهاامر مسلمی نزد انسانهای گذشته از امت ها و ادیان گوناگون وفلاسفه بوده، عقیده نوظهوری نیست و سابقه طولانی عقیدتی دارد.[57]
حق این است كه اصل وجود روح و مبدأ آن (منیت انسانها) چندان نیازی به دلیل و استدلال ندارد با وجود این از جهات گوناگون عقلی و حسی و تجربی وجود روح قابل بررسی و تحقیق است. در اینجا به برخی از دلایل اشاره می شود:
دلیل عقلی بر وجود روح
دلیل اول: تغییر مواد مغزی و ثبات ادراكات در تحقیقات علم طبیعی و دیدگاه فلاسفه اروپا و فلاسفه اسلامی در جای خود ثابت شده كه هیچ موجود مادی در حال سكون و آرامش نیست، بلكه همه موجودات در حال تغییر و تحول اند بخصوص بنابر نظریه حركت جوهری كه مبدع آن مرحوم ملاصدرا است.
«لئون دنی » روح شناس معروف فرانسوی می نویسد:[58] «فیزیولوژی یا علم وظائف الاعضاء به ما می آموزد كه تمام اعضاء و دستگاههای مختلف بدن، تحت تاثیر دو جریان مهم حیاتی یعنی جذب مواد ازخارج و تبدیل آن به انرژی در طی چند سال به طور كلی تجدید وتعویض می شوند و یك تغییر و تحول مستمر و دائمی در مولكول وذرات اجزای بدن روی می دهد، سلولهای فرسوده و كهنه از میان رفته، به جای آنها سلول های دیگر به واسطه تغذیه به وجود آمده،جبران آنچه را كه از دست داده می نماید.
از ذرات و مواد نرم و مرطوب مغز گرفته تا قسمت های سخت و سفت استخوانها در تمام بافتها و نسوج بدن این تغییر و تبدیل پیوسته انجام می گیرد و در دوره عمر، ذرات و سلولهای بدن، به دفعات عدیده از بین رفته و دوباره تشكیل می گردد(صغری).
با وجود این تحولات و تغییرات كه در پیكره مادی و جسمانی ما روی می دهد، پیوسته، همان شخص و موجودی كه بودیم هستیم و فكر واندیشه و قوه حافظه و خاطرات دیرینه كه جسم و بدن فعلی ما درآن پدیده های گذشته هیچ گاه سهیم و دخیل نبوده ثابت و پایدارمی ماند(كبری).
از مجموع این دو مقدمه صغری و كبری در بالا به طور طبیعی این نتیجه به دست می آید كه در وجود ما غیر از مواد متغیر و متبدل،حقیقت ثابت دیگری است كه هرگز دستخوش تغییر و تبدیل نیست اواست كه شخصیت ما و منیت ما و معلومات ما را در خودحفظ كرده ونگهداری می كند و هر وقت اراده كند، خاطرات گذشته و دیرینه رابه یاد می آورد و در آنها تصرف می كند.
از زمان طفولیت و جوانی تا پیری این عمل ادامه می یابد، هنوزهم عكس دوستان و صور اشیاء بعد از سالیان متمادی و دراز درصفحه ذهن ما وجود دارد.
از اینجا می فهمیم كه روح مولود مواد خاكستری مغز نبوده، بلكه یك موجود مجردی است كه احاطه تدبیری بر جسم ما دارد، او است كه می بیند و می شنود و ادراك می كند.
فلاسفه و بزرگان اسلامی نیز از دیدگاه عقل و فلسفه، تحقیقات علمی روز زا مورد تایید قرار می دهد. محمد حسین فاضل تونی دركتاب «حكمت قدیم » ص 119 چنین می نویسد: «دلیل بر مغایرت نفس با بدن این است كه بدن، دائما در حال تغییر و تبدل است به حسب كم و كیف و عوارض دیگر و به حسب جوهر ذات بنابر حركت جوهری كه ثابت شده است و نفس ناطقه از اول عمر تا آخر عمر باقی است(صغری) و آنچه متبدل است غیر از چیزی است كه متبدل نیست(كبری). پس نفس غیر از بدن و مزاج است(نتیجه).
از این دلیل مغایرت نفس حیوانی هم با بدن و مزاج معلوم می گرددچنانكه ملا صدرا بر این عقیده است كه نفس حیوانی هم یك نحوتجردی دارد. پس نفس با بدن مغایر است ».
دلیل تجربی
و مراد از نفس همان مبدء اعمالی است كه ما آنها را انجام می دهیم و در مقابل پرسش از این اعمال می گوییم: من آمدم، من تفكر نمودم و من دانم و ... و به تعبیر مولف كتاب «معرفت نفس » دفتر اول ص 57: «آن گوهری كه به لفظ «من » و «انا» بدان اشارت می كنیم، موجودی است غیر از بدن و در بود چنین موجودی كه حقیقت من و شما است،یقین حاصل كرده ایم اگرچه با چشم سر او را نمی بینیم و از منظردیدگان ما پنهان است و نمی توانیم آن را لمس كنیم ولی به بود او اعتراف داریم اما چگونه موجودی است و چگونه غیر از بدن است و همراه بدن است و نسبت بدن با او چگونه و تعلق او به بدن چگونه است؟ و به چه نحو از نقص به كمال می رسد و سوال های بسیاردیگری در این باره باید در جای خود به آنها پاسخ داده شود. در حقیقت این دلیل را باید دلیل تجربی نام نهاد كه اثبات موجود مجردی می كند كه در كتاب های علمی فلاسفه و حكماء و در اصطلاح رجال علم و حكمت به نام «نفس یا نفس ناطقه » معروف است.
نكته
تذكر این نكته در اینجا لازم است كه نفس را در زبان پارسی،روان می گوئیم و جان هم گفته می شود ولی اطلاق صحیح آن، این است كه روان اختصاص به نفس انسان دارد و جان به نفوس حیوانات گفته می شود مثلا نمی گویند روان گاو و گوسفند، بلكه می گویند جان گاوو یا جان گوسفند و اگر در عبارتی روان به جای جان حیوان بكاربرده شده، به عنوان مجاز و توسع در لغت است.[59]
این گوهر نامبرده به نامهای گوناگون خوانده شده است چون نفس ونفس ناطقه، روح و عقل و قوه عاقله و... آنها را مترادف می دانند.[60]
آیت الله مکارم شیرازی
و حسین حقانی زنجانی - برگرفته از درسهایی ازمكتب اسلام، سال 79، ش 4


منبع: www.andisheqom.com





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
ضرورت خود شناسی
مقصود از خود شناسی
هر فرد از افراد انسان تركیبی از ویژگیهای نوعی و فردی است. اگر خودشناسی به معنای شناخت جنبه های اختصاصی افراد نوع انسان باشد خودشناسی همان انسان شناسی است. و اگر مقصود از خودشناسی شناخت هر فرد از خویشتن باشد، خودشناسی با انسان شناسی متفاوت خواهد بود.
از خودشناسی به معنای اول با عنوان انسان شناسی یاد خواهیم كرد و خودشناسی به معنای دوم را «خودشناسی» یا «خودشناسی به معنای خاص» می خوانیم.
انسان شناسی به روشهای مختلفی انجام می گیرد. علومی چون روانشناسی تجربی، فیزیولوژی انسانی و انسان شناسی (آنتروپولوژی) با روش تجربی به شناخت انسان می پردازند. محصول كار این رشته ها، علمی حصولی و مفهومی است.
علم النفس فلسفی برای شناخت انسان از روش عقلی - قیاسی پیروی می كند و علمی حصولی را پدید می آورد.
برای شناخت انسان می توان از روش نقلی نیز بهره برد. یعنی با رجوع به كتاب و سنت ابعاد وجود انسان را به كمك وحی شناسایی نمود.
شناخت هر فرد از خویشتن اگر با درون نگری و از طریق علم حضوری صورت گیرد، نتیجه آن شناخت مجموع ویژگیهای نوعی و شخصی خواهد بود و تمییز ویژگی های نوعی و شخصی از یكدیگر فقط با مشاهده خصوصیات دیگران ممكن خواهد شد.
انسان شناسی به روش صد در صد شهودی و درون نگرانه امكان پذیر نیست، ولی می توان از روش درون نگری در شناختن انسان استفاده كرد.
می توان خودشناسی درون نگرانه را مقدمه ای برای انسان شناسی قرار داد، علم النفس فلسفی و انسان شناسی تجربی (روان شناسی، فیزیولوژی انسانی و انتروپولوژی) و انسان شناسی نقلی (یا وحیانی) را نیز می توان مقدمه ای برای خودشناسی قرار داد؛ یعنی با استفاده از نتایج این رشته های مختلف ویژگی های نوعی انسان را شناخت و با استفاده از روش درون نگری ویژگی های اختصاصی خود را شناسایی نمود و به خودشناسی نایل آمد.
هر چه در خودشناسی بیشتر به روش درون نگری متكی باشیم، نتایجی كه به دست می آوریم برای خود ما یقینی تر خواهد بود و نیاز ما به اصطلاحات و روش های علمی و فلسفی كمتر خواهد شد.
اهمیت و ضرورت خود شناسی در روایات
از امیر المؤمنین(ع) نقل شده است:
خودشناسی سودمندترین دانشهاست.[1]
همچنین فرمودند:
نهایت معرفت آن است كه انسان خود بشناسد.[2]
و نیز فرمودند:
كسی كه به شناخت خود دست یابد به بزرگترین رستگاری و پیروزی رسیده است.[3]
بزرگترین حكمت آن است كه انسان خود را بشناسد.[4]
نقطه مقابلِ خودشناسی، خود ناشناسی است كه به عقیده امیر المؤمنین(ع) بالاترین و بزرگترین جهل است. چنانكه فرمود:
بزرگ ترین نادانی خود ناشناسی انسان است.[5]
و نیز فرمود:
در جهل انسان همین بس كه خود را نشناسد.[6]
چرا خود را بشناسیم؟
برای خودشناسی آثار مختلفی بیان شده است و انگیزه های گوناگونی خودشناسی را اقتضاء می كند. یكی از عواملی كه خودشناسی را موجه می سازد، متعلق این شناخت است. «خود» به عنوان چیزی كه در «خودشناسی» شناخته می شود، محبوبترین چیز در نزد ماست. هر كس كه به خود علاقه دارد و علاقه به شناخت محبوب امری است فطری. هر انسانی خود را دوست دارد و طبیعی است كه خودشناسی امری مطلوب باشد.
محبت انسان به خود موجب می شود انسان در اندیشه بر آوردن مصالح خویش باشد و بكوشد مفاسد و امور زیان آور را از خود دور سازد. به عبارت دیگر حفاظت از خویش در برابر خطرات و تأمین نیازهای خود به اقتضای محبت به خود امری طبیعی است. از سوی دیگر حفاظت از هر چیز و تأمین نیازها و مصالح هر چیز مستلزم شناخت آن چیز است. هر گاه چیزی را نشناسیم، نیازهای آن و امور زیان آور به آن را نمی توانیم بشناسیم.
محبت به خود فقط با حفظ و نگهداری «خود» ارضاء نمی شود. انسان خود را در بهترین و كاملترین شكل می خواهد؛ یعنی دوست دارد هر كمالی را در خود تحقق بخشد و هرگاه كمالی از كمالات ممكن برای خود را در خود نامحقق یابد، از وضع موجود خود ناراضی می شود و در صدد تكمیل وجود خویش بر می آید.كمال خواهی پایان ناپذیر انسان، در عین احساس فقر و نیازمندی است. پس انسان بر خود لازم می بیند كه كمال ممكن برای خویش را بشناسد تا بتواند در جهت كمال خود گام بردارد و كمالاتی نایافتنی را طلب نكند و به چیزی كمتر از آنچه برای او ممكن است رضا ندهد. شناخت كمال نهایی خود فرع شناخت خود است.
برای رسیدن به كمال، علاوه بر شناخت مقصد، باید مسیر، مركب و سرعت را هم شناخت. شناخت مسیر، مركب و سرعت متناسب با هر موجود، بر شناخت آن موجود متوقف است.
خودشناسی و شناخت كمال و زیباییها و جذابیتهای مقصد نهایی انسان، انگیزه استكمال را در او تقویت می كند. این نكته را می توان یكی از انگیزه های توصیه به خودشناسی از سوی كسانی كه خودشناسی كرده اند دانست. ائمه معصومین(ع) كه انسان و غایت وجودی او را می شناسد و نیز می دانند هر فردی با شناخت خود و غایت هستی خود بیش از پیش خواستار سلوك به سوی كمال خواهد شد، انسانها را به خودشناسی ترغیب می كنند تا آنان را شیفته حركت كمال ی سازند.
خودشناسی به خداشناسی می انجامد و خداشناسی در واقع اصلی ترین مقدمه كمال و بلكه خود كمال انسان است. پس خودشناسی برای كمال انسان امری ضروری و غیر قابل چشم پوشی است. همچنین خودشناسی مقدمه ضروری هر شناختی است؛ یعنی هیچ شناختی برای انسان حاصل نمی شود مگر آنكه خود را بشناسیم. پس اگر خواستار شناخت حقایق هستی هستیم باید نخست خود را بشناسیم.
آثار خود شناسی
الف - خودشناسی برای خدا شناسی
از پیامبر اكرم(ص) روایت شده است كه فرمودند:
كسی كه خود را بشناسد همانا پروردگارش را شناخته است.[7]
معرفت نفس به چند شكل به معرفت خدا می انجامد:
1- انسان با شناخت خویش در درون خود گرایشهایی فطری می یابد. هر انسانی خواستار احاطه علمی به جهان است و گرایش او به شناخت هستی، بی نهایت است؛ یعنی انسان هر چه در دانش پیشرفت می كند، همچنان از افزایش سؤالات و دوام جهل خود ناراضی است و تا زمانی كه به علم مطلق دست نیابد خود را ناقص می بیندو از نقص خود ناخرسند است و از این رو خواستار اتصال به سر چشمه علم مطلق می گردد. انسان می داند كه شناخت ماسوی اللَّه بدون شناخت علت العلل آنها شناختی ناقص است. بنابراین شرط شناخت جهان مخلوق را شناخت علتِ مخلوقات می بیند و میل او به احاطه علمی بر جهان، او را ملزم به شناخت خداوند می سازد.
2- انسان به تجربه یافته است كه هر گرایش درونی كه در او وجود دارد حاكی از وجود واقعیتی خارجی است كه آن گرایش را ارضا می كند. میل به رفع تشنگی، با آب كه واقعیت خارجی دارد ارضاء می شود. میل به همسر گزینی با وجود جنس مخالف ارضاء می شود و سایر امیال انسان نیز اینگونه اند. پس اگر انسان خواستار علم و قدرت مطلق است باید علم و قدرت مطلق وجود داشته باشد. پس مبدئی در هستی وجود دارد كه از علم و قدرت مطلق برخوردار است. این شكل شناخت وجود خداوند و صفات علم و قدرت او، اگر چه بر مقدماتی متكی است كه از تجارب درونی انسان تشكیل شده است، ولی در نهایت علمی حصولی و مفهومی است.
3- انسان با كاویدن خویش و رسیدن به خود شناسی حضوری، خود را موجودی وابسته و فقیر می یابد؛ موجودی كه همه احوال او اعم از حیات، علم، قدرت، محبت و اراده و دیگر اوصاف و افعالش، وابسته به موجودی است كه از لحاظ حیات، علم و قدرت نامتناهی است. این درك حضوری به فقر خود نسبت به خداوند، نتیجه شناخت نفس به صفت فقر و نیازمندی است كه همزمان با شناخت نفس، در نفس انسان حاضر است و از هرگونه قیاس و استدلال مستغنی است.
خداشناسی حاصل از خودشناسی، علم حضوری است كه اولاًهیچ تردیدی در آن راه ندارد و ثانیاً در تحریك انسان برای حركت به سوی خدا و تحصیل قرب او تواناتر است. بنابراین دعوت به خداشناسی برای خداشناسی، علاوه بر اینكه به سبب اهمیت موضوع خودشناسی است، به سبب روش خاص خودشناسی درون نگرانه است كه حصول آن علم حضوری یقینی است.
از همین روست كه امیر المؤمنین(ع) می فرمایند:
شناخت به وسیله نفس سودمندترین شناخت است. [8]
و مفسرین گفته اند مقصود از معرفتین، معرفت به آیات انفسی و معرفت به آیات آفاقی است كه در فرموده خداوند آمده است:
به زودی نشانه های خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان می دهیم تا برای آنان آشكار گردد كه او بر حق است. آیا كافی نیست كه پروردگارت بر همه چیز شاهد و گواه است؟![9]
خودشناسی برای خود سازی
پرورش هر موجودی نیازمند آگاهی از استعدادهای آن است. با اطلاع از استعدادهای یك موجود، می توان به شناسایی مقدمات ضروری تحقق آن استعدادها روی آورد و موانع تحقق آنها را نیز شناخت. پرورش خود نیز بدون اطلاع از استعدادهای خود و نیازها و موانع فعلیت یافتن استعدادها امكان پذیر نیست. پرورش هر موجود، علاوه بر شناخت استعدادها و تواناییها، نیازمند جدا كردن استعدادهای اصیل و استعدادهای كمكی است. هر موجودی دارای یك كمال مطلوب است كه كمال اختصاصی و برتر اوست و در كنار این كمال مطلوب، دسته ای دیگر از استعدادها در او نهفته است كه فعلیت یافتن آنها كمك و مقدمه فعلیت یافتن استعداد اصلی و كمال مطلوب آن موجود است. بنابراین پرورش استعدادهای كمكی و رسیدن به كمالات مربوط به آنها، مطلوب بالذات نیست، بلكه مطلوب تبعی می باشند. با توجه به این حقیقت، پرورش استعدادهای تبعی را فقط باید تا اندازه ای انجام داد كه در خدمت استعدادهای اصیل و كمال مطلوب آن موجود هستند. خود سازی، به معنای فعلیت بخشیدن استعداد اصلی انسان در رسیدن به قرب خداوند است. پس باید استعدادهای انسان و امكاناتی كه در اختیار اوست شناخته شود و استعداد اصیل و تبعی از یكدیگر تمیز داده شوند و سپس معلوم شود غایت استعداد اصیل انسان چیست و پرورش هر یك از استعدادهای تبعی تا چه میزان سودمند و كمك كننده به تحقق استعداد اصیل هستند. با اطلاع از استعدادهای اصیل و تبعی، قادر خواهیم شد درباره روش فعلیت بخشیدن هر یك از آنها در حد مطلوب مطالعه كنیم و از راههای مختلف، آن روشها را شناسایی نماییم.
شناخت جنبه های شخصی و شخصیتی به ما كمك خواهد كرد تا ابزار و امكانات متناسب با خود را برای فعلیت بخشیدن به استعدادهایمان بكار گیریم و نیز سرعت فعالیت خودسازی را با قابلیتهای شخصی خود تنظیم نماییم.
به طور خلاصه خود سازی نیازمند شناخت خود است تا از طریق شناخت خود شناخت های زیر حاصل آید:
- شناخت قابلیتها و استعدادهای خود؛
- شناخت استعداد اصلی و غایت وجودی خود، و تمییز آن از قابلیتهای تبعی؛
- شناخت مقدار مناسب پرورش استعدادهای تبعی خود؛
برخی از این شناختها كه مقدمه ضروری خودسازی هستند،با استفاده از شاخه های مختلف انسان شناسی مانند روانشناسی تجربی، علم النفس فلسفی، فلسفه ذهن و فلسفه فعل یا كنش به دست می آیند و برخی از آنها از طریق خودشناسی فردی و با استفاده از روش درون بینی حاصل می شوند. بنابراین، «خودشناسی برای خودسازی» منحصر به انسان شناسی تجربی و فلسفی نیست، بلكه مجموعه ای مركب از انسان شناسی و خودشناسی به معنای خاص آن است.
یكی دیگر از مقدمات مورد نیاز برای خودسازی،داشتن انگیزه و گرایش برای حركت به سوی مقصد در مسیر صحیح است. خودشناسی می تواند انگیزه لازم برای حركت به سوی مقصد را در ما پدید آورد. خودشناسی انگیزه حركت به سوی مقصد را از آن جهت پدید می آورد كه مقصدی كه به ما معرفی می كند با خواستهای فطری ما سازگار است و تنها چیزی كه می تواند خواستهای فطری را برآورد حركت به سوی خداوند و قرب پروردگاری است كه كمال مطلق است و یگانه موجود بی نهایتی است كه علم و قدرت بی نهایت است و كمال خواهی نامتناهی انسان فقط با قرب به او تأمین می شود.
خودشناسی برای خودسازی در روایات
همه انتظاراتی كه از خودشناسی داریم تا ما را به خود سازی قادر سازد، در روایات، مورد توجه قرار قرار گرفته اندو معصومین(ع) این آثار را بر خودشناسی مترتب دانسته اند.
مهمترین انتظارات ما از خودشناسی، شناخت غایت وجودی انسان بود. پیامبر گرامی اسلام(ص) فرمودند: «من عرف ربه فقد عرف ربه». خداشناسی در واقع مقصدشناسی است و شناخت خداوند و شناخت اینكه انسان می تواند به قرب الهی نایل آید بیانگر استعداد اصلی انسان و غایت وجودی اوست.
انتظار ما از خودشناسی، منحصر به این نیست كه مقصد را به ما نشان دهد، بلكه انتظار داریم مسیر حركت را نیز به ما معرفی كند. مسیر حركت وقتی روشن می شود كه بتوانیم افعال مناسب برای رسیدن به مقصد را شناسایی كنیم. كسی كه راه را نمی شناسد افعال مناسب برای رسیدن به مقصد را نمی داند.
این راه ناشناسی ناشی از خودناشناسی است. امیر المؤمنین(ع) فرمودند:
و نسبت به خویشتن خود نادان مباش زیرا كسی كه به شناخت خویش نادان است به همه چیز نادان است.[10]
یكی از مقدمات ضروری خودسازی، داشتن انگیزه حركت است. به عبارت دیگر شناخت مقصد و مسیر به تنهایی كافی نیست، بلكه داشتن انگیزه نیز ضروری است.
امیر المؤمنین(ع) در روایتی می فرمایند:
كسی كه خود را بشناسد با آن مجاهده می كند و كسی كه به خویشتن جاهل باشد نفس خود را وا می گذارد. [11]
ایشان در روایت دیگری فرمودند:
كسی كه خویشتن را نشناسد از راه رستگاری دور می شود و به گمراهی و نادانیها مبتلا می شود. [12]
بنابراین روایات، ناخودشناسی موجب دوری از رستگاری است؛ این دوری هم می تواند به سبب نشناختن مقصد و یا مسیر رستگاری باشد و هم می تواندناشی از لغزش عملی در اثر نداشتن انگیزه حركت در مسیر رستگاری و یا داشتن انگیزه های انحرافی باشد. به هر حال گمراهی از مسیر درست، به هر دلیل، می تواند ناشی از جهل به خویشتن باشد.
امیر المؤمنین(ع) در روایت دیگری خودشناسی را برترین عقل و ناخودشناسی را موجب گمراهی معرفی كرده اند:
برترین خرد شناخت انسان از خویشتن است، پس كسی كه خود را بشناسد خردمند است و كسی كه خود را نشناسد گمراه است.[13]
انسان از طریق خودشناسی به ابعاد وجودی خود پی می برد. خودشناسی اگر به روش انسانشناسی تجربی و فلسفی باشد، به شكلی قوای نفس را به انسان معرفی می كند و اگر به شیوه درونگری - برای تحلیل معرفت حضوری ما به خویشتن - باشد نیز ابعاد وجود ما را برای ما آشكار می سازد. در مباحث مقدماتی كتاب تا حدودی به قوای نفس انسان از دیدگاه انسان شناسی فلسفی (علم النفس فلسفی) اشاره كردیم. در اینجا به روش درونگری و نتایج آن از حیث شناخت ابعاد مختلف وجودی انسان می پردازیم.
انسان با مراجعه به خویش مجموعه ای از گرایشها و تواناییها را در خود می یابد و با نظر به خویشتن گرایشهای غیر اكتسابی را در سرشت خود می شناسد. این گرایشها بعضی مقتضای حیوانیت انسان است و بعضی ربطی به جنبه حیوانی او ندارد. میل به غذا، نكاح و امنیت جانی در انسان و حیوان مشترك است و گرایش به حقیقت، خیر، زیبایی، تسلط، آفرینش و پرستش امیال اختصاص انسان هستند.

[1] . معرفه النفس انفع المعارف؛ شرح غررالحكم و دررالحكم (خوانساری)، ج 6، ص 148.
[2] . غایه المعرفه ان یعرف المرء نفسه؛ همان، ج 4، ص 272.
[3] . نال الفوز الاكبر من ظفر بمعرفه النفس؛ همان، ج 6، ص 172.
[4] . افضل الحكمه معرفه الانسان نفسه؛ همان، ج 2، ص 419.
[5] . اعظم الجهل جهل الانسان امر نفسه؛ همان، ج 2، ص 387.
[6] . كفی بالمرء جهلاً ان یجهل نفسه؛ همان، ج 4، ص 575.
[7] . من عرف نفسه عرف ربه؛ شرح غررالحكم و دررالحكم، (خوانساری)، ج 5، ص 194.
[8] . المعرفه بالنفس انفع المعرفتین؛ همان، ج 2، ص 25.
[9] . سنریهم آیاتنا فی الآفاق و الانفس حتی یتبین لهم انه الحق او لم یكف بربك انه علی كل شی ء شهید؛ فصلت / 53.
[10] . لا تجهل نفسك فان الجاهل معرفه نفسه جاهل بكل شی ء؛ شرح غررالحكم و درر الحكم (خوانساری)، ج 6، ص 304.
[11] . من عرف نفسه جاهدها، و من جهل نفسه اهملها؛ همان، ج 5، ص 177-178.
[12] . من لم یعرف نفسه بعد عن سبیل النجاه و خبط فی الظلال و الجهالات؛ همان، ج 5، ص 426.
[13] . افضل العقل معرفه الانسان بنفسه فمن عرف نفسه عقل و من جهلها ضل؛ همان، ج 2، ص 442.
محمد فتحعلی خانی - آموزه های بنیادین علم اخلاق، ج 2، ص 19 - 31


منبع: www.andisheqom.com






نوع مطلب : اخلاق، 
برچسب ها : ضرورت خود شناسی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
خود شناسی و خداشناسی
یكی دیگر از گامهای نخستین در راه اصلاح نفس و تهذیب اخلاق و پرورش ملكات والای انسانی، خود شناسی است.
چگونه ممكن است انسان به كمال نفسانی برسد و عیوب خود را اصلاح كند و رذائل اخلاقی را از خود دور سازد در حالی كه خویشتن را آن گونه كه هست نشناخته باشد!
آیا بیمار تا از بیماری خود آگاه نگردد به سراغ طبیب می‏رود؟
آیا كسی كه راه خود را در سفر گم كرده، تا از گمراهی خویش با خبر نشود به جستجوی دلیل راه بر می‏خیزد؟
آیا انسان تا از وجود دشمن در اطراف خانه‏اش با خبر نشود، اسباب دفاع را آماده می‏سازد؟
به یقین پاسخ تمام این سؤالها منفی است، همین گونه آن كس كه خود را نشناسد و از كاستیها و عیوب خویش با خبر نشود، به دنبال اصلاح خویش و بهره‏گیری از طبیبان مسیحا نفس روحانی، نخواهد رفت.
با این اشاره به اصل مطلب باز می‏گردیم، و رابطه خودشناسی و تهذیب نفس و همچنین رابطه خداشناسی و تهذیب نفس را مورد بررسی قرار می‏دهیم.
1- رابطه خود شناسی و تهذیب نفس [1]
چگونه خودشناسی سبب تهذیب نفوس می‏شود؟ دلیل آن روشن است زیرا:
اولا: انسان از طریق خود شناسی به كرامت نفس و عظمت این خلقت بزرگ الهی و اهمیت روح آدمی كه پرتوی از انوار الهی و نفحه‏ای از نفحات ربانی است پی می‏برد؛ آری! درك می‏كند كه این گوهر گرانبها را نباید به ثمن و بهای ناچیز فروخت و به آسانی از دست داد!
تنها كسانی خود را آلوده رذائل اخلاق می‏كنند و گوهر پاك روح انسانی را به فساد و نابودی می‏كشانند كه از عظمت آن بی‏خبرند.
ثانیا: انسان با شناخت خویشتن به خطرات هوای نفس و انگیزه‏های شهوت و تضاد آنها با سعادت او پی می‏برد، و برای مقابله با آنها آماده می‏شود. بدیهی است كسی كه خود را نشناسد از وجود این انگیزه‏ها بی‏خبر می‏ماند و شبیه كسی است كه گرداگرد او را دشمن گرفته، اما او از وجود آنان غافل و بی‏خبر است؛ طبیعی است كه چنین كسی خود را آماده مقابله با دشمن نمی‏كند و سرانجام ضربات سنگینی از سوی دشمن دریافت می‏دارد.
ثالثا: انسان با شناخت نفس خویش به استعدادهای گوناگونی كه برای پیشرفت و ترقی از سوی خداوند در وجود او نهفته شده است پی می‏برد و تشویق می‏شود كه برای پرورش این استعدادها بكوشد، و آنها را شكوفا سازد؛ گنجهای درون جان خویش را استخراج كند و گوهر خود را هویدا سازد.
كسی كه عارف به نفس خویش نیست به انسانی می‏ماند كه در جای جای خانه او گنجهای پر قیمتی نهفته شده ولی او از آنها آگاهی ندارد، ممكن است از گرسنگی و تنگدستی در آن بمیرد، در حالی كه در زیر پای او گنجهایی است كه هزاران نفر را سیر می‏كند.
رابعا: هر یك از مفاسد اخلاقی ریشه‏هایی در درون جان انسان دارد، با خودشناسی، آن ریشه‏ها شناخته می‏شود، و درمان این دردهای جانكاه را آسان می‏سازد، و به این ترتیب راه وصول به حق را برای انسان هموار می كند.
خامسا: از همه مهمتر این كه خودشناسی بهترین راه برای خدا شناسی است، و چنان‏كه خواهد آمد، خداشناسی و آگاهی از صفات جلال و جمال حق، قویترین عامل برای پرورش ملكات اخلاقی
و كمالات انسانی و نجات از پستی و حضیض رذائل و رسیدن به اوج قله فضائل است.
و اگر به مطالب گذشته این جمله را بیفزاییم كه رذائل اخلاقی زندگی انسانی را به تباهی می‏كشد و جامعه بشری را در بحرانهای سخت گرفتار می‏سازد، و شهد زندگی را در كام انسانها مبدل به شرنگ می‏كند، به اهمیت خود شناسی و خودآگاهی برای زندگی انسانها بیشتر پی خواهیم برد.
در كتاب «اعجاز روانكاوی» نوشته «كارل منینگر» چنین آمده است: «خود آگاهی عبارت از این است كه هم از قوای مثبت و مهر انگیز نهاد خود آگاهی داشته باشیم و هم از نیروهای منفی كه موجب نابودی ما می‏گردد و ما را به خاك سیاه می‏افكند؛ ندیده گرفتن قوای منفی یا خودداری از اشاره به وجود آنها در خودمان یا دیگران، پایه‏های زندگی را متزلزل می‏كند».[2]
در كتاب «انسان موجود ناشناخته» جمله‏ای آمده است كه شاهد خوبی برای بحث ما است؛ می‏گوید: «بدبختانه در تمدن صنعتی شناخت انسان مورد توجه قرار نگرفته است، و برنامه زندگی بر وفق ساختمان طبیعی و فطری پایه‏گذاری نشده است؛ لذا با همه درخشندگی موجب رستگاری نشده است؛ پیشرفت علم به دنبال هیچ طرحی صورت نگرفت و (تقریبا) اتفاقی بود ... اگر «گالیله» و «نیوتن» و «لاووازیه»، نیروی فكری خود را صرف مطالعه روی جسم و روان آدمی كرده بودند، شاید نمای دنیای، امروز فرقهای زیادی با آنچه امروز است می‏داشت».[3]
و به خاطر این امور است كه خداوند یكی از مجازاتهای هوسبازان متمرد را خودفراموشی قرار داده و به مسلمانان هشدار می‏دهد كه: «و لاتكونوا كالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئك هم الفاسقون؛ همچون كسانی كه خدا را فراموش كردند و خداوند به سبب آن، آنها را به خود فراموشی گرفتار ساخت، نباشید! و آنها فاسقان (حقیقی) و گنهكارانند».[4]
2- خود شناسی در روایات اسلامی [5]
در احادیث اسلامی كه از پیامبراكرم صلی الله علیه و آله و امامان معصوم: نقل شده اثرات بسیار پرارزشی برای خودشناسی آمده است، كه ما را از هرگونه توضیح بی‏نیاز می‏سازد از جمله:
1- در حدیثی از امیرمؤمنان علی علیه السلام می‏خوانیم: «نال الفوز الاكبر من ظفر بمعرفه النفس؛ كسی كه خود را بشناسد، به سعادت و رستگاری بزرگ نایل شده است!»[6]
2- و در نقطه مقابل آن چنین می‏فرماید: «من لم یعرف نفسه بعد عن سبیل النجاه وخبط فی‏الضلال و الجهالات؛ كسی كه خود را نشناسد، از طریق نجات دور می‏شود و در گمراهی و جهل گرفتار می‏آید!»[7]
3- در تعبیر دیگری از همان امام همام آمده است: «العارف من عرف نفسه فاعتقها و نزهها عن كل ما یبعدها؛ عارف حقیقی كسی است كه خود را بشناسد، و (از قید و بند اسارت) آزاد سازد، و آن را از هر چیز كه او را از سعادت دور می‏سازد پاك و پاكیزه كند!»[8]
از این تعبیر بخوبی استفاده می‏شود كه معرفت نفس (خودشناسی) سبب آزادی از قید و بند اسارتها و پاكسازی از رذائل اخلاقی است.
4- باز حدیث دیگری از همان پیشوای بزرگ علیه السلام می‏خوانیم: «اكثر الناس معرفه لنفسه اخوفهم لربه؛ كسی كه بیش از همه خود را بشناسد، بیش از همه، خوف پروردگار خواهد داشت!»[9]
از این حدیث نیز رابطه نزدیكی میان احساس مسؤولیت و خوف پروردگار كه سرچشمه تهذیب نفس است‏با خودشناسی استفاده می‏شود.
5- در حدیث دیگری از همان حضرت آمده است: «من عرف نفسه جاهدها؛ و من جهل نفسه اهملها؛ كسی كه خود را بشناسد، به جهاد با نفس بر می‏خیزد و كسی كه خود را نشناسد آن را رها می‏سازد!»[10]
مطابق این حدیث پایه اصلی جهاد با نفس كه طبق صریح روایات جهاد اكبر نامیده شده، خود شناسی است.
6- در نهج‏البلاغه در كلمات قصار، از همان بزرگوار آمده است: «من كرمت علیه نفسه هانت علیه شهواته؛ كسی كه (در سایه خود شناسی) برای خود، كرامت و شخصیت قائل است، شهواتش
در نظرش خوار و بی مقدار خواهد بود(و به آسانی تسلیم هوی و هوس نمی‏شود)!»[11]
7- همان‏گونه كه خودشناسی پایه مهم تهذیب نفس و تكامل در جنبه‏های اخلاقی و مسائل دیگر است، جاهل بودن به قدر خویش، سبب بیگانگی از همه چیز و دوری از خدا می‏گردد؛ لذا در حدیث دیگری از امام دهم، امام هادی علیه السلام می‏خوانیم: «من هانت علیه نفسه فلا تامن شره؛ كسی كه نزد خود قدر و قیمتی ندارد، از شر او ایمن نباش!»[12]
از مضمون آنچه در این بحث آمد، به روشنی می‏توان استفاده كرد،كه یكی از پایه‏های اصلی پرورش فضائل اخلاقی و تكامل معنوی، خودشناسی و معرفهالنفس است، و تا انسان این مرحله دشوار و این گردنه صعب‏العبور را پشت‏سر نگذارد، به هیچ یك از مقامات معنوی نایل نخواهد شد؛ به همین دلیل، علمای بزرگ اخلاق تاكید و اصرار زیادی بر این دارند كه رهروان این راه باید به خود شناسی پردازند، و از این امر حیاتی غافل نشوند.
3 - خود شناسی وسیله خداشناسی است [13]
قرآن مجید با صراحت می‏گوید: «ما آیات آفاقی و انفسی (عجائب آفرینش خداوند در جهان بزرگ و در درون وجود انسان) را به آنها نشان می‏دهیم تا آشكار گردد كه او حق است.» (سنریهم آیاتنا فی‏الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق).[14]
در جای دیگر می‏فرماید: در درون وجود شما آیات خداست، آیا نمی‏بینید؟
(و فی انفسكم افلا تبصرون).[15]
بعضی از محققان از آیه‏مربوط به عالم ذر نیز همین استفاده را كرده‏اند كه «معرفهالنفس» پایه «معرفهالله» است، آنجا كه می‏فرماید: «و اذ اخذ ربك من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم الست‏بربكم قالوا بلی شهدنا ؛به خاطر بیاور هنگامی را كه پروردگارت از پشت فرزندان آدم ذریه آنان را برگرفت و آشكار ساخت و آنها را گواه بر خویشتن نمود (و اسرار وجودشان را به آنها نشان داد و فرمود) آیا من پروردگار شما نیستم؟ آنها همگی گفتند: آری گواهی می‏دهیم!»[16]
در تفسیر المیزان می‏خوانیم: «انسان هر قدر متكبر باشد، و فراهم بودن اسباب زندگی او را به غرور وا دارد، نمی‏تواند این حقیقت را انكار كند كه مالك وجود خویش نیست، و استقلالی در تدبیر خویشتن ندارد، چه این‏كه اگر مالك خویشتن بود، خود را از مرگ و سایر آلام و مصائب زندگی باز می‏داشت، و اگر مستقل به تدبیر خویش بود، هرگز نیاز به خضوع در مقابل عالم اسباب نداشت ... بنابراین، نیاز ذاتی انسان به پروردگار و مالك مدبر، جزء حقیقت وجود اوست، و فقر و نیاز بر پیشانی جانش نوشته شده، این حقیقتی است كه هر كس از كمترین شعور انسانی برخوردار باشد به آن اعتراف می‏كند، و تفاوتی میان عالم و جاهل و صغیر و كبیر، در این مساله نیست!
«بنابراین، انسان در هر مرحله‏ای از انسانیت‏باشد، به روشنی می‏بیند كه مالك و مدبر و پروردگاری دارد، چگونه نبیند در حالی كه نیاز ذاتی خود را به روشنی می‏بیند.
«لذا بعضی گفته‏اند كه آیه اشاره به حقیقتی می‏كند كه انسان در زندگی دنیا آن را در می‏یابد كه در همه چیز از شؤون حیات خود، نیازمند است - نیازمند به بیرون وجود خود - پس معنی آیه‏شریفه این است كه ما انسانها را به نیاز و احتیاجشان آگاه ساختیم و آنها به ربوبیت ما اعتراف كردند».[17]
به این ترتیب ثابت می‏شود كه شناخت‏حقیقت نفس انسان با صفات و ویژگیهایش، سبب معرفه الله و شناخت خداست.
حدیث معروف «من عرف نفسه عرف ربه؛ هركس خود را بشناسد پروردگارش را خواهد شناخت.» نیز ناظر به همین است.
این حدیث گاهی به صورت بالا، و گاه به صورت من عرف نفسه فقد عرف ربه، گاه از پیامبراكرم صلی الله علیه و آله و گاه از امیرمؤمنان علی علیه السلام و گاه از صحف ادریس، نقل شده است.
در بحارالانوار از كتاب ادریس پیامبر علیه السلام در صحیفه چهارم كه صحیفه معرفت است چنین نقل شده: «من عرف الخلق عرف الخالق، و من عرف الرزق عرف الرازق، و من عرف نفسه عرف ربه؛ كسی كه مخلوق را بشناسد خالق را می‏شناسد، و كسی كه رزق را بشناسد رازق را می‏شناسد، و كسی كه خود را بشناسد پروردگارش را می‏شناسد».[18]
به هر حال مضمون این حدیث در چند جای از بحارالانوار از پیامبراكرم صلی الله علیه و آله یا سایر معصومین(ع) یا ادریس پیامبر علیه السلام نقل شده است و همچنین از امام علی‏بن ابی‏طالب علیهما السلام در غررالحكم.[19]
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان بعد از ذكر این حدیث‏شریف می‏فرماید: «شیعه و سنی این حدیث را از پیامبراكرم صلی الله علیه و آله نقل كرده‏اند و این یك حدیث مشهور است.[20]
تفسیرهای هفتگانه برای حدیث من عرف نفسه.
برای این حدیث‏شریف، تفسیرهای گوناگونی گفته شده یا می‏توان گفت، از جمله:
1- این حدیث در حقیقت اشاره به «برهان نظم» است، یعنی هركس شگفتیهای ساختمان روح و جسم خود را بداند و به اسرار و نظامات پیچیده و حیرت‏انگیز این اعجوبه خلقت پی برد، راهی به خدا به روی او گشوده می‏شود؛ زیرا این نظم عجیب و آفرینش شگفت انگیز نمی‏تواند از غیر مبدا عالم و قادری، سرچشمه گرفته باشد. بنابراین، شناختن خویشتن سبب معرفه الله است.
2- ممكن است این حدیث اشاره به «برهان وجوب و امكان» باشد، چرا كه اگر انسان دقت در وجود خویش كند می‏بیند وجودی است از هر نظر وابسته و غیر مستقل، علم و قدرت و توانایی و هوشیاری و سلامت و بالاخره تمام هستی او با شاخ و برگهایش، وجودی است غیر مستقل و نیازمند كه بدون اتكا به یك وجود مستقل و بی‏نیاز، یك لحظه امكان ادامه بقاء او نیست. او به اصطلاح شبیه به معانی حرفیه است كه در ضمن جمله به كار می‏روند، و در واقع بدون وابستگی معانی اسمیه، مفهوم و معنی خود را بكلی از دست می‏دهند؛ (مثلا، هنگامی كه گفته می‏شود: «من از خانه به سوی مسجد رفتم» واژه «از» و «تا» بدون تكیه بر «خانه» و «مسجد»، هیچ مفهومی ندارد. بنابراین، معانی اسمیه است كه به معانی حرفیه مفهوم می‏بخشد.) و به این ترتیب هر كس خود را با این ویژگی بشناسد خدای خود را خواهد شناخت، چرا كه وجود وابسته بدون وجود مستقل غیر ممكن است.
3- حدیث می‏تواند اشاره به «برهان علت و معلول» باشد؛ برای این كه انسان هرگاه در وجود خویش كمی دقت كند می‏فهمد كه روح و جسم او معلول علت دیگری است كه او را در آن زمان و مكان خاص به وجود آورده، هنگامی كه به سراغ علت وجود خویش (فی‏المثل پدر و مادر) می‏رود باز آنها را معلول علت دیگری می‏بیند، و هنگامی كه سلسله این علت و معلول را پی‏گیری می‏كند، به اینجا می‏رسد كه آنها نمی‏توانند تا بی نهایت پیش بروند چرا كه تسلسل لازم می‏آید و بطلان تسلسل بر همه دانشمندان مسلم است.[21]
بنابراین، باید این سلسله به‏جایی ختم‏شود كه‏علت نخستین و به‏تعبیر دیگر علهالعلل و واجب‏الوجوداست،هستی‏اش از درون ذاتش می‏جوشد و در هستی‏خود محتاج دیگری نیست. هنگامی كه‏انسان خودش را بااین وصف بشناسد به خدای خویش پی می‏برد.
4- این حدیث می‏تواند اشاره به «برهان فطرت» باشد، یعنی هرگاه انسان به زوایای قلب خود و اعماق روح خود پی ببرد، نور الهی و توحید كه در درون فطرت اوست، بر او آشكار می‏شود، و از «معرفهالنفس» به «معرفهالله» می‏رسد، بی آن‏كه نیازی به دلیل و استدلال داشته باشد.
5- این حدیث می‏تواند ناظر به «مساله صفات خدا» باشد، به این معنی كه هركس خویشتن را با صفات ویژه ممكنات و مخلوقات كه در اوست‏بشناسد، به صفات پروردگار پی خواهد برد. [22] [23]
6- مرحوم علامه مجلسی تفسیر دیگری از بعضی از علما درباره این حدیث نقل می‏كند و حاصل آن این است كه:
«روح انسان یك موجود لطیف لاهوتی است در صفت ناسوتی (یعنی از جهان ماوراء طبیعت است كه با صفات عالم طبیعت ظاهر گشته) و از ده طریق دلالت بر یگانگی و ربوبیت خداوند می‏كند:
1- از آنجا كه روح مدبر بدن است می‏دانیم كه جهان هستی مدبری دارد!
2- از آنجا كه یگانه است دلالت‏بر یگانگی خالق دارد!
3- از آنجا كه قدرت بر حركت دادن تن دارد دلیل بر قدرت خداست!
4- از آنجا كه از بدن آگاه است دلیل بر آگاهی خداوند است!
5- از آنجا كه سلطه بر اعضاء دارد دلیل بر سلطه او بر مخلوقات است!
6- از آنجا كه قبل از بدن بوده و بعد از آن نیز خواهد بود دلیل بر ازلیت و ابدیت خداست!
7- از آنجا كه انسان از حقیقت نفس آگاه نیست دلیل بر این است كه احاطه به كنه ذات خدا امكان ندارد!
8- از آنجا كه انسان محلی برای روح در بدن نمی‏شناسد دلیل بر این است كه خدا محلی ندارد!
9- از آنجا كه روح را نمی‏توان لمس كرد دلیل بر این است كه خداوند لمس كردنی نیست!
10- و از آنجا كه روح و نفس آدمی دیده نمی‏شود دلیل بر این است كه خالق روح قابل رؤیت نیست!»[24]
7- تفسیر دیگری كه برای این حدیث به نظر می‏رسد این‏كه جمله «من عرف نفسه فقد عرف ربه» از قبیل تعلیق به محال است، یعنی همان‏گونه كه انسان نمی‏تواند نفس و روح خود را بشناسد
خدا را نیز نمی‏تواند حقیقتا بشناسد.
ولی تفسیر اخیر بعید به نظر می‏رسد و تفسیرهای قبل مناسبتر است و هیچ مانعی ندارد كه تمام تفسیرهای بالا در مفهوم این حدیث‏شریف و پر محتوا جمع باشد.
آری! هركس خود را بشناسد خدا را خواهد شناخت، و خود شناسی راهی است به خدا شناسی و به یقین خداشناسی، مهمترین وسیله تهذیب اخلاق و پاكسازی روح و دل از آلودگیهای اخلاقی است چرا كه ذات پاكش منبع تمام كمالات و فضائل است و از اینجا روشن می‏شود كه یكی از مهمترین گامهای سیر و سلوك و تهذیب نفوس خود شناسی است، ولی خودشناسی موانع زیادی دارد كه در بحث آینده به آن شاره خواهد شد.

[1] . اعجاز روانكاوی، ص ‏6.
[2] . اعجاز روانكاوی، ص ‏6.
[3] . انیشتین، آلبرت، انسان موجود ناشناخته، ص 22.
[4] . سوره حشر، آیه‏19.
[5] . انیشتین، آلبرت، انسان موجود ناشناخته، ص 22.
[6] . امینی آمدی، غرر الحكم، حدیث 9965.
[7] . همان، غرر الحكم، حدیث 9034.
[8] . همان، غرر الحكم، طبق المیزان، ج6، ص ‏173.
[9] . همان، غرر الحكم، حدیث‏3126.
[10] . محمد محمدی ری شهری، میزان الحكمه، ج3، ماده معرفت، ص 1881.
[11] . امام علی - علیه السلام -، نهج البلاغه، كلمات قصار، كلمه‏409.
[12] . تحف العقول، كلمات قصار امام هادی(ع).
[13] . سوره حشر، آیه‏19.
[14] . سوره فصلت، آیه‏53.
[15] . سوره ذاریات، آیه‏21.
[16] . سوره اعراف، آیه‏172.
[17] . محمد حسین، علامه طباطبایی، تفسیر المیزان ج 8، ص ‏307. ذیل آیه‏مورد بحث (باتلخیص).
[18] . علامه مجلسی، بحار الانوار، ج 92، ص ‏456 و ج 58، ص ‏99، و ج 66، ص ‏293، این حدیث‏به عنوان كلام معصوم علیه السلام و در ج 2، ص 32 از پیامبراكرم صلی الله و آله نقل شده است.
[19] . غرر الحكم، حدیث‏7946.
[20] . تفسیر المیزان، ج6، ص ‏169 (بحث روانی ذیل آیه‏105، سوره مائده).
[21] . راجع به تسلسل، برای توضیح بیشتر به كتاب پیام قرآن ج دوم، ص ‏6 مراجعه كنید.
[22] . امینی آمدی، غرر الحكم، حدیث 9965.
[23] . نهج البلاغه، خطبه 1.
[24] . بحارالانوار، ج 58، ص ‏99 و 100.
آیت الله مكارم شیرازی - پایگاه بلاغ


منبع: www.andisheqom.com






نوع مطلب : اخلاق، 
برچسب ها : خود شناسی و خداشناسی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 20 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
دانلود رایگان تحقیق و مقاله (تحقیق ای تی)
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : محمد مقاله
مطالب اخیر
نویسندگان
برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :