تبلیغات
دانلود رایگان تحقیق و مقاله (تحقیق ای تی) - مطالب اجتماعی
 

هر وقت از کسی بپرسید که چرا می خواهد ازدواج کند، لیستی از نیازها، خواسته ها و تمایلاتش را برای شما ردیف می کند. می خواهم کسی را داشته باشم که در کنارش احساس آرامش کنم. می خواهم یک نفر باشد که تا آخر عمر در کنار من بماند...

فراوری:ه. منفرد -بخش کلوب ازدواج تبیان
رویای ازدواج



ادامه مطلب


نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : آیا ازدواج آرزوها را به باد می دهد؟، آیا ازدواج مقاله در مورد آرزوها را به باد می دهد؟، تحقیق در مورد آیا ازدواج آرزوها را به باد می دهد؟،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
خود شناسی
هر فرد از افراد انسان تركیبی از ویژگیهای نوعی و فردی است. هر یك از ما علاوه بر اینكه فردی از نوع انسان است، ویژگیهای فردی را نیز داراست. اگر خودشناسی به معنای شناخت جنبه‏های اختصاصی افراد نوع انسان باشد خودشناسی همان انسان‏شناسی است و اگر مقصود از خودشناسی شناخت هر فرد از خویشتن باشد، خودشناسی با انسان‏شناسی متفاوت خواهد بود.
از خودشناسی به معنای اول با عنوان انسان‏شناسی یاد خواهیم كرد و خودشناسی به معنای دوم را «خودشناسی» یا «خودشناسی به معنای خاص» می‏خوانیم.
انسان‏شناسی به روشهای مختلفی انجام می‏گیرد. علومی چون روانشناسی تجربی، فیزیولوژی انسانی و انسان‏شناسی (آنتروپولوژی) با روش تجربی به شناخت انسان می‏پردازند. محصول كار این رشته‏ها علمی حصولی و مفهومی است.
علم النفس فلسفی برای شناخت انسان از روش عقلی - قیاسی پیروی می‏كند و علمی حصولی را پدید می‏آورد.
برای شناخت انسان می‏توان از روش نقلی نیز بهره برد. یعنی با رجوع به كتاب و سنت ابعاد وجود انسان را به كمك وحی‏شناسایی نمود.
آیا می‏توان انسان (نوع انسان) را به روش شهودی و درون نگری شناخت؟ یعنی آیا می‏توانیم با استفاده از علم حضوری ویژگی‏های نوعی انسان را بشناسیم؟
شناخت هر فرد از خویشتن اگر با درون نگری و از طریق علم حضوری صورت گیرد، نتیجه آن شناخت مجموع ویژگیهای نوعی و شخصی خواهد بود و تمییز ویژگی‏های نوعی و شخصی از یكدیگر فقط با مشاهده خصوصیات دیگران ممكن خواهد شد. بنابراین، اگر پس از درون نگری بگوییم خودشناسی (به معنای خاص) كرده‏ایم. سخن درستی گفته‏ایم، ولی اگر بگوییم انسان‏شناسی كرده‏ایم، سخن ما نادرست است؛زیرا برای تبدیل خودشناسی به انسان‏شناسی باید به مشاهده ویژگی‏های دیگران بپردازیم و با مقایسه خود و دیگران اوصاف مشترك و مختص خود را از هم باز شناسیم. در صورتی كه این مرحله تكمیلی را انجام دهیم، انسان‏شناسی كرده‏ایم و انسان‏شناسی ما باز هم علمی حصولی را نتیجه داده است. انسان‏شناسی به روش اخیر را انسان شناسی شهودی می‏نامیم. مقدمه ضروری انسان‏شناسی شهودی، خودشناسی شهودی است. محصول خودشناسی شهودی علمی حضوری است.
با این توضیحات پاسخ سؤال مذكور معلوم می‏شود: انسان‏شناسی به روش صد در صد شهودی و درون نگرانه امكان‏پذیر نیست، ولی می‏توان از روش درون نگری در شناختن انسان استفاده كرد.
همان گونه كه می‏توان خودشناسی درون نگرانه را مقدمه‏ای برای انسان‏شناسی قرار داد، علم النفس فلسفی و انسان‏شناسی تجربی (روان‏شناسی، فیزیولوژی انسانی و انتروپولوژی) و انسان‏شناسی نقلی (یا وحیانی) را نیز می‏توان مقدمه‏ای برای خودشناسی قرار داد؛یعنی با استفاده از نتایج این رشته‏های مختلف ویژگی‏های نوعی انسان را شناخت و با استفاده از روش درون نگری ویژگی‏های اختصاصی خود را شناسایی نمود و به خودشناسی نایل آمد.
غرض از این توضیحات این است كه بگوییم: هر چه در خودشناسی بیشتر به روش درون نگری متكی باشیم، نتایجی كه به دست می‏آوریم برای خود ما یقینی‏تر خواهد بود و نیاز ما به اصطلاحات و روش‏های علمی و فلسفی كمتر خواهد شد.
اهمیت خود شناسی
اهمیت خودشناسی به سبب نتایج آن است، به عبارت دیگر اهمیت خودشناسی به سبب نقشی است كه خودشناسی در تحقق كمال انسان دارد. برخی روایات در اهمیت خودشناسی عبارتند از:
امیر المؤمنین - علیه السلام - می فرماید:
«معرفه النفس انفع المعارف»[1]
خودشناسی سودمندترین دانشهاست.
همچنین می فرماید:
«غایه المعرفه ان یعرف المرء نفسه»[2]
نهایت معرفت آن است كه انسان خود را بشناسد.
و باز می فرماید:
«نال الفوز الاكبر من ظفر بمعرفه النفس»[3]
كسی كه به شناخت خود دست یابد به بزرگترین رستگاری و پیروزی رسیده است.
آن حضرت در جایی دیگر می فرماید:
«افضل الحكمه معرفه الانسان نفسه»[4]
بزرگترین حكمت آن است كه انسان خود را بشناسد.
نقطه مقابلِ خودشناسی، خود ناشناسی است كه به عقیده امیر المؤمنین - علیه السلام - بالاترین و بزرگترین جهل است. چنانكه می فرماید:
«اعظم الجهل جهل الانسان امر نفسه»[5]
بزرگ‏ترین نادانی خود ناشناسی انسان است.
و همچنین می فرماید:
«كفی بالمرء جهلاً ان یجهل نفسه»[6]
در جهل انسان همین بس كه خود را نشناسد.
بنابر این بی تردید آثار بزرگی بر خودشناسی مترتب است و چون مهمترین هدف زندگی در نزد معصومین، معرفت و طاعت خداوند و تقرب به اوست، آثار خودشناسی را باید در ممكن ساختن معرفت پروردگار و تقرب به او جستجو كرد.
چرا خود را بشناسیم؟
برای خودشناسی آثار مختلفی بیان شده است و انگیزه‏های گوناگونی خودشناسی را اقتضاء می‏كند. یكی از عواملی كه خودشناسی را موجه می‏سازد، متعلق این شناخت است. «خود» به عنوان چیزی كه در «خودشناسی» شناخته می‏شود، محبوبترین چیز در نزد ماست. هر كس كه به خود علاقه دارد و علاقه به شناخت محبوب خویش است و «خود»محبوب همه انسانهاست، چرا كه هر انسانی خود را دوست دارد و طبیعی است كه خودشناسی امری مطلوب باشد.
محبت انسان به خود موجب می‏شود انسان در اندیشه بر آوردن مصالح خویش باشد و بكوشد مفاسد و امور زیان آور را از خود دور سازد. به عبارت دیگر حفاظت از خویش در برابر خطرات و تأمین نیازهای خود به اقتضای محبت به خود امری طبیعی است. از سوی دیگر حفاظت از هر چیز و تأمین نیازها و مصالح هر چیز مستلزم شناخت آن چیز است. هر گاه چیزی را نشناسیم، نیازهای آن و امور زیان آور به آن را نمی‏توانیم بشناسیم.
محبت به خود فقط با حفظ و نگهداری «خود» ارضاء نمی‏شود. انسان خود را در بهترین و كاملترین شكل می‏خواهد؛یعنی دوست دارد هر كمالی را در خود تحقق بخشد و هرگاه كمالی از كمالات ممكن برای خود را در خود نامحقق یابد، از وضع موجود خود ناراضی می‏شود و در صدد تكمیل وجود خویش بر می‏آید.كمال خواهی پایان‏ناپذیر انسان، در عین احساس فقر و نیازمندی است. پس انسان بر خود لازم می‏بیند كه كمال ممكن برای خویش را بشناسد تا بتواند در جهت كمال خود گام بردارد و كمالاتی نایافتنی را طلب نكند و به چیزی كمتر از آنچه برای او ممكن است رضا ندهد. شناخت كمال نهایی خود فرع شناخت خود است.
برای رسیدن به كمال، علاوه بر شناخت مقصد، باید مسیر، مركب و سرعت را هم شناخت. شناخت مسیر، مركب و سرعت متناسب با هر موجود، بر شناخت آن موجود متوقف است.
اگر تواناییها و ظرفیتهای خود را بشناسیم، ممكن است گام در مسیر سنگلاخ و دشواری بگذاریم و یا با سرعتی بیش از توان خود حركت كنیم و یا از ابزارها و نیروهایی كمك بگیریم كه تناسبی با وضعیت ما و مقصد ما نداشته باشد.
خودشناسی و شناخت كمال و زیباییها و جذابیتهای مقصد نهایی انسان، انگیزه استكمال را در او تقویت می‏كند. این نكته را می‏توان یكی از انگیزه‏های توصیه به خودشناسی از سوی كسانی كه خودشناسی كرده‏اند دانست. ائمه معصومین - علیه السلام - كه انسان و غایت وجودی او را می‏شناسد و نیز می‏دانند هر فردی با شناخت خود و غایت هستی خود بیش از پیش خواستار سلوك به سوی كمال خواهد شد، انسانها را به خودشناسی ترغیب می‏كنند تا آنان را شیفته حركت كمال ی سازند.
خودشناسی به خداشناسی می‏انجامد و خداشناسی در واقع اصلی‏ترین مقدمه كمال و بلكه خود كمال انسان است. پس خودشناسی برای كمال انسان امری ضروری و غیر قابل چشم پوشی است. همچنین خودشناسی مقدمه ضروری هر شناختی است؛یعنی هیچ شناختی برای انسان حاصل نمی‏شود مگر آنكه خود را بشناسیم. پس اگر خواستار شناخت حقایق هستی هستیم باید نخست خود را بشناسیم.
اینها چكیده مواردی بود كه به عنوان انگیزه‏های خودشناسی ذكر شده است. اكنون آثار مورد انتظار از خودشناسی را بررسی می‏كنیم و سپس در می‏یابیم كه از دید روایات چرا باید خودشناسی كرد.
الف - خودشناسی برای خدا شناسی
پیامبر اكرم - صلی الله علیه و آله - می فرماید:
«من عرف نفسه عرف ربه»[7]
كسی كه خود را بشناسد همانا پروردگارش را شناخته است.
معرفت نفس به چند شكل به معرفت خدا می‏انجامد:
1- انسان با شناخت خویش در درون خود گرایشهایی فطری می‏یابد؛هر انسانی خواستار احاطه علمی به جهان است و گرایش او به شناخت هستی، بی نهایت است؛یعنی انسان هر چه در دانش پیشرفت می‏كند، همچنان از افزایش سؤالات و دوام جهل خود ناراضی است و تا زمانی كه به علم مطلق دست نیابد خود را ناقص می‏بیندو از نقص خود ناخرسند است و از این رو خواستار اتصال به سر چشمه علم مطلق می‏گردد. انسان می‏داند كه شناخت ماسوی اللَّه بدون شناخت علت العلل آنها شناختی ناقص است. بنابراین، شرط شناخت جهان مخلوق را شناخت علتِ مخلوقات می‏بیند و میل او به احاطه علمی بر جهان، او را ملزم به شناخت خداوند می‏سازد.
آگاهی از وجود گرایش فطری به علم و احاطه علمی در انسان، به هر روشی كه حاصل شود (روش درون بینی وعلم حضوری و یا روشهای مختلف علوم حصولی انسان‏شناسی) به ما می‏گوید كه پاسخگویی به این گرایش فطری، مستلزم شناخت علت العلل هستی است.
2- انسان به تجربه یافته است كه هر گرایش درونی كه در او وجود دارد حاكی از وجود واقعیتی خارجی است كه آن گرایش را ارضا می‏كند. میل به رفع تشنگی، با آب كه واقعیت خارجی دارد ارضاء می‏شود. میل به همسر گزینی با وجود جنس مخالف ارضاء می‏شود و سایر امیال انسان نیز این گونه‏اند. پس اگر انسان خواستار علم و قدرت مطلق است باید علم و قدرت مطلق وجود داشته باشد. پس مبدئی در هستی وجود دارد كه از علم و قدرت مطلق برخوردار است. این شكل شناخت وجود خداوند و صفات علم و قدرت او، اگر چه بر مقدماتی متكی است كه از تجارب درونی انسان تشكیل شده است، ولی در نهایت علمی حصولی و مفهومی است.
3- انسان با كاویدن خویش و رسیدن به خود شناسی حضوری، خود را موجودی وابسته و فقیر می‏یابد؛موجودی كه همه احوال او اعم از حیات، علم، قدرت، محبت و اراده و دیگر اوصاف و افعالش، وابسته به موجودی است كه از لحاظ حیات، علم و قدرت نامتناهی است. این درك حضوری به فقر خود نسبت به خداوند، نتیجه شناخت نفس به صفت فقر و نیازمندی است كه همزمان با شناخت نفس، در نفس انسان حاضر است و از هرگونه قیاس و استدلال مستغنی است.
خودشناسی، به خداشناسی می‏انجامد؛در حالی كه خداشناسی حاصل از خودشناسی، علم حضوری است كه اولاًهیچ تردیدی در آن راه ندارد و ثانیاً در تحریك انسان برای حركت به سوی خدا و تحصیل قرب او تواناتر است. بنابراین دعوت به خداشناسی برای خداشناسی، علاوه بر اینكه به سبب اهمیت موضوع خودشناسی است، به سبب روش خاص خودشناسی درون نگرانه است كه حصول آن علم حضوری یقینی است.
از همین روست كه امیر المؤمنین - علیه السلام - می‏فرمایند:
«المعرفه بالنفس انفع المعرفتین»[8]
شناخت به وسیله نفس سودمندترین شناخت است.
و مفسرین گفته‏اند مقصود از معرفتین، معرفت به آیات انفسی و معرفت به آیات آفاقی است كه در فرموده خداوند آمده است:
«سنریهم آیاتنا فی الآفاق و الانفس حتی یتبین لهم انه الحق او لم یكف بربك انه علی كل شی‏ء شهید»[9]
به زودی نشانه‏های خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان می‏دهیم تا برای آنان آشكار گردد كه او بر حق است. آیا كافی نیست كه پروردگارت بر همه چیز شاهد و گواه است؟!
خودشناسی برای خود سازی
پرورش هر موجودی نیازمند آگاهی از استعدادهای آن است. با اطلاع از استعدادهای یك موجود، می‏توان به شناسایی مقدمات ضروری تحقق آن استعدادها روی آورد و موانع تحقق آنها را نیز شناخت. پرورش خود نیز بدون اطلاع از استعدادهای خود و نیازها و موانع فعلیت یافتن استعدادها امكان‏پذیر نیست. پرورش هر موجود، علاوه بر شناخت استعدادها و تواناییها، نیازمند جدا كردن استعدادهای اصیل و استعدادهای كمكی است. هر موجودی دارای یك كمال مطلوب است كه كمال اختصاصی و برتر اوست و در كنار این كمال مطلوب، دسته ای دیگر از استعدادها در او نهفته است كه فعلیت یافتن آنها كمك و مقدمه فعلیت یافتن استعداد اصلی و كمال مطلوب آن موجود است. بنابراین پرورش استعدادهای كمكی و رسیدن به كمالات مربوط به آنها، مطلوب بالذات نیست، بلكه مطلوب تبعی می‏باشند. با توجه به این حقیقت، پرورش استعدادهای تبعی را فقط باید تا اندازه‏ای انجام داد كه در خدمت استعدادهای اصیل و كمال مطلوب آن موجود هستند. خود سازی، به معنای فعلیت بخشیدن استعداد اصلی انسان در رسیدن به قرب خداوند است. پس باید استعدادهای انسان و امكاناتی كه در اختیار اوست شناخته شود و استعداد اصیل و تبعی از یكدیگر تمیز داده شوند و سپس معلوم شود غایت استعداد اصیل انسان چیست و پرورش هر یك از استعدادهای تبعی تا چه میزان سودمند و كمك كننده به تحقق استعداد اصیل هستند. با اطلاع از استعدادهای اصیل و تبعی، قادر خواهیم شد درباره روش فعلیت بخشیدن هر یك از آنها در حد مطلوب مطالعه كنیم و از راههای مختلف، آن روشها را شناسایی نماییم.
بنابراین خودسازی به عنوان فعالیت پرورشی، نیاز به خودشناسی دارد. خودشناسی برای خودسازی می‏تواند از طریق روشهای مختلف انسان‏شناسی و نیز به كمك درون نگری هر فرد نسبت به خویش صورت پذیرد. با استفاده از روشهای انسان‏شناسی، جنبه‏های مشترك هر فرد با دیگر افراد نوع شناخته می‏شود و با بهره‏گیری از درون نگری و تكیه بر علم حضوری، یافته‏های انسان‏شناسی بازیابی و تحكیم شود و نیز جنبه‏های فردی هر شخص برای او اشكار می‏گردد. شناخت جنبه هاب فردی به ما كمك خواهد كرد تا ابزار و امكانات متناسب با خود را برای فعلیت بخشیدن به استعدادهایمان بكار گیریم و نیز سرعت فعالیت خودسازی را با قابلیتهای شخصی خود تنظیم نماییم.
یكی دیگر از فوائد مهم شناخت جنبه‏های فردی را با یادآوری بك نكته بیان می‏كنیم.
چنانكه گفتیم پرورش استعدادهای اصلی و رسیدن به غایت اصیل انسان، هدف خود سازی است و شناخت استعداد اصلی موجب می‏شود پرورش استعداد دیگری به منزله مقدمه و ابزار پرورش استعداد اصلی در نظر گرفته شود. شناخت غایت انسان (نوع انسان) یك قاعده كلی را در اختیار ما می‏گذارد. یعنی به ما می‏گوید كه پرورش هر استعدادی در انسان باید به اندازه‏ای صورت گیرد كه به تحقق استعداد اصلی آسیب نرساند. تطبیق این قاعده كلی در مسیر خودسازی در مورد هر انسان با انسان دیگر متفاوت است. این قاعده كلی در مسیر خودسازی در مورد هر انسان با انسان دیگر متفاوت است. این قاعده كلی نگرش درستی فراهم می‏كند تا هیچكس به فعلیت رساندن استعدادهای تبعی را مقصد زندگی خود قرار ندهد ولی نمی‏توان با اكتفاء به این قاعده، اندازه پرداختن به پرورش استعدادهای تبعی را معلوم كرد. باید باید این قاعده را در دست داشت و سپس وضعیت ویژگی‏خاص هر فرد را، از حیث آگاهیها و تواناییهای جسمی و روحی او در نطر گرفت و آنگاه میزان پرداختن به مقدمات و استعدادهای فردی را معلوم كرد.
به طور خلاصه خود سازی نیازمند شناخت خود است تا از طریق شناخت خود شناخت‏های زیر حاصل آید:
- شناخت قابلیتها و استعدادهای خود؛
- شناخت استعداد اصلی و غایت وجودی خود، و تمییز آن از قابلیتهای تبعی؛
- شناخت مقدار مناسب پرورش استعدادهای تبعی خود؛
برخی از این شناختها كه مقدمه ضروری خودسازی هستند،با استفاده از شاخه‏های مختلف انسان‏شناسی مانند روانشناسی تجربی، علم النفس فلسفی، فلسفه ذهن و فلسفه فعل یا كنش به دست می‏آیند و برخی از آنها از طریق خودشناسی فردی و با استفاده از روش درون بینی حاصل می‏شوند. بنابراین، «خودشناسی برای خودسازی» منحصر به انسان‏شناسی تجربی و فلسفی نیست، بلكه مجموعه‏ای مركب از انسان‏شناسی و خودشناسی به معنای خاص آن است.
یكی دیگر از مقدمات مورد نیاز برای خودسازی،داشتن انگیزه و گرایش برای حركت به سوی مقصد در مسیر صحیح است. خودشناسی می‏تواند انگیزه لازم برای حركت به سوی مقصد را در ما پدید آورد. خودشناسی انگیزه حركت به سوی مقصد را از آن جهت پدید می‏آورد كه مقصدی كه به ما معرفی می‏كند با خواستهای فطری ما سازگار است و تنها چیزی كه می‏تواند خواستهای فطری را برآورد حركت به سوی خداوند و قرب پروردگاری است كه كمال مطلق است و یگانه موجود بی نهایتی است كه علم و قدرت بی نهایت است و كمال خواهی نامتناهی انسان فقط با قرب به او تأمین می‏شود.
خودشناسی برای خودسازی در روایات
همه انتظاراتی كه از خودشناسی داریم تا ما را به خود سازی قادر سازد، در روایات، مورد توجه قرار قرار گرفته اندو معصومین - علیه السلام - این آثار را بر خودشناسی مترتب دانسته‏اند.
مهمترین انتظارات ما از خودشناسی، شناخت غایت وجودی انسان بود. به عبارت دیگر از خودشناسی انتظار داریم كه مقصد حركت را به ما نشان دهد. با توجه به اینكه غایت وجودی انسان از دیدگاه الهی، معرفت خداوندو رسیدن به قرب اوست، روایاتی كه در آنها خودشناسی را موجب خداشناسی دانسته‏اند در حقیقت درستی انتظار را تأیید نموده‏اند. مشهورترین این روایات، فرموده پیامبر گرامی اسلام - صلی الله علیه و آله - است كه فرمودند: «من عرف ربه فقد عرف ربه». خداشناسی در واقع مقصدشناسی است و شناخت خداوند و شناخت اینكه انسان می‏تواند به قرب الهی نایل آید بیانگر استعداد اصلی انسان و غایت وجودی اوست.
انتظار ما از خودشناسی، منحصر به این نیست كه مقصد را به ما نشان دهد، بلكه انتظار داریم مسیر حركت را نیز به ما معرفی كند. مسیر حركت وقتی روشن می‏شود كه بتوانیم افعال مناسب برای رسیدن به مقصد را شناسایی كنیم. هر فعلی كه ما انجام می‏دهیم یك یا چند بعد از ابعاد وجود ما را تحت تأثیر قرار می‏دهد. برخی از افعال به پرورش بُعد علمی و تكامل قوه عاقله ما كمك می‏كند و برخی به اعتدال قوه غضبیّه و شهویه ما یاری می‏رسانند. اگر كسی بداند كدام افعال ابعاد وجودی او را به اندازه مناسب پرورش می‏دهد تا او بتواند به مقصد نهایی برسد، در واقع راه را می‏شناسد. بنابراین كسی كه راه را نمی‏شناسد افعال مناسب برای رسیدن به مقصد را نمی‏داند.
این راه ناشناسی ناشی از خودناشناسی است. امیر المؤمنین - علیه السلام - فرمودند:
«لا تجهل نفسك فان الجاهل معرفه نفسه جاهل بكل شی‏ء»[10]
و نسبت به خویشتن خود نادان مباش زیرا كسی كه به شناخت خویش نادان است به همه چیز نادان است.
كسی كه خود را نمی‏شناسد هیچ چیز دیگری را نمی‏تواند بشناسد و از جمله اینكه قادر نیست مسیر درست رسیدن به مقصد و كمال غایی خویش را نیز بشناسد.
یكی از مقدمات ضروری خودسازی، داشتن انگیزه حركت است. به عبارت دیگر شناخت مقصد و مسیر به تنهایی كافی نیست، بلكه داشتن انگیزه نیز ضروری است.
امیر المؤمنین - علیه السلام - در روایتی می‏فرمایند:
«من عرف نفسه جاهدها، و من جهل نفسه اهملها»[11]
كسی كه خود را بشناسد با آن مجاهده می‏كند و كسی كه به خویشتن جاهل باشد نفس خود را وا می‏گذارد.
ایشان در روایت دیگری فرمودند:
«من لم یعرف نفسه بعد عن سبیل النجاه و خبط فی الظلال و الجهالات»[12]
كسی كه خویشتن را نشناسد از راه رستگاری دور می‏شود و به گمراهی و نادانیها مبتلا می‏شود.
بنابراین روایات، ناخودشناسی موجب دوری از رستگاری است؛این دوری هم می‏تواند به سبب نشناختن مقصد و یا مسیر رستگاری باشد و هم می‏تواندناشی از لغزش عملی در اثر نداشتن انگیزه حركت در مسیر رستگاری و یا داشتن انگیزه‏های انحرافی باشد. به هر حال گمراهی از مسیر درست، به هر دلیل، می‏تواند ناشی از جهل به خویشتن باشد.
امیر المؤمنین - علیه السلام - در روایت دیگری خودشناسی را برترین عقل و ناخودشناسی را موجب گمراهی معرفی كرده‏اند:
«افضل العقل معرفه الانسان بنفسه فمن عرف نفسه عقل و من جهلها ضل»[13]
برترین خرد شناخت انسان از خویشتن است، پس كسی كه خود را بشناسد خردمند است و كسی كه خود را نشناسد گمراه است.
انسان از طریق خودشناسی به ابعاد وجودی خود پی می‏برد. خودشناسی اگر به روش انسانشناسی تجربی و فلسفی باشد، به شكلی قوای نفس را به انسان معرفی می‏كند و اگر به شیوه درونگری - برای تحلیل معرفت حضوری ما به خویشتن - باشد نیز ابعاد وجود ما را برای ما آشكار می‏سازد. در مباحث مقدماتی كتاب تا حدودی به قوای نفس انسان از دیدگاه انسان‏شناسی فلسفی (علم النفس فلسفی) اشاره كردیم. در اینجا به روش درونگری و نتایج آن از حیث شناخت ابعاد مختلف وجودی انسان می‏پردازیم.
انسان با مراجعه به خویش مجموعه‏ای از گرایشها و تواناییها را در خود می‏یابد و با نظر به خویشتن گرایشهای غیر اكتسابی را در سرشت خود می‏شناسد. این گرایشها بعضی مقتضای حیوانیت انسان است و بعضی ربطی به جنبه حیوانی او ندارد. میل به غذا، نكاح و امنیت جانی در انسان و حیوان مشترك است و گرایش به حقیقت، خیر، زیبایی، تسلط، آفرینش و پرستش امیال اختصاص انسان هستند.

[1] . شرح غررالحكم و دررالحكم (خوانساری)، ج‏6، ص‏148.
[2] . همان، ج‏4، ص‏272.
[3] . همان، ج‏6، ص 172.
[4] . همان، ج‏2، ص‏419.
[5] . همان، ج‏2، ص 387.
[6] . همان، ج‏4، ص 575.
[7] . شرح غررالحكم و دررالحكم، (خوانساری)، ج‏5، ص 194.
[8] . همان، ج‏2، ص‏25.
[9] . فصلت / 53.
[10] . شرح غررالحكم و درر الحكم (خوانساری)، ج‏6، ص 304.
[11] . همان، ج‏5، ص 177-178.
[12] . همان، ج‏5، ص‏426.
[13] . همان، ج‏2، ص‏442.
محمود فتحعلی خانی - آموزه های بنیادین علم ا خلاق ج 2، ص 19




نوع مطلب : اخلاق، فرهنگ، اجتماعی، 
برچسب ها : خود شناسی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
تهاجم فرهنگی
معنای تهاجم فرهنگی
«تهاجم فرهنگی» حرکتی است مرموزانه، حساب شده، همراه با برنامه ریزی دقیق و با استفاده از شیوه ها و ابزار و امکانات متعدد و متنوع، برای سست کردن باورها، دگرگونی ارزش ها، انحراف اندیشه ها، تغییر و تبدیل آداب و سنن و نابودی اصول اخلاقی حاکم بر یک جامعه.
رهبر بیدار دل و آگاه انقلاب «تهاجم فرهنگی» را این گونه تعریف کرده اند:
«تهاجم فرهنگی به این معنی است که یک مجموعه سیاسی یا اقتصادی برای اجرای مقاصد خاص خود و اسیر کردن یک ملت به بنیان های فرهنگی آن ملت هجوم می برند. آن ها هم چیزهای تازه ای را وارد این کشور و ملت می کنند اما به زور و به قصد جایگزین کردن آن ها با فرهنگ و باورهای ملی آن ملت، که نام این، «تهاجم فرهنگی» است».[1]
به عبارت دیگر، تهاجم فرهنگی عبارت است از پوچ و پوک و تهی کردن تفکر و ذهنیت و فرهنگ و تمدن ملی و اصیل یک جامعه و تضعیف شخصیت انسانی افراد آن، با تحمیل ترس و هراس دائم و القای اصول فکری و تحمیل فرهنگ کشور مهاجم به جای آن و این جز با از دست دادن «خویشتن» و از دست دادن پایه های فکری و اخلاقی اصیل و ملّی صورت نمی گیرد.
تفاوت تبادل فرهنگی و تهاجم فرهنگی
برخی افراد و جریان های مشکوک، مسئله دار و یا فریب خورده که به تعبیر رهبر معظم انقلاب، نقش «ستون پنجم» دشمن را در این تهاجم فرهنگی بازی می کنند، برای انحراف اذهان عمومی و به ویژه به قصد خام و خواب نمودن دست اندر کاران امور فرهنگی، و یا به منظور توجیه برخی عملکردها و دیدگاه ها و اندیشه های خویش، وجود جریانی حساب شده و با برنامه از پیش تعیین شده به نام «تهاجم فرهنگی» را انکار نموده و آن را یک نوع «تبادل فرهنگی» که همواره در میان ملت ها صورت می گرفته، قلمداد می نمایند.
رهبر معظم انقلاب که به حق چونان دیده بانی تیزبین بر بلندای دژ تسخیرناپذیر نظام الهی جمهوری اسلامی، از مدت ها پیش خطر تهاجم فرهنگی را گوشزد کرده بودند، در دیدار با دست اندر کاران امور فرهنگی کشور با بیانی روشن و گویا تفاوت های تهاجم فرهنگی با تبادل فرهنگی را باز گفتند. آن بیانات در حقیقت باطل السّحری بود بر همه شیطنت ها و چراغ هدایتی بود برای روشن تر نمودن این راه بار دیگر گوشه ای از آن سخنان حکیمانه را با هم مرور می کنیم:
«اولاً این نکته را عرض کنیم که تهاجم فرهنگی با تبادل فرهنگی متفاوت است. تبادل فرهنگی لازم است و هیچ ملتی از این که معارفی را در تمام زمینه ها از جمله فرهنگ و مسائلی که عنوان فرهنگ به آن اطلاق می شود از ملت های دیگر بیاموزد، بی نیاز نیست، در همیشه تاریخ هم همین طور بوده و ملت ها در رفت و آمدهایشان با یکدیگر، آداب زندگی، خلقیات، علم، نحوه لباس پوشیدن، آداب معاشرت، زبان، معارف و دین را از هم فرا گرفته اند. این مهم ترین مبادله ملت ها با هم بود که از تبادل اقتصادی و کالا هم مهم تر بوده است. بسیار اتفاق افتاده که این تبادل فرهنگی به تغییر مذهب یک کشور انجامیده است.
در «تبادل فرهنگی» هدف ریشه کن کردن و از بین بردن فرهنگ ملی نیست. ولی در «تهاجم فرهنگی» هدف ریشه کن کردن و از بین بردن فرهنگ ملی است. در «تبادل فرهنگی» ملت گیرنده فرهنگ، چیزهای مطبوع، دلنشین، خوب و مورد علاقه را می گیرد.
تهاجم فرهنگی «چیزی نیست که امروز به عنوان شیوه ای جدید به کار رود بلکه در طول تاریخ بشری در اشکال مختلف علیه انبیای الهی و حرکت های انقلابی مورد استفاده قرار گرفته است.»[2] و در طول تاریخ پر ماجرای اسلام دشمن بارها از این حربه ها استفاده نموده است داستان غم انگیز و عبرت آموز مسلمانان در اسپانیا نمونه ای از این تهاجم است که از باب تذکر بدان اشاره می شود:
پس از آن که صلیبیان در مقابل روح شهامت، ایثار، استقامت و فرماندهی لایق مسلمانان تاب مقاومت را از دست دادند و مبارزه با آنان را امری محال دانستند از همین راه شیطانی وارد شدند، نخست از خواسته های مشروع و معقول مسلمانان آگاه گشته، مرکزی را به عنوان جایگاه فراگیری علم و با سواد شدن تعیین کردند و آن جا را به صورت زیباترین و با شکوه ترین پارک ها آراستند. گل ها، چمن ها، اشجار گوناگون و آب های جاری جلوه آن را بیشتر کرده بود و سپس زیباترین دختران اسپانیایی را برای خدمت گزاری در این پارک استخدام نمودند تا آن ها به تدریج ضمن معاشرت با سربازان و افسران مسلمان، آنان را به نوشیدن مشروبات الکلی عادت دهند و از این طریق با فساد و فحشاء، روح ایمان و تقوا را از دست داده به می گساری و بی بند و باری بپردازند، که این چنین نیز شد. به طوری که با رواج گناه در میانشان آن چنان سست و لا ابالی گشتند که در یک زمان بسیار کوتاه نتیجه تمام زحماتشان بر باد رفت و اکثر آنان به دست همان دخترکان زیبا روی کشته شدند و اسلام از اسپانیا رخت بر بست. بر همین اساس وزیر مستعمرات بریتانیا در قرن هجدهم گفت: «ما اسپانیا را از کفار (مسلمانان) به وسیله شراب و فحشا باز ستاندیم و لذا باید سایر بلاد را به همین دو نیروی عظیم باز گردانیم».
به هوش باشیم! دشمن که همه توطئه های نظامی، اقتصادی، سیاسی، روانی را آزموده و از هیچ کدام طرفی نبسته اینک دست به سلاح برنده «تهاجم فرهنگی» برده و با تمام نیرو و توان به میدان آمده تا شاید این انقلاب را که به مثابه نوری فرا راه تمام محرومین و مستضعفین جهان درخشیدن گرفته، فرو میراند و به خیال خام خود انقلاب اسلامی را به شکست بکشاند، تجربه تلخ اندلس نباید تکرار شود که مومن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود.
تهاجم فرهنگی و انقلاب اسلامی
اگر چه در طول تاریخ همواره نبرد فرهنگی وجود داشته است اما نباید فراموش کرد که این تهاجم و نبرد فرهنگی پس از پیروزی انقلاب اسلامی ابعاد تازه تر و گسترده تری به خود گرفته است. اینک تمامی قدرت ها به تکاپو افتاده اند تا از گسترش موج سهمگین انقلاب اسلامی و فرهنگ حرکت آفرین و حیات بخش آن به هر شیوه ممکن جلوگیری نمایند.
اشاره به برخی از اعترافات و اقدامات دشمن در این خصوص، این حقیقت را روشن می سازد که تهاجم فرهنگی دشمنان اسلام علیه فرهنگ انقلاب، با گذشته از بسیاری جهات فرق می کند.
«ترس و وحشت استکبار بدان حد رسیده که ریگان به دانشگاه «هاروارد» ماموریت داد با تشکیل یک کنفرانس بین المللی و دعوت از سیاست مداران و اسلام شناسان و ایران شناسان، درباره این موضوع به بحث بپردازند که: «چگونه می توان از گسترش موج انقلاب اسلامی جلوگیری کرد؟»
گورباچف (رهبر شوروی سابق) هنگام عزیمت به هند، در شهر تاشکند صریحاً اظهار داشت: «به هر حال موج گرایش به اسلام که از ایران آمده است برای ما مشکل ایجاد کرده و افرادی را تحت تأثیر قرار داده و مسائلی برای ما ایجاد نموده است. و سپس به توبیخ مسئولین پرداخت که چرا به مقابله و مبارزه با اسلام نمی پردازند؟»[3]
«دانیل بابیس» رئیس انجمن سیاست خارجی آمریکا در یک کنفرانس در استانبول ترکیه گفته بود: «امکان ندارد که روزی آمریکا با مسلمانان تندرو سازش نماید چرا که آنان نه تنها قصد عقب راندن ما را از خاورمیانه از جنبه نظامی دارند، بلکه «دفع فرهنگی» ما را نیز در سر می پرورانند» و در ادامه می گوید: «ایت الله خمینی به راحتی توانست مارکسیسم را از میان برداشته و مارکیست ها را شکست دهد. البته این به علت ناتوانی فکری آنان بود ولی جنگ مسلمین با «افکار عمومی» هم چنان ادامه دارد و بدین جهت است که مسلمانان تندرو، غربی ها را دشمن اصلی خود می شمرند».
وی با اشاره به مواضع امام ـ رحمه الله علیه ـ در برابر فرهنگ غربی می گوید: «آیت الله خمینی، زمانی گفته است: چیزی که بیشتر از سربازان آمریکایی نفرت مرا بر می انگیزد، غرب و به طور کلی «فرهنگ غربی» است».
و در بخش دیگری از سخن خود می گوید: «در گذشته ما هیچ کینه ای از اسلام در دل نداشتیم! و حتی حسابی برای آن باز نکرده بودیم ولی امروز مسئله کاملاً فرق می کند و لازم است که تمامی ما با این پدیده نو ظهور در ایران و برخی کشورهای دیگر با احتیاط کامل برخورد نماییم. مسلمانان ایران دارای ارزش ها و الگوهایی هستند که از آن نیرو می گیرند و ایران به عنوان آزمایشگاهی برای مسلمانان تندرو به شمار می رود که اگر تجربه آن موفق شود به مسلمین کشورهای دیگر سرایت خواهد نمود».[4]
ویژگی های تهاجم فرهنگی
تهاجم فرهنگی در مقایسه با تهاجم نظامی یا اقتصادی از ویژگی های منحصر به فرد برخوردار است و با عنایت به همین خصوصیات و ویژگی ها است که توجه کافی و مقابله جدی با آن را می طلبد. این ویژگی ها عبارتند از:
1ـ نامرئی و نامحسوس بودن
تفاوت و تمایز اساسی «تهاجم فرهنگی» با «تهاجم نظامی» نامحسوس و نامرئی بودن آن است. در تهاجم نظامی دشمن با تجهیزات و امکانات نظامی، توپ و تانک و موشک و هواپیما و غیره مستقیماً وارد معرکه می شود. «اما برای پیشبرد اهداف تهاجم فرهنگی نیازی به لشکرکشی و صرف هزینه های هنگفت نظامی نیست».
سلاح دشمن در این نبرد، امور به ظاهر رسمی و قانونی و کارساز مثمر ثمر، از قبیل تولید و نمایش فیلم، مصاحبه، سخنرانی، مباحثه، چاپ و انتشار مجله، کتاب، عکس، شعر و قصه و نمایش و ... است و همه این ها در قالب های ظاهر فریبی چون رشد و ترویج هنر و ادب، آزادی بیان و قلم و اظهار عقیده، تضارب افکار و تبادل اندیشه ها و .... صورت می پذیرد. پر واضح است که این ادعاها و پوشش های فریبنده و دهن پرکن تا چه میزان دشمن را در این تهاجم در «استتار کامل» قرار می دهد و برای شناخت توطئه و نقشه های دشمن و تشخیص ردپای او تیزبینی و ژرف اندیشی و دقت و هوشیاری فراوانی لازم است و گماشتن دیده بانانی تیزبین و تیز فهم، لازم تر.
و چه بسا دشمن در این تهاجم سربازان خویش را از میان «خودی ها» برگزیند و سخن خویش را از زبان آن ها بیان کند و نقشه های خود را با دست آن ها عملی سازد.
رهبر معظم انقلاب در دیدار با اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی، طی بیانات با گله مندی به این واقعیت تلخ اشاره کرده و فرمودند:
«تهاجم فرهنگی گاهی هم متأسفانه بوسیله «خودی ها» انجام می گیرد».[5]
به هر حال تهاجم فرهنگی به مثابه موریانه ای است که از درون و بدون سر و صدا جوهره انقلاب و رکن و رکین آن یعنی فرهنگ انقلاب را پوسانده و نهایتاً مضمحل می کند. و به تعبیر رسای رهبر معظم انقلاب:
«تهاجم فرهنگی مثل خودکار فرهنگی، یک کار آرام و بی سر و صداست ... اگر شما ملت و عناصر فرهنگی بیدار نباشید خدای نخواسته صدای فرو ریختن ارزش های معنوی که ناشی از «تهاجم پنهانی و زیرکانه» دشمن است هنگامی در می آید که دیگر قابل علاج نیست».[6]
2ـ دراز مدت و دیر پا بودن
کار فرهنگی به همان میزان که نتیجه و محصول خود را دیر بدست می دهد، اثری را که از خویش بر جای می گذارد نیز دیرپا و باقی است و به آسانی از روح و فکر و متن جامعه زدودنی و زایل شدنی نیست. بر خلاف تهاجم نظامی که نتیجه آن بزودی و در کوتاه مدت روشن و هویدا می گردد، در تهاجم فرهنگی بذری را که دشمن در ضمیر و فکر افراد جامعه می کارد، تا سال ها و بلکه نسل ها باقی می ماند و ثمره تلخ و ناخوشایند خود را بروز و ظهور می دهد. نمودها و نمونه های فراوانی از فرهنگ منحط شاهنشاهی که هنوز پس از 14 سال که از پیروزی انقلاب و حاکمیت فرهنگ اسلامی می گذرد، در برخی اقشار و افراد جامعه مشاهده می شود، گویا ترین شاهد بر این مدعا هستند.
به گفته یکی از صاحب نظران: «فرهنگ امری دیرپا و پایدار است و از جهت تکوینی نیز در دراز مدت پدید می آید پس بعید نیست که در یک فاصله کوتاه شکل بگیرد و یا از بین برود. بدین لحاظ این امر از اموری است که به زمان نیاز دارد. و افرادی هم که در این زمینه فعالیت می کنند بناچار باید صبور، بردبار و آینده نگر باشند، باید سال ها با جدیت تلاش کنند به انتظار اینکه روزی نظاره گر اثرات فعالیت ها، زحمات و تلاش های طاقت فرسای خویش باشند. و گاهی اتفاق می افتد که نتایج کار مدت ها پس از مرگ ایشان نمودار می شود. مثلاً نوشتن کتابی که بتواند اندیشه ای تاریخ ساز و حرکت آفرین در خود داشته باشد، سال ها طول می کشد».[7]
خلاصه این که «تهاجم فرهنگی» از آن سنخ کارهایی است که به تعبیر رهبر گران قدر مان: «صدایش فردا در می آید».
3ـ ریشه ای و عمیق بودن آن
اگر فرهنگ را «سنگ زیرین» بنای یک جامعه و تمدن بدانیم (که می دانیم) و اگر فرهنگ را به مثابه «خونی» که در تمام رگ های حیات سیاسی، اقتصادی و فردی و اجتماعی پیکر جامعه جریان دارد فرض کنیم به خوبی و روشنی میزان عمیق و ژرفای تهاجم فرهنگی مشخص می گردد.
دشمن در این تهاجم می خواهد این «سنگ زیرین» را به سلیقه خود کج و معوج و سست بنا نهد تا این بنا نیز تا ثریا کج رود و سست و ناپدار باشد، می خواهد در این پیکره خود فاسد و تخدیر شده وارد کند تا تمامی اعضا و جوارح آن فاسد و افیونی گردند. دشمن در این تهاجم، ریشه این تنومند درخت فرهنگ پر بار اسلامی را نشانه گرفته تا با قطع آن تمامی شاخه ها و شعبه های سیاسی، اقتصادی و حقوقی .... را بخشکاند.
امام خمینی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ آن جا که فرمان اصلاح می دهند، نقطه آغازین را اصلاح فرهنگ می دانند و می فرمایند:
«رأس اصلاحات»، «اصلاح فرهنگ» است و نجات جوان های ما از این وابستگی به غرب .... ما الآن در همه چیز به گمان همه یک نوع وابستگی داریم که بالاتر از همه، وابستگی افکار است این وابستگی سرمنشأ همه وابستگی هاست که ما داریم. اگر ما وابستگی فرهنگی داشته باشیم، دنبالش وابستگی اقتصادی هم هست، وابستگی اجتماعی هم هست، سیاسی هم هست، همه این ها است».[8]
آری اگر فرهنگ جامعه ای تغییر یابد از سر تا پای آن جامعه و افراد آن تغییر خواهد یافت و علاوه بر تغییرات ظاهری مثل آرایش سر و صورت، لباس و پوشش، تغییر نام، طرز سخن گفتن و به کار بردن لغات و اصطلاحات خاص و غیره، دامنه این تغییرات به اعمال و رفتار و برخوردها و افکار و حالات روحی و درونی و سنجش ها و بینش ها و قضاوت های افراد گسترش می یابد. در یک کلام با تغییر فرهنگ همه شؤن سیاسی، اجتماعی و اقتصادی جامعه دگرگون می شود.

[1] . سخنرانی رهبر معظم انقلاب اسلامی در تاریخ 21/5/71.
[2] . منصوری، جواد، جنگ فرهنگی علیه انقلاب اسلامی، ص 40 ـ 41.
[3] . همان کتاب، ص 28 ـ 31.
[4] . پاسدار اسلام، شماره 98.
[5] . اطلاعات، 23 آذر 70.
[6] . سخنرانی، 21 / 5/ 71.
[7] . منصوری، جواد، جنگ فرهنگی علیه انقلاب اسلامی، ص 42.
[8] . سخنرانی 4/8/85.
اداره كل آموزش و پژوهش خراسان - با تلخیص از مجله تربیت، ش 7 و 8، ص 105

منبع: www.andisheqom.com






نوع مطلب : اخلاق، فرهنگ، اجتماعی، 
برچسب ها : تهاجم فرهنگی چیست،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
اسراف
اسراف و تبذیر از گناهانی است كه بر كبیره بودنش تصریح شده است. چنانچه در صحیحه فضل بن شاذان از حضرت رضا ـ علیه السّلام ـ و همچنین در روایت اعمش از حضرت صادق ـ علیه السّلام ـ ضمن شماره‌ی كبائر، اسراف و تبذیر را ذكر فرموده‌اند و برای دانستن بزرگی این گناه مقداری از آیات و اخبار رسیده یادآوری می‌شود و بعد معنا و اقسام آن ذكر می‌گردد.
در سوره‌ اعراف می‌فرماید: «بخورید و بیاشامید (از آنچه بر شما حلال شده) ولی از حد نگذرانید به درستی كه خداوند دوست نمی‌دارد تجاوز كنندگان را»[1] یعنی خدا مسرفین را دشمن می‌دارد. و بعضی از مفسرین فرموده‌اند: هر كه را خدا دوست ندارد اهل عذاب است زیرا محبت خدا به معنی رساندن ثواب است.
و در سوره‌ انعام می‌فرماید: «از میوه هر یك از این میوه‌ها وقتی كه میوه كرد بخورید و حق آن را (كه خدا معین فرموده از زكات و غیره) بدهید روز بریدن و درویدن آن، و از حد نگذرانید. زیرا خداوند دوست نمی‌دارد (و نمی‌پسندد اعمال) اسراف كنندگان را.»[2]
و در سوره مؤمن می‌فرماید: «این چنین هدایت نمی‌فرماید و عقوبت می‌كند هر اسراف كننده و شك آورنده‌ای را.»[3] و نیز در همین سوره می‌فرماید: «به درستی كه اسراف كنندگان اصحاب آتشند.»[4]
در سوره طه می‌فرماید: «همچنین جزا می‌دهیم كسی را كه اسراف كند و به آیات پروردگارش ایمان نیاورد و عذاب آخرت سخت‌تر و باقی‌تر است.»[5]
و در سوره بنی اسرائیل می‌فرماید: «اسراف مكن و مال خودت را پراكنده مساز، به درستی كه اسراف كنندگان برادران شیاطینند (و در دوزخ با ایشان قرین‌اند) و شیطان به پروردگارش (و نعمت‌های بی‌پایان او) سخت (منكر و) كفران كننده است.»[6]
در تفسیر منهج می‌نویسد: «كفار عرب معظم اموال خود را به ریا و سمعه خرج می‌كردند و جهت یك میهمان شتران متعدد ذبح می‌نمودند تا مردم ایشان را به سخاوت ستایش كنند. حق تعالی ایشان را نكوهش فرموده كه در تضییع اموال مانند دیوانند.»
حضرت صادق ـ علیه السّلام ـ می‌فرماید: «جز این نیست كه خداوند اقتصاد (میانه روی) را دوست و اسراف را دشمن می‌دارد حتی دور انداختن تو هسته‌ی خرما را. زیرا آن هم به كار می‌آید (چنانچه در عربستان بذر نخل و خوراك شتر است). و همچنین ریختن تتمه‌ی آبی كه خورده‌ای (زیرا آن هم در پاره‌ای از مواقع به كار می‌آید).[7]
و نیز می‌فرماید: از خدا بترس و زیاده روی مكن و سخت‌گیری هم منما و همیشه در حد وسط باش. به درستی كه اسراف از تبذیر است و خداوند فرموده است: تبذیر مكن جز این نیست كه هیچگاه خداوند كسی را بر میانه روی عذاب نخواهد فرمود.[8] یعنی عذاب خدا راجع به اسراف و تقتیر (زیاده روی و سخت گیری) است.
حضرت امیر المؤمنین ـ علیه السّلام ـ می‌فرماید: «هرگاه خداوند اراده‌ی خیری به بنده‌ای بفرماید، او را ملهم می‌فرماید به میانه روی و حسن اداره‌ی زندگی و او را از اسراف و بدی تدبیر دور می‌فرماید.»[9]
حضرت صادق ـ علیه السّلام ـ می‌فرماید: «آیا گمان می‌كنی خدا به كسی كه مال داده به سبب احترام او است، یا به كسی كه نداده به واسطه‌ی پستی او است. نه چنین است بلكه مال، مال خدا است آن را به عنوان امانت نزد شخص قرار می‌دهد و اذن داده كه به طور میانه روی از آن بخورد و بیاشامد و لباس بپوشد و ازدواج كند و بر مركب سوار شود و زیادتی آن مال را به فقرا برساند و رفع احتیاجشان كند. پس هر كس به این دستور رفتار كند، آنچه را خورده و آشامیده و پوشیده و سوار شده و نكاح نموده تمام بر او حلال است و اگر چنین نكرده تمام بر او حرام است پس آیه شریفه را خواند كه «اسراف نكنید زیرا خداوند اسراف كنندگان را دوست نمی‌دارد» سپس (برای زیادتی توضیح) فرمود: آیا گمان می‌كنی خدا مالی به عنوان امانت به كسی داد پس او اسبی بخرد برای سواری به مبلغ ده هزار درهم در حالی كه می‌توانست اسبی به مبلغ بیست درهم بخرد و كاملاً كفایتش را می‌كرد. و كنیزی را به هزار دینار بخرد در حالی كه می‌توانست كنیزی به بیست دینار بگیرد و او را كافی بود در حالی كه خداوند فرموده اسراف نكنید (پس چنین شخصی به امانت خدا كه مال است خیانت كرده است.)»[10]
عباسی می‌گوید از حضرت رضا ـ علیه السّلام ـ در مخارج عائله‌ام طلب اذن نمودم. فرمود: حد وسط بین دو چیزی كه ناپسند است. گفتم فدایت شوم به خدا سوگند كه دو چیز مبغوض را نمی‌شناسم. فرمود «خدا تو را رحمت كند آیا نمی‌دانی كه خدا دشمن می‌دارد زیاده روی و سخت گیری را.» سپس آیه‌ی شریفه را تلاوت فرمود كه «بندگان رحمان آنهایند كه هر گاه مال خود را خرج می‌كنند اسراف نمی‌كنند و تنگ هم نمی‌گیرند (بخل نمی‌ورزند) و انفاق‌شان همیشه بین اسراف و بخل است.»[11]
از حضرت صادق ـ علیه السّلام ـ مروی است كه: «كسی كه مالش را به سبب اسراف تلف كرد و فقیر شد دعایش مستجاب نمی‌شود و چون بگوید خدایا به من مال ده حق تعالی می‌فرماید آیا تو را به اقتصاد (میانه روی) امر نكردم.»
معنی اسراف و انواع آن: اسراف به معنای تجاوز از حد و زیاده روی كردن است و آن یا از جهت كمیّت است كه صرف كردن مال است در موردی كه سزاوار نیست «شرعاً یا عقلاً» هر چند به مقدار درهمی باشد. و یا از جهت كیفیت است و آن صرف كردن مال است در موردی كه سزاوار است لیكن بیشتر از آنچه شایسته است. مانند اینكه لباسی به قیمت پانصد تومان بخرد و آن را بپوشد در حالی كه لباسی كه لایق به حال و شأن او است باید معادل صد تومان باشد.
و بعضی صرف مال را در موردی كه سزاوار نیست تبذیر گفته‌اند و صرف مال را در زیادتر از آنچه سزاوار است اسراف دانسته‌اند.
حضرت صادق ـ علیه السّلام ـ می‌فرماید: «لباسی را كه برای حفظ آبرو پوشیدن در انظار خلق تهیه كرده‌ای، آنرا در موقع كار كردن یا جائیكه مناسب پوشیدن آن نیست به پوشی اسرافست.»[12]
اسراف به حسب اشخاص مختلف است: باید دانست كه اسراف، به اعتبار اشخاص از جهت شأن و شرف و صحت و مرض و جوانی و پیری و از جهت غنا و فقر و زیادی در آمد و كمی آن فرق می‌كند. زیرا ممكن است صرف فلان مقدار از مال برای لباس مثلاً نسبت به شخصی كه دارای فلان مقام و شخصیت در اجتماع است یا دارای فلان در آمد است، اسراف نباشد در حالی كه نسبت به كسی كه چنین نیست اسراف خواهد بود.
بنابراین بیشتر تكلفات وسائل زندگی و معیشت كه اكثر مردم به آن مبتلا هستند و هیچ ملاحظه شأن و مداخل خود را نمی‌كنند و غالباً مبتلا به قرض و پریشانی هستند اسراف است و سببش این است كه هر كس همیشه به بالاتر از خودش می‌نگرد و می‌خواهد از او كمتر و پائین‌تر نباشد و لذا گرفتار اسراف شده و همیشه در سختی و رنج و ناراحتی و نارضایتی و پریشانی بسر می‌برد. در صورتی كه اگر مطابق دستور شرع به زیر دست نگاه می‌‌كردند كه از آن‌ها در امور دنیا پائین‌ترند، هیچگاه مبتلا به اسراف و ناراحتی‌‌های فراوان نمی‌شدند. پس بیشتر این ورشكستگی‌‌ها، از اسراف سر چشمه می‌گیرد كه اگر به دستور شرع و به حكم فطرت و عقل سلیم خود این گناه كبیره را ترك می‌كردند و در جمیع حالات رعایت اقتصاد و میانه روی نموده، قناعت را پیشه خود می‌كردند خوشبختی دنیا و آخرت را در می‌یافتند.
و حضرت صادق ـ علیه السّلام ـ می‌فرماید: «كسی كه در معیشت خود میانه روی كند، من ضمانت می‌كنم كه هرگز تهی‌دست نشود.»[13]
و در تفسیر آیه شریفه «فلنحیینه حیوه طیبه» یعنی عطا می‌كنیم به او زندگانی خوش را، امام ـ علیه السّلام ـ می‌فرماید: «حیات طیبه (زندگی خوش) قناعت است.»[14]
در كتاب اسلام و مشكلات اقتصادی تألیف سید ابوالاعلی مودودی، پس از اینكه مفاسد كنونی جهانی را تماماً از اسراف و تبذیر سرمایه‌داران می‌داند، می‌نویسد: این ثروتمندان زنا را یكی از لوازم زندگی خود قرار داده و گروهی از زنان را رقاصه‌های زناكار و عده‌ای از مردان را دلال‌های بی‌همه چیز نمودند. آواز و خوانندگی هم یك نوع سرگرمی اینان است و برای همین كار عده‌ای را به عنوان خواننده و رقاص و هنر پیشه و موسیقی‌دان و آهنگ‌ساز، بای خود خریده و به كار وا داشتند. ایشان شوق شدید و دیوانه واری به بازی‌ها و سرگرمی‌های ضد انسانی پیدا كردند و برای همین جهت عده‌ای از دیوانه‌ها، رقاص‌ها، رقاصه‌ها، هنرمندان، هنر پیشگان و نقاشان را میدان دادند.
و از همین جا بود كه فنون جدید هنرهای نوینی پیدا شد كه هیچ لزومی برای زندگی شرافتمندانه‌ی انسانی نداشت بلكه پیدایش و توسعه‌ی آن بر ضرر انسانیت و اخلاق تمام شد ـ صید و شكار هم یكی دیگر از سرگرمی‌های مهم و در عین حال منبع ثروت اندوزی سرمایه‌داران شد ه و روی همین اصل، عده زیادی از توده‌ی مردم را به عنوان اطرافی و اسكورت به خدمت آوردند كه برای آنان و سرگرمی‌شان به شكار و صید بپردازند و اگر این شهوت سرمایه‌داری گل نكرده بود، آنان نیز صاحب شغل جدی انسانی بودند.
این ثروتمندان از خدا بی‌خبر،‌گروه قابل توجهی را در راه فراهم ساختن انواع مسكرات از مشروبات الكلی و افیون و حشیش مشغول نمودند. سرمایه‌داران در به كار بردن ثروت‌های مادی، حداكثر سوء استفاده را نموده و آن را در ساختن قصرها و آپارتمان‌ها و كاخ‌های چند طبقه‌ای و ایجاد باغ‌ها و تفریح‌گاه‌ها و كاباره‌ها و تئاترها و عیاش‌خانه‌ها از بین بردند.
[1] . كلوا و اشربوا ولا تسرفوا انه لایحب المسرفین (سوره اعراف، آیه 29).
[2] . كلوا من ثمره اذا اثمر و اتوا حقه یوم حصاده ولا تسرفوا انه لایحب المسرفین (سوره انعام، آیه 141).
[3] . كذلك یضل الله من هو مسرف مرتاب (سوره غافر، آیه 34).
[4] . و ان المسرفین هم اصحاب النار (سوره غافر، آیه 43).
[5] . و كذلك نجزی من اسرف و لم یؤمن بآیات ربه و لعذاب الاخره اشد و ابقی (سوره طه، آیه 126).
[6] . ولا تبذر تبذیراً ان المبذرین كانوا اخوان الشیاطین و كان الشیطان لربه كفوراً (سوره بنی اسرائیل، آیه 27).
[7] . ان القصد امر یحبه الله عزّوجلّ و ان السرف یبغضه الله عزّوجلّ حتی طرحك النواه فانها تصلح لشیء و حتی صبك فضل شرابك (مستدرك الوسائل، باب النكاح، ابواب النفقات ، باب 25، ص 257، ج15).
[8] . اتق الله ولا تسرف ولا تقتر و كن بین ذلك قواماً ان الاسراف من التبذیر قال الله تعالی ولا تبذر، ان الله لایعذب علی القصد (مستدرك الوسائل، باب النكاح).
[9] . ان الله اذا اراد بعبد خیراً الهمه الاقتصاد و حسن التدبیر و جنبه سوء التدبیر و الاسراف (دررالكلم - مستدرك الوسائل، باب النكاح).
[10] . مستدرك الوسائل، باب النكاح، ابواب النفقات، باب 22.
[11] . مستدرك الوسائل، باب النكاح ،ابواب النفقات، باب 27.
[12] . انما السرف ان تجعل ثوب صونك و ثوب بذلتك (مستدرك الوسائل، باب النكاح، ابواب النفقات، باب 22).
[13] . ضمنت لمن اقتصدان لایفتقر (مستدرك الوسائل، باب النكاح ، ابواب النفقات، باب 25، ص259).
[14] . و سئل عن قوله ـ صلّی الله علیه و آله ـ فلنحیینه حیوه طیبه فقال هی القناعه (سفینه البحار، ج2، ص452).

منبع: www.andisheqom.com






نوع مطلب : اخلاق، اجتماعی، 
برچسب ها : اسراف،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
ویژگی ها و گرایش های انسان
انسان شناسی
انسان شناسی، بحثی پر دامنه و گسترده است، چرا که «انسان» محور بسیاری از بررسی ها و سنگ بنای مباحث علومی چون: زیست شناسی، روان شناسی، علوم اجتماعی، علوم تربیتی، فلسفه، عرفان، اخلاق و شاخه های وابسته به آن ها می باشد.[1]
آن چه در این گفتار خواهد آمد بررسی مختصری درباره ویژگی های انسان از دیدگاه اسلام است. جوان از راه خود شناسی، پیش از هر کار باید به شناخت «خود» به عنوان یک انسان بپردازد. و دریابد که کیست و دارای چه ویژگی هایی است تا خود را از سایر موجودات باز شناسد.
ویژگی های انسان
ویژگی های اصلی انسان ها عبارت است از:
ـ علم و آگاهی
ـ میل یا گرایش
ـ اختیار یا آزادی
ـ تحوّل پذیری شخصیت
الف) علم یا آگاهی
انسان می تواند با داشتن این ویژگی برجسته نسبت به ماهیت اشیاء پیرامون خود و ماوراء محیط زیست خویش، علم پیدا کند. حلقه های گمشده در تاریخ گذشته خود و جهان را بیابد و برای آینده خود برنامه ریزی کند. بخلاف حیوان که قلمرو شناخت و آگاهی او از جهان، از محدوده تنگ حواس ظاهری اش فراتر نمی رود. بنابر این، گستره علم حیوان، محدوده به محیط زیست او خواهد بود و هیچ گاه به گذشته و آینده تعلّق نخواهد گرفت. از این رو، جوان با دریافت این ویژگی برجسته، در راه فراگیری علوم و فنون مختلف به تلاش و کوشش می پردازد و سطح آگاهی هایش را درباره خود و جهان هستی روز به روز گسترش می دهد.
ب) میل یا گرایش
یکی دیگر از ویژگی های روحی انسان، تمایلات و گرایش های متنوع اوست. اگر تمایل و گرایش در انسان نباشد صرف آگاهی به کمال و خوبی، هیچ گونه تحریک و تشویقی را به سوی اقدامی عملی در پی نخواهد داشت.
این گرایش ها بر دو گونه است:
1ـ گرایش های حیوانی
این نوع گرایش ها میان حیوان و انسان مشترک است، مانند غریزه خود دوستی و محافظت از خویش، که تمایلاتی نظیر میل به تغذیه و دفاع نیز، بدان ها باز می گردد. این گونه تمایلات به طور عمده به بدن با عضوی از آن مربوط است.
2ـ گرایش های انسانی
این گونه گرایش ها در حیوانات دیده نمی شود، چرا که به بدن یا عضوی از آن وابسته نیست، به خلاف نوع اول از این رو می توان همه گرایش های نوع دوم را به «گرایش انسان به کمال» باز گرداند. مهم ترین این دسته از گرایش ها عبارتند از:
1ـ حقیقت جویی یا گرایش به شناخت حقایق و اسرار نهفته در جهان.
2ـ فضیلت خواهی یا گرایش به ارزش های اخلاقی مانند عدالت، صداقت و ....
3ـ زیبا خواهی (زیبایی دوستی) و علاقه به هنر.
4ـ گرایش به خدا و پرستش او.
5ـ جامعه گرایی و میل به زندگی اجتماعی.
6ـ قدرت طلبی و گرایش به قدرت افزایی.
از آن جا که این گونه گرایش ها ریشه در فطرت انسانی دارند، هرگز از بین نمی روند، هر چند ممکن است در هنگام تزاحم با گرایش های دیگر، بسیار ضعیف یا حتّی بی تأثیر گردند. به عنوان مثال ممکن است در موقعیت خاصّی بین گرایش «حقیقت خواهی و علم دوستی» و گرایش «خدمت به خلق» تعارض ایجاد شود و جمع آن دو برای شخص، ناممکن نماید. جوانی که واقف به گرایش های اصیل انسانی باشد، می تواند به تمایلات خود جهتی اصیل و انسانی بدهد. آن ها را تقویت کند و زندگی خویش را بر اساس این گرایش ها، نیک بسازد، و گرنه او خواهد بود و تمایلات حیوانی صرف که در این میان، تنها نام انسان را یدک خواهد کشید!
ج) اختیار و آزادی
یکی از ویژگی های بشر، اختیار، آزادی و قدرت انتخاب گری اوست. پایه تکلیف، ثواب و عقاب، زشتی و زیبایی اخلاقی و مسؤولیت انسان، به این ویژگی ارزنده وابسته است. بنابر این، انسان با داشتن اراده، اختیار و آزادی می تواند نسبت به هر گونه تربیتی واکنش نشان دهد مثلاً خود را در پرتو تعالیم الهی قرار دهد یا به سوی ضد ارزش ها روان گردد.
باید توجّه داشت که این ویژگی انسانی، هیچ گونه تعارضی با تأثیر علل و عوامل ژنتیکی اجتماعی ندارد. تاثیر علل و عوامل وراثتی و محیطی تردید ناپذیر است. اما نه در آن حدکه جبر را بر انسان تحمیل کند و انسان را دست بسته به سمت خاصّی سوق دهد، این امر، بدیهی و مورد تصدیق وجدان است و بهترین نشانه این اختیار، آن است که انسان در هنگام تعارض انگیزه ها و گرایش ها، در خویشتن بوضوح امکان انتخاب هر یک از دو جانب خیر یا شر را احساس می کند.
هم چنین باید دانست که اختیار و آزادی انسان، مطلق نیست، بلکه انسان در موارد و محور خاصی دارای اختیار و آزادی عمل است، و البته در همان محور، مسؤول و مکلف است زیرا انسان هنگامی می تواند چیزی را اختیار و انتخاب کند که نسبت بدان آگاهی، تمایل، و انگیزه قدرت و توانایی داشته باشد و زمینه های خارجی ضروری نیز حاصل یا قابل تحصیل باشد.
بنابر این انسان نسبت به کاری که بدان آگاهی، تمایل یا توانایی بدنی ندارد یا شرایط و زمینه های خارجی فراهم نیست، اراده ای نخواهد داشت.
با توجه به آن چه گفته شد جوان باید ویژگی های اصیل انسانی را در وجود خود تقویت کند و با استحکام آن ها در شخصیت خویش توانایی ایستادگی در برابر انگیزه های حیوانی، شیطانی و شهوانی را فراهم نماید.
د) تحول پذیری شخصیت
انسان، به گونه ای آفریده شده است که می تواند با آگاهی و آزادی در محدوده ای نسبتاً گسترده راه خویش را بر گزیند، و در همان راه منتخب خود، «شخصیت» و هویت فکری، اخلاقی و فرهنگی خویش را شکل و تکامل ببخشد.

[1] . ر.ک: فلسفه تعلیم و تربیت، ج1، ص 369ـ395.
سید علی جعفری - تبلیغ و جوانان

منبع: www.andisheqom.com







نوع مطلب : اخلاق، اجتماعی، 
برچسب ها : ویژگی ها و گرایش های انسان،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
لذت طلبی و سعادت خواهی
لذت
انسان برای انجام هر عملی نیازمند آگاهی و انگیزه است آگاهی انسان مراتب مختلفی دارد. مراتب نازل آگاهی در گیاهان و حیوانات نیز وجود دارد هر موجودی به استعدادهای درونی خود و کمال آن ها آگاهی اجمالی یا تفصیلی دارد به همین دلیل گیاهان و حیوانات به طور غریزی اسباب کمال خویش را فراهم می کنند. قوای شهوانی و غضبی انسان نیز هر یک به کمال خاص خود آگاهی اجمالی دارند. قوه شهوی ادراک لذات حسی را کمال خود می شناسد و قوه غضبی از قهر و غلبه بر دیگران لذت می برد و آن را کمال خویش می داند. به عبارت دیگر هر یک از این قوه کمالی واقعی دارند که در مورد انسان نیز چنین است؛ ما بسیاری از چیزها را دوست داریم ولی این چیزها وقتی برای ما مطلوب است که خود ما باشیم که از آن ها لذت ببریم. اگر خودمان نباشیم چه لذتی از آن ها برای ما حاصل می شود؟ بنابر این، حیات، سلامتی و تکامل وجود از هر چیزی مطلوب تر است. لذا، می بینیم که اگر به کسی توهین کنند، که مثلاً، «فهم نداری» یا «شعور نداری» یا مانند آن، گاهی چنان دچار ناراحتی می شودکه ممکن است برای مقابله با این حرف، جنگ به پا کند و خون ها بریزد. این به دلیل آن است که انسان کمال خود را دوست دارد. بنابر این، اگر در مقام اثبات، کسی به او بگوید که «کمال نداری» ناراحت می شود. حتی اگر به جاهلی بگویند که «علم نداری» ناراحت می شود، با این که خودش هم می داند که جاهل است؛ ولی از این که نقص او ظهور پیدا کند رنج می برد؛ زیرا فطرتا نقص برای انسان نا مطلوب است و از آن تنفر دارد.
از این رو، آنچه که به انسان مربوط می شود جهات عدمی اش برای او مذموم و منفور و جهات وجودی اش برای او مطلوب است. بنابراین، انسان از علم، جمال، سلامتی و مانند آن لذت می برد و از جهل، زشتی، مرض و نظیر آن گریزان است. اما این که ما با وجود آن که سالم هستیم، چرا از سلامتی خود احساس لذت نمی کنیم به دلیل آن است که بدان توجه نداریم؛ وقتی مریض شویم قدر لذت از دست رفته خود را می فهمیم؛ چون فقدان آن را احساس می کنیم. لذا، وقتی انسان به کمال وجودی خود توجه می کند به گونه ای احساس لذت می کند که چنین لذتی از هیچ چیز دیگری به او دست نمی دهد. این گونه لذتها اصیل اند؛ اما چیزهای دیگر، با واسطه برای انسان ایجاد لذت می کنند؛ مانند عشق های مجازی. در آن جا، آن چه را انسان دوست دارد لذت او از معشوقش می باشد تا با او انس بگیرد و با او سخن بگوید. بنابر این، برای نیل به این مقصود، حاضر به فداکاری هم می شود تا جایی که ممکن است در این راه، جان خود را هم از دست بدهد.
پس انسان یا هر موجود ذی حیات دیگری، اول، حیاتش را دوست دارد سپس کمالات خود را، چه کمالات ظاهری باشد و چه کمالات باطنی. هر قدر هم انسان کمالش بیشتر باشد خود را بیشتر دوست دارد. لذا، آنان که در عنفوان جوانی و طراوت هستند نگاه کردن در آینه را بسیار دوست دارند. همه این ها در اصطلاح فلسفی، به کمال وجود بازگشت دارد. از اینرو، می گوییم وقتی کمال برای انسان حاصل شود بالاترین لذت ها را به دست آورده است.
سعادت
سعادت همان لذت است، اما قوی تر و پایدار تر. اگر انسان کمال پیدا کند از آن لذت می برد. چنان چه این کمال ثابت و قوی باشد لذتش بیشتر خواهد بود. خداوند در توصیف حال مردمان، آن هنگام که به جهان آخرت وارد می شوند، می فرماید: « أَسْمِعْ بِهِمْ وَأَبْصِرْ یَوْمَ یَأْتُونَنَا لَكِنِ الظَّلِمُونَ الْیَوْمَ فِى ضَلَلٍ مُّبِینٍ »(مریم: 38) آنان وقتی بر ما وارد می شوند چقدر شنوا و بینا هستند! به عبارت دیگر، با آوردن «اسمع» و «ابصر» می خواهد بگوید که وقتی از این عالم می روند سراپا ادارک می شوند، تمام وجودشان چشم و گوش می شود و غفلت در آن جا معنایی نخواهد داشت. بنابر این، در چنان عالمی، اگر انسان به مرحله توجه دایمی رسیده باشد بالاترین لذت ها را از نعمت های اخروی خواهد برد.
ارتباط بین اعمال نیک و سعادت نفس
تا آن جا که از آیات و روایات به دست می آید، رابطه بین تزکیه و فلاح یا بین ارزش های اخلاقی، سعادت حقیقی و کمال نهایی انسان تنها یک رابطه قراردادی محض نیست، بلکه خدای متعال روابط علی و معلولی را به طور تکوینی، جعل کرده و این امر غیر از قرار داد اعتباری محض است. خداوند معلول ها را به دنبال علت به وجود می آورد و علت ها وسایطی برای تحقق آن ها هستند. این رابطه را خود او ایجاد کرده است. ولی معنای این سخن وجود سنخیت بین علت و معلول و بین وسیله و ذی الوسیله است، نه این که صرف قرار داد بدون ارتباط واقعی باشد.
آن چه مسلم است و ما از کتاب و سنت به دست می آوریم این است که چنین رابطه ای وجود دارد؛ مثلا، کارهای خداپسندانه یا به اصطلاح، ارزشهای اخلاقی در بینش اسلامی، موجب سعادت و کمال انسان می شود. اما تحلیل و تبیین این رابطه مساله ای دیگر است.
ما حقیقت این رابطه را به درستی نمی توانیم درک کنیم؛ زیرا روابط خاص بین اشیا را از طریق تجربه به دست می آوریم؛ مثلاً اگر بخواهیم بدانیم که علت فلان چیز چیست یا بین چه چیزهایی رابطه علی و معلولی وجود دارد باید آن ها را تجربه کنیم. به طور ذهنی، پیش از تجربه، نمی توان روابط علی و معلولی بین پدیده ها را به دست آورد، مگر در چارچوب های کلی؛ مثلاً، در این حدکه علت موجده باید کاملتر از معلول باشد. عقل ممکن است این اندازه بفهمد؛ اما این که چه علتی موجب پیدایش چه معلول خاصی می شود برای فهم آن، به تجربه نیاز است. و چون ما از عالم آخرت تجربه ای نداریم، حتی تجربه آگاهانه ای نسبت به امور معنوی و روحانی خودمان هم نداریم ـ و تجربه باید آگاهانه باشد ـ نمی توان این موضوع را درک کرد که عملی که انجام می دهیم، حتی در این دنیا، چه تأثیری بر روح ما دارد. این تأثیر بواقع، وجود دارد و کسانی که چشم بصیرت داشته باشند رابطه بین عملی را که انجام می دهند و تأثیری را که بر روحشان می گذارد، می بینند؛ اگر کار خوبی کرده باشند نورانیتی در دلشان ایجاد می شود و در روحشان، صفایی به وجود می آورد، ولی امثال ما، که از چنین نورانیتی محروم هستیم، این آثار را مشاهده نمی کنیم. به این دلیل است که گفته می شود ما تجربه آگاهانه ای از تأثیر افعال در روحیات خود نداریم و این موجب شرمندگی انسان است که از دل و باطن خود خبری نداشته باشد. ولی واقعیت این است که اعمالی که ما انجام می دهیم با سایر چیزها ارتباط دارد. دراین زمینه، شواهد فراوانی وجود دارد، چه از حضرات معصومین ـ علیهم السلام ـ و چه از تربیت شدگان مکتب آنان. آن ها گاهی فقط با توجه به ظاهر کسی، آثار اعمال او را در وجودش می یافتند و از سعادت یا شقاوت روحی او آگاهی می گشتند؛ یعنی می فهمیدند که او کار خوبی انجام داده یا مرتکب خطا و لغزش شده است.
اگر ما نمی توانیم این گونه مسائل را تجربه کنیم نباید آن ها را انکار نماییم. این ها واقعیت هایی است که شواهد نقلی و تعبدی فراوانی بر آن ها وجود دارد و تجربه هایی که از اولیای خدا در این زمینه ها به ما رسیده شاهد خوبی بر این مدعاست. بنابر این، چون ما این رابطه را نمی توانیم به درستی کشف کنیم به عالم آخرت راه پیدا نکرده ایم که ببینیم در آن جا چه می گذرد و باطن خود را هم نشناخته ایم تا ببینیم که اعمال ما چه تأثیری در باطن ما می گذارد. لذا، چون ما نمی توانیم این رابطه را آن گونه که هست بیابیم باید آن را تعبدا بپذیریم. این راه برای همه مؤمنان باز است که آن چه را خدا، پیامبر و ائمه ـ علیهم السلام ـ فرموده اند، بپذیرند.
از آیات و روایات و بیانات اهل بیت ـ علیهم السلام ـ و شاگردان واقعی آنها به خوبی استفاده می شود که بین کارهای نیک و بین کمالات نفس و سعادت اخروی رابطه ای حقیقی وجود دارد. اگر بخواهیم از این نیز جلوتر برویم راه مسدود نیست و شاید این کار مطلوب هم باشد که انسان تفکر کند و از راه تعقل، تا آن جا که ممکن است، حقایق را درک نماید. بر اساس همین غریزه خدادادی است که انسان ها دوست دارند تا آن جا که ممکن است عقل خود را به کار گیرند و تا جایی که عقلشان یاری می کند حقایق را بفهمند. این کار مطلوبی است، به شرط آن که آدمی مرز خود را بشناسد و بلند پروازی نکند.
سعادت و کمال و ارتباط آن ها با یکدیگر
بین سعادت و کمال اتحاد مصداقی وجود دارد؛ گاهی می گوییم؛ تزکیه، موجب کمال نفس می گردد و گاهی نیز می گوییم؛ تزکیه، موجب سعادت نفس می شود. بین سعادت و کمال چه رابطه ای وجود دارد؟ این دو گرچه دو مفهوم اند، اما با یکدیگر متلازمند. محور سعادت لذّت است، لکن لذتی بیشتر و پایدارتر از دیگر لذتها. به کسی سعادتمند می گوییم که از زندگی خویش لذت بیشتری ببرد و این لذتش پایدار باشد. بنابر این، به کسانی که در آخرت اهل نعمت و رحمت الهی هستند، با اختلاف مراتبی که دارند، چون لذتشان بیشتر و پایدار تر است «سعید» می گویند.
سعادت واقعی در آخرت تحقق پیدا می کند؛ «فَمِنْهُمْ شَقِىٌّ وَ سَعِیدٌ فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُوا فَفِى النَّارِ لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَ شَهِیقٌ خَالِدِینَ فِیهَا مَادَامَتِ السَّمَاوَتُ وَ الْأَرْضُ إِلَّا مَا شَآءَ رَبُّكَ إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِّمَا یُرِیدُ وَ أَمَّا الَّذِینَ سُعِدُوا فَفِى الْجَنَّهِ» (هود: 105 ـ 108) تزکیه ملازم با سعادت و سعادت نیز ملازم با خلود در بهشت است. آیات خاصی نیز در مورد برخی از مراتب تزکیه وارد شده است؛ مثلاً، خداوند درباره سحر خیزی در قرآن می فرماید: « فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّآ أُخْفِىَ لَهُم مِّن قُرَّهِ أَعْیُنٍ » (سجده: 17) یا درباره مؤمنانی که در بهشت اند، می فرماید: « فِیهَا مَا تَشْتَهِیهِ الْأَنفُسُ وَ تَلَذُّ الْأَعْیُنُ » (زخرف؛ 71) همان گونه که پیداست، لفظ «لذت» در متن آیه اخیر نیز آمده است.
از نظر قرآن، جای شبهه ای نیست که کسانی که اهل تزکیه باشند به این گونه لذت ها خواهند رسید. اما آیا منطقا و عقلاً بین این دو، رابطه ای وجود دارد؟ یعنی آیا کسی که کاملتر باشد ضرورتا باید سعادت و لذت بیشتری داشته باشد؟یا ممکن است کسی به کمال والایی دست پیدا کند ولی هیچ گاه به لذتی نرسد؟ آیا چنین چیزی ممکن است یا نه؟ می توان گفت که اصولا لذت وقتی حاصل می شود که انسان به چیزی که ملایم با آن قوه خاصش می باشد، نایل گردد.
به عنوان مثال، انسان با قوه لامسه خود، از لمس کردن شیء نرمی که از نظر گرما و سرما نیز، با حرارت بدنش سازگاری داشته باشد، لذت می برد. اما اگر سردتر یا گرمتر از آن باشد با آن ملایمت ندارد و از آن احساس لذت نمی کند. در مورد سایر قوانین نیز چنین است. ما از هر آن چه که به گونه ای با نفس مان ملایمت دارد، لذت می بریم و هر آن چه که لذتی برای ما ایجاد نکند ملایمتی با نفس مان ندارد. پس حقیقت لذت، ادراک ملایم است. ادراک نیز، هم به معنای «نایل شدن به چیزی» و هم به معنای «ترک کردن و آگاه شدن از چیزی» است. به تعبیر ساده، می توان گفت: لذت، حالتی نفسانی و روانی است که در هنگام نایل شدن و وصول انسان به چیزی که مطلوب اوست، برایش حاصل می شود.
بنابر این، هر یک از اعضای ما لذتش با دیگری متفاوت است و لذت هر یک از قوا غیر از دیگری است. عقل و سایر قوای باطن انسان نیز لذتی خاص خود دارند. اگر به درک حقایقی که مطابق با واقع است نایل شویم این موضوع موجب لذت عقلانی ما می شود. گاهی، برخی آن چنان از درک حقایق لذت می برند که همه لذت های دیگر را فراموش می کنند. درباره زندگی بسیاری از دانشمندان نقل شده است که آنها همه لذت های زندگی خود را فدای لذت های عقلانی خود کرده بودند. لذتی که آنان از کشف حقایق می بردند بیش از لذات دیگر بود. از این رو بی خوابی، گرسنگی و سایر مشکلات را به راحتی تحمل می کردند.
این مطلب نیاز به تفصیل دارد؛ اما اجمالا، وقتی حیثیت وجود را از حیثیت کمال تفکیک کنیم هر موجودی کامل تر شدن وجودش برایش ملایم ترین چیزهاست. این مطلب با قدری تامل روشن می شود.
هر موجود ذی حیاتی را در نظر بگیرید اولا، تا آن جا که توان دارد تلاش می کند که حیات خود را حفظ کند. اگر هر یک از حیوانات، حتی حشرات، را ملاحظه کنید وقتی آسیبی به آن ها وارد شود ساعت ها برای زنده ماندن فعالیت می کنند تا جسم نیمه جان خود را حفظ نمایند. مثلا حیوانی که در دامی گرفتار می شود تا وقتی امیدی برای زنده ماندن دارد از تلاش برای رهایی دست بر نمی دارد. این شاهدی است بر این مطلب که هر موجود زنده ای حیات خود را بیش از همه چیز دوست دارد.
نسبت به آن آگاه هستند رسیدن هر کمالی در انسان احساسی خرسند کننده پدید می آورد که آن را لذت می نامیم. تصور لذت حاصل از کمال انگیزه لازم برای عمل را پدید می آورد بنابراین شناخت کمال آگاهی لازم برای عمل را پدید می آورد و لذت رسیدن به کمال انگیزه عمل را ایجاد می کند. درباره همه قوای نفس این دو عنصر یعنی آگاهی و انگیزه وجود دارد لذاتی که قوه شهوی و قوه غضبی ادارک می کنند و گذرا و زوال پذیرند این لذات دوام ندارند و معمولا پس از احساس رنج، حاصل می شود. اگر کسی دچار رنج گرسنگی نشود، خوردن غدا برای او لذتی نخواهد داشت و بسیاری از اوقات ادراک این لذات موجب پدید آمدن رنج هایی دیگر است مثلا افراط در خوردن و آشامیدن موجب بیماری است و افراط در سلطه جویی بر دیگران موجب تحمل رنج شکست و ناکامی است.
زوال پذیری این لذات و همراهی آن ها با رنج و ناخرسندی موجب می شود که انسان لذات پایدار و بدون رنجی را جستجو کند به عبارت دیگر انسان در جستجوی کمالی است که با رسیدن به آن خرسندی پایدار و بی زوال داشته باشد. این خرسندی پایدار و مطلوب انسان را سعادت می نامیم. سعادت خرسندی یا لذت پایداری است که از رسیدن به غایت و کمال حقیقی برای انسان پدید می آید سعادت چیزی است که قوه عاقله آن را تصور می کند و در نتیجه برای عمل انگیزه می یابد؛ در واقع سعادت خواهی انسان همان کمال خواهی اوست.
قوه عاقله برای رسیدن به سعادت در جست و جوی مقدمات و لوازم آن بر می آید. قوه عاقله تشخیص می دهدکه بقای جسم در دنیا و سلامت آن یکی از مقدمات ضروری برای رسیدن به سعادت است در نتیجه ارضاء قوه شهویه و غضبیه را به منظور حفظ سلامت جسم لازم می داند. برای آن که این دو قوه مانع دیگر کمالات انسان نشود قوه عاقله مصالح و مفاسد افعال را شناسایی می کند و حد اعتدال اعمال قوه شهویه و غضبیه را تعیین می کند.
آیت الله مصباح یزدی - سایت بلاغ


منبع: www.andisheqom.com






نوع مطلب : اخلاق، اجتماعی، 
برچسب ها : لذت طلبی و سعادت خواهی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
غرائز انسان
اخلاق فردی
غرائز
امیال و خواسته های نفس را می توان به دو بخش کاملاً متمایز تقسیم نمود:
1ـ مشتهیات نفسانی غیر ریشه دار که هوی و هوس نام دارد و انسان موظّف به مخالفت با آنهاست.[1]
2ـ تمایلات ریشه دار و ثابت موجود در نفس که منشأ رفتارها و فعالیت ها و واکنش های انسان در طول حیات است.
نظر به این که انگیزه های ذاتی و تعداد حدّ و حدود گرایش های نفس آن گونه که شایسته است شناخته نگردیده و در این باره نظریه قاطعی وجود ندارد، طبعاً تعریف دقیقی از غرائز در دست نیست.
از این رو به خوبی روشن نیست که آیا عامل جمیع رفتارهای انسان غرائز است یا خیر؟ و آیا تعریف هایی که تاکنون مطرح گردیده، همه فعالیت های انسان را تبیین می کند یا نه؟ در هر صورت منظور ما از غرائز عبارت از آن دسته گرایش های نفسانی و تمایلات انسانی است که حفظ و بقای زندگی فردی و نیازهای حیاتی آدمی را تأمین می نماید. به عبارت دیگر؛ غرائز، رفتارها و حرکت ها و تلاش های انسانی را که در مسیر رفع نیازهای فردی انجام می گیرد تفسیر و توجیه می نماید و طبیعتاً بخشی از آن ها مشترک بین انسان و سایر حیوانات خواهد بود.
احتیاجات غریزی اکتسابی و آموختنی نیست، بلکه با ادراک درونی به صورت نیاز احساس می شود، به نژاد یا منطقه یا عصر خاصی اختصاص ندارد. گرچه در سنین مختلف از شدّت و ضعف برخوردار است امّا همواره ثابت بوده، اصالت خود را حفظ می نماید. همین ثبات و حفظ اصالت غرائز و فطریات است که امکان ارائه طرحی جامع و همیشگی برای تربیت انسان را فراهم نموده و به دین اسلام جاودانگی بخشیده است.
غرائز هدف را می شناسد اما با چگونگی ارضا و مصادیق آن آشنا نیست. مثلاً انسان ذاتاً طالب کمال است و پیوسته در جستجوی راهی است که با حرکت در آن به سوی کمال خویش پرواز نماید، اما به درستی نمی داند که کمال حقیقی او در چیست و راه وصول به آن کدام است. همچنین نیاز بدن به مواد غذایی، به او می فهماند که گرسنه است ولی انتخاب نوع غذایی که تأمین کننده سلامتی اوست بر عهده غریزه گرسنگی نمی باشد. این مربّی و فرهنگ محیط است که او را در شناخت کمال حقیقی و گزینش راه صحیح و انتخاب غذای سالم یاری می کند.
از این رو انسان برای جهت دادن و هدایت غرائز نیازمند معلّم و فرهنگی سالم است تا فکر و اندیشه او را در مسیر ارضای صحیح غرائز راهنمایی و ارشاد نماید.
خطوط اصلی زندگی به وسیله غرائز ترسیم می شود لذا اطلاع از کمّ و کیف غرائز به ما امکان می دهد تا رفتار خود را در جریانات زندگی ریشه یابی کرده، برای حال و آینده خویش برنامه ای دقیق تر و متناسب با شأن انسانی خود تنظیم نماییم.
تحقیق در این زمینه را با طرح چند عنوان دنبال می کنیم:
تفاوت غرائز و انگیزه های فطری:
هر یک از تعریف هایی که برای غرائز مطرح گردیده، تنها بخشی از فعالیت های انسان را توجیه می نماید. از سوی دیگر برخی از حرکت ها و رفتارهای انسان را ممکن است مبتنی بر وجود گرایش هایی غیر از غرائز دانسته، ریشه آن ها را در فطرت آدمی جستجو نماییم. بنابر این انگیزه های فطری و غریزی را می توان در موارد زیر متفاوت دانست:
* گرایش های فطری از اختصاصات انسان است در حالی که حیوانات در بخشی از غرائز با انسان اشتراک دارند. بر همین اساس است که فطریات را بُعد انسانی نامیده، و از غرائز به بُعد حیوانی یاد کرده اند.
* تمایلات غریزی بسیار زودتر از فطریات ظهور می یابد، و فعلیت آن ها نیازمند تلاش و کوشش آدمی نیست در حالی که فطریات به صورت توان و قوّه است و شکوفایی آنها شدیداً به سعی و همّت انسان نیاز دارد.
* فطرت بر اساس محبّت خداوند متعال آفریده شده،[2] اما غرائز ریشه در حبّ نفس دارد.
ریشه غرائز:
اصلی ترین انگیزه ه و کششی که از نفس آدمی سرچشمه می گیرد و ریشه و اساس جمیع گرایش ها و خصلت های موجود در ذات نفس است عشق و محبّت است. هم چنان که عشق به خدای متعال و پرستش او از گرایش های فطری انسان بوده، ریشه در ذات نفس دارد، خود دوستی و حبّ نفس را نیز می توان به عنوان اصلی ترین غریزه از غرائز آدمی بر شمرد.
شور و نشاط حیات، فعالیت های حیرت انگیز شبانه روزی، حس رقابت، تنازع بقا، تلاش های خستگی ناپذیر و چرخش و رونق زندگی بر وجود غریزه حب نفس استوار می باشد، به گونه ای که اگر این غرایز از او گرفته می شد، بسیاری از حرکت ها و تلاش های آدمی متوقّف می گشت.
انسان خود را دوست دارد و آن چنان غرق در این دوستی است که نا خود آگاه برای خویشتن ـ که تبلور آن به صورت «من» است ـ نسبت به همه موجودات عالم مرکزیت قائل است. به هر چیزی که به گونه ای در ارتباط با او و به شکلی وابسته به او باشد، احساس تعلّق و مالکیت می کند. و در واقع مالکیت از پرتو غریزه حبّ ذات به وجود می آید.
هم چنان که غریزه حبّ نفس و خود دوستی ریشه جمیع غرائز انسانی بوده، هدایت و ارضای صحیح آن، منشأ اصلاح سایر غرائز گشته، زمینه شایستگی فرد و جامعه را فراهم می آورد، انحراف آن نیز سرچشمه بسیاری از مفاسد فردی و اجتماعی و باعث پیدایش و ظهور صفات ناپسند زیادی در نفس خواهد گشت.
تکبّر و خود بزرگ بینی، خود پسندی، خود خواهی، انتقاد ناپذیری، زود رنجی، خود را شایسته هر کاری پنداشتن و انکار تخصّص ها و مهارت های دیگران، نا دیده گرفتن ارزش های واقعی، تن دادن به کارهای نامشروع و ضدّ اخلاقی برای دستیابی به موقعیت های اجتماعی، حفظ تشخّص و شخصیت کاذب و صدها مفسده و پیامدهای ضدّ ارزشی دیگر از آثار و عواقب شوم انحراف این کشش ذاتی به حساب می آید.
«حبّ نفس خود به سه شاخه اصلی که بسترهای اصلی ظهور فعالیت های انسان است تقسیم می گردد: حبّ بقا، حبّ کمال، حبّ لذّت.
از هر یک از این سه غریزه، شاخه ها و فروع متعدّدی منشعب می شود که هر کدام منشأ بخشی از افعال و تلاش های انسان می باشد».[3]
برخی از غرائز مهم:
حبّ بقاء:
انسان ذاتاً میل دارد که همیشه باقی باشد. حرص و آز، علاقه شدید به عمر دراز، آرزوهای طولانی و تنفّر از مرگ از یک سو، و تحمّل ریاضت های دشوار، مجاهدت ها، فداکاری ها، زهد و تقوا، و بالاخره تلاش های خستگی ناپذیر معنوی از سوی دیگر، هر کدام جلوه هایی از علاقه انسان به جاودانگی و بقا است که به خاطر انحراف یا هدایت این غریزه ذاتی، به صورت رفتارهای گوناگونی از انسان ظاهر می گردد. و از همین جا نیز به اهمیت هدایت این غریزه، و نیازمندی انسان به مربّی حاذق و فرهنگی جامع و سالم پی می بریم.
آیات قرآنی هر یک از این دو جلوه را به گونه ای خاص متعرّض گردیده است. آن جا که دلبستگی به همیشه ماندن در عالم دنیا و مخلّد ماندن در جهان مادی را به عنوان میل و خواسته یهودیان مطرح نموده، چنین می فرماید:
«وَ لَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَى حَیَوهٍ وَ مِنَ الَّذِینَ أَشْرَكُوا یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَهٍ وَ مَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذَابِ أَن یُعَمَّرَ وَ اللَّهُ بَصِیرً بِمَا یَعْمَلُونَ»[4]
«(ای پیامبر) یهودیان را از همه مردم و حتّی از مشرکان نسبت به زندگی مادی دنیا حریص تر می یابی (به طوری که) هر یک از آنان آرزومند هزار سال عمر می باشد، اما این عمر طولانی نیز او را از عذاب نجات نخواهد بخشید، و خدا از کارها و اعمال آنان آگاه است».
این جلوه ای از غریزه حبّ بقا است که در اثر پشت کردن به دعوت مربیان آسمانی و عدم پذیرش مکتب و فرهنگ آنان، از مسیر درست منحرف گشته، به شکل آرزوی ماندن در دنیا و عمر هزار ساله ظاهر گشته است.
وعده های قرآنی به نعمت های جاودانه و بقای همیشگی در بهشت نیز پاسخی است به مؤمنین درباره همین خواسته طبیعی و آرزوی بقا و جاودانگی که به گونه ای صحیح از رفتار آنان ظاهر می گردد.
« وَ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا الْأَنْهاَرُ خَالِدِینَ فِیهَآ أَبَدًا لَّهُمْ فِیهَآ أَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَهٌ وَنُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظَلِیلاً؛[5] کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند، به زودی آنان را در بهشتی در آوریم که نهر ها از زیر درختانش جاری است، برای همیشه در آن جا خواهند ماند، و برای آن ها همسرانی پاکیزه است و آنان را در رفاه دائمی وارد می کنیم».
صیانت نفس:
انسان خود را دوست می دارد و میل دارد که زندگیش همیشه باقی باشد. حبّ نفس و علاقه به جاودانگی، هر یک او را وا می دارد که از جان و کیان و ارزش های خویش دفاع نماید. تلاش آدمی برای حفظ خود که از آن به صیانت نفس نام می برند یکی دیگر از غرائز مهم او است که از غریزه حبّ بقا سرچشمه می گیرد و چه بسا بتوان آن را مستقلاً منشعب از غریزه حبّ ذات دانست.
انگیزه صیانت نفس مانند سایر غرائز منشأ بسیاری از فعالیت های انسان است تا جایی که برخی، تلاش در جهت تهیه مسکن و سرپناه، غذا و لباس و سایر نیازمندی های آدمی را پاسخی برای این غریزه دانسته اند، گرچه به نظر می رسد این تلاش ها از انگیزه لذّت جویی سرچشمه می گیرد.
انسان موجودی است اجتماعی و به اصطلاح مدنی بالطّبع. زندگی گروهی و غریزه صیانت نفس، سرچشمه تلاش های وسیعی در جهت حفظ و حراست منافع فردی و جمعی است. تضاد و اصطکاک منافع افراد اجتماع که در بسیاری از موارد، لازمه طبیعی زندگی اجتماعی بوده و در برخی اوقات باعث بروز برخوردهای فیزیکی و جنگ های تدافعی ـ که هم مشروع است و هم معقول ـ می گردد، این غریزه را از حساسیت ویژه ای برخوردار نموده و به شدت آن را در معرض خطر انحراف از مجرای طبیعی قرار داده است.
با یک نگاه، بسیاری از ظلم ها، تجاوزها، جنایات، جرایم اجتماعی، و در سطحی وسیع تر، استثمار و استکبار را می توان زاییده انحراف غریزه صیانت نفس از مسیر طبیعی خود دانست. از همین جاست که قسمت قابل توجّهی از فرمان های الهی و ادیان آسمانی در راستای هدایت این غریزه صادر گردیده تا انسان برای پاسداری از خود و ارزش های خود، دیگران را قربانی نکند و به اصول همزیستی و رعایت حقوق همنوعان خویش پای بند باشد.
از این رو می توان گفت: ارضای غریزه صیانت نفس در چارچوب مکتب وحی یکی از ارکان مهم تحقّق عدالت اجتماعی به شمار می رود. اسلام با ارائه برنامه عملی جهاد با نفس، ضمن کنترل و هدایت این غریزه، آدمی را در جهت تأمین نیازهای واقعی و حرکت در مسیر اصلاح سایر غرائز و سیر معنوی او ارشاد و هدایت فرموده است.
حبّ کمال:
کمال عبارت از به ثمر رسیدن و شکوفا شدن نیروها و استعدادهای خفته و بالمآل، نوعی فزونی، وسعت و فراخی ـ کمّی یا کیفی ـ است. از این رو انسان پیوسته در پی افزایش و توسعه است و می کوشد خویشتن را از مظاهر گوناگون آن بهره مند ساخته، بهره وجودی ـ معنوی و مادی ـ خویش را بیشتر سازد.
کمال خواهی از غرائز اصلی آدمی است و تحت تأثیر همین غریزه است که انسان در مسیر آنچه که به تناسب معرفت و شناخت خود کمال پنداشته و آن را در قلمرو قدرت و توان خویش می یابد قرار گرفته، دشوارترین تلاش ها را متحمّل شده، خود را در معرض خطرات گوناگون قرار داده، برای دستیابی و نیل به آن سر از پا نشناخته، آنی از حرکت باز نمی ایستد.
رمز بسیاری از تلاش های خستگی ناپذیر شبانه روزی، پا فشاری برخواسته ها، قانع نشدن به رفع نیازهای روزمره، غبطه و حسرت بر آنچه به حسب ظاهر، دسترسی به آن میسر نیست و بالاخره راز آمال و آرزوهای دور و دراز، وجود غریزه کمال خواهی و کمال جویی است. و از آن جا که غریزه ای است ذاتی و انگیزه و گرایشی است که ریشه در ذات نفس آدمی دارد، انسان بدون نیاز به کمترین ترغیب و تشویقی در مسیر کمال مورد نظر خود حرکت کرده، موانع را یکی پس از دیگری پشت سر گذارده، تا رسیدن به مطلوب خویش از پای نمی ایستد.
همان گونه که پیشتر نیز یادآور شدیم غرائز انسانی نیازمند کنترل و هدایت است. انحراف هر یک از غرائز به تناسب نقش آن ها در رفتارهای آدمی، زیان های جبران ناپذیری را بر فرد و جامعه تحمیل خواهد نمود.
آرزوی انباشتن مال، دستیابی به پست و مقام، نشستن بر کرسی ریاست، نیل به مقامات مختلف دنیوی و صدها مورد از مظاهر و جلوه های فریبنده زندگی دنیا که هزاران هزار نفوس آدمیان را مجذوب خویش ساخته، آنان را تا سر حدّ جنون به اقداماتی همچون تباه کردن مال و حیثیت و حقوق و جان دیگران واداشته، همه و همه از انحراف این سرمایه ارزشمند یعنی غریزه کمال جویی سرچشمه می گیرد. و از همین جا بیش از پیش به نقش الگوها، جاذبه ها، فرهنگ ها و مربیان پی خواهیم برد.
دانشمندان، عالمان و مربیان امور تربیتی باید بکوشند با بالا بردن سطح معرفت و شناخت امت اسلامی، آنان را با کمال حقیقی که چیزی جز ذات واحد بی همتای الهی و تقرّب به ساحت اقدسش نیست آشنا نموده، از بیراهه رفتن این موهبت گرانبار و این سرمایه بزرگ الهی که سقوط در ورطه انواع و اقسام تباهی ها را در پی خواهد داشت جلو گیری نمایند.
کنجکاوی:
علاقه به علم و آگاهی و حقیقت جویی که از آن به نام کنجکاوی یاد می کنند و از انگیزه کمال جویی سرچشمه می گیرد یکی از غرائز مهم آدمی است که ریشه و منشأ بسیاری از فعالیت های فکری و فرهنگی انسان بوده، هدایت یا انحراف آن، نقش تعیین کننده ای در سرنوشت او ایفا می کند.
غریزه کنجکاوی از کودکی، انسان را به فعالیت و جستجو و سؤال و تحقیق وا می دارد. و هر قدر قوی تر باشد پی گیری انسان در کشف مجهولات و دستیابی به حقایق و واقعیات عالم شدیدتر خواهد بود.
پیشرفت های شگفت انگیز علم و دانش، اختراعات و اکتشافات فراوان دانشمندان، تحقیقات گسترده در زمینه های مختلف برای شناخت اسرار عالم خلقت، تعمیق علوم دینی و صدها نمونه از این قبیل امور مرهون وجود غریزه علم جویی و حقیقت خواهی انسان می باشد.
حقیقت جویی از امتیازات انسان است. وجود این غریزه منشأ بسیاری از سؤالات علمی، فکری، فرهنگی، دینی و معنوی است. انسان همین که با خود و جهان پیرامونش آشنا شد، چنان چه به خاطر تعلقات مادی، دچار روزمرگی نشده، از دریچه اندیشه و تفکّر با آن ها برخورد نماید، می خواهد بداند کیست؟ از کجا آمده؟ به چه منظور آمده؟ سرانجام به کجا خواهد رفت؟ می پرسد: این جا کجاست؟ نظام این عالم در دست کیست؟ چه باید کرد؟ و چنان چه پاسخ مناسبی نیابد آرامش از او سلب خواهد شد.
کنجکاوی و حقیقت جویی، انسان را تشنه و شیفته کشف واقع می نماید. قناعت به پاسخ های تردید آمیز و اکتفا کردن به بافته ها و ساخته های ذهنی و دور از حقیقت، حاکی از انحراف و کم نور شدن این سرمایه عظیم و این نیروی خداداد حقیقت جو است.
رهبران آسمانی بیش از هر چیز نسبت به احیای این غریزه انسانی در مردم اهتمام داشته اند. قرآن، این کتاب انسان ساز نیز با شدیدترین لحن از کسانی که این انگیزه را به کار نینداخته و به خاطر عدم تفکّر به افرادی نابینا و ناشنوا مبدّل شده، همچون چارپایان بلکه بدتر از آن ها گشته اند، مذّمت نموده، می فرماید:
«أُوْلَئِِكَ كَالأَْنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ؛[6] «آنان همچون چارپایانند، بلکه گمراه تر (زیرا قوّه ادراک دارند ولی تحقیق و سؤال نمی کنند) آن ها همانند غافلانند».
و برای جهت دادن و هدایت صحیح این غریزه و حراست آن از انحراف و دریافت اطلاعات غیر واقعی، پیروان خود را از پی گیری و حقیقت انگاشتن مورد گمان و ظنّ بر حذر داشته،[7] به پرسش از «اهل ذکر» که مبین حقایق و واقعیات هستند ترغیب فرموده است:
«فَسَْلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ»[8]
قدرت دوستی و قدرت طلبی:
قدرت خواهی و میل به داشتن قدرت یکی دیگر از غرائز مهم آدمی است که از غریزه کمال جویی منشعب می شود.
انسان ذاتاً طوری خلق شده که دوست دارد قدرتی داشته باشد که او را در مسیر رفع نیازهای زندگی و فراهم آوردن امکانات و زمینه حیاتی متناسب با شأن انسانی او بر جمیع مشکلات فایق گرداند.
هنگامی که خود را فاقد چیزی می بیند و از فقدان آن رنج می برد و یا انجام کاری را ضروری و لازم می پندارد و طبعاً دستیابی به آن چیز و تحقّق آن کار، مستلزم داشتن قدرتی متناسب با بزرگی و ارزش آن است، میل به قدرت طلبی، او را به حرکت، تلاش و فعالیت وا می دارد. و چنان چه خود را از نیل به مقصودش ناتوان بیابد، در اندیشه فراهم آوردن اسباب و لوازمی خواهد افتاد که او را قادر بر انجام کار مورد نظرش نماید. و از این طریق، در سایه تلاش فکری و بهره گیری از دانش و تجربه، به توسعه قلمرو قدرت خویش می پردازد. و هر قدر دایره معلومات او توسعه می یابد، بر تمایل و علاقه اش نسبت به دستیابی به قدرت بیشتر افزوده می گردد، تا آن جا که مایل است همه چیز و همه کس را تحت سیطره و قدرت خود در آورد.
قرآن نیز از زبان شیطان به این غریزه ذاتی اشاره می کند، آن جا که برای فریفتن حضرت آدم ـ علیه السلام ـ با توجّه به این میل ذاتی خطاب به او می گوید:
«یََا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَى شَجَرَهِ الْخُلْدِ وَ مُلْكٍ لَّا یَبْلَى؛[9] ای آدم، آیا تو را به درخت زندگی جاوید و حکومت همیشگی راهنمایی کنم؟».
در واقع شیطان دست روی دو انگیزه از کشش های نفس آدمی گذارده: یکی میل به بقا، و دیگر علاقه به قدرت که بالاترین شکل آن سلطنت دائمی است.
قدرت طلبی نیز خود منشأ تعدادی از غرائز دیگر است که استقلال طلبی و میل به خود کفایی را می توان از آن جمله نام برد.
انحراف یا عدم کنترل این غریزه نیز مفاسد عظیمی را به همراه دارد که جاه طلبی و دستیابی به پست و مقام و حکومت جابرانه بر جان و مال مردم و به خاک و خون کشیدن آنان در این مسیر را به عنوان نمونه می توان یاد آور گردید.
حبّ لذّت:
یکی دیگر از غرائز اصلی که از حبّ ذات سرچشمه می گیرد و خود منشأ بسیاری از انگیزه ها و گرایش های نفس است غریزه لذت طلبی است.
انسان ذاتاً موجودی است لذّت جو و رفاه طلب، و با توجّه به این که لذّت بردن جز در سایه وجود شرایطی ملایم با طبع انسانی امکان پذیر نیست، بسیاری از تلاش های شبانه روزی آدمی در جهت فراهم آوردن زمینه هایی است که با طبع او سازگار بوده، تزاحمی با آن نداشته، به او امکان کامجویی و لذّت بردن را ارزانی دارد.
از آن جا که ارضای هر یک از غرائز انسانی ـ به نوعی بر آوردن خواسته ای از خواسته های آدمی و برطرف کننده نیازی از احتیاجات او و طبیعتاً فراهم نمودن زمینه ای ملایم با طبیعت وی و ـ نهایتاً در بر دارنده شرایطی است که امکان لذت بردن را برای او فراهم می سازد، گستردگی قلمرو و دامنه این غریزه را آن چنان وسیع نموده که به فعلیت رسیدن و ارضای جمیع غرائز را می توان در راستای میل این غریزه و این گرایش ذاتی دانست.
ابتلای قشرهای عظیمی از مردم دنیا به خصوص جوانان و نوجوانان به بسیاری از مفاسد اجتماعی، از انحرافات جنسی گرفته تا مبتلا شدن به مشروبات غیر مجاز و مواد خانمان سوز مخدّر و صدها مفسده زیان بار دیگر که همه بر ارضای غریزه لذت جویی مبتنی است، اهمیت بیش از اندازه کنترل این کشش نفسانی را یادآور می گردد.
زیبا دوستی:
علاقه به زیبایی و حبّ زینت و جمال یکی دیگر از انگیزه های ذاتی نفس است، که از غریزه حبّ لذّت منشعب می گردد.
انسان ذاتاً طالب زیبایی است و از دیدن مناظر زیبا و صاحبان جمال لذت می برد. هیچ کس را لازم نیست آموزش دهند که چیز زیبایی مثل گل را دوست بدارد. ساختار روحی و خمیره نفس آدمی به گونه ای است که موجودات زیبا را دوست می دارد و همین که چیز زیبایی را دید به طور خاص، متوجّه آن شده، آتش محبّتش شعله ور گشته، نهایتاً مجذوب آن می گردد.
زیبایی تنها در دیدنی ها خلاصه نمی شود؛ صدای خوب و لذّت بخش نیز از مصادیق مهم اشیای زیباست. علاوه بر آن که بخش بزرگی از زیبایی ها را باید خارج از قلمرو حواس پنجگانه جستجو نمود که زیبایی معانی و مفاهیم همچون فصاحت و بلاغت، و حسن فضایل و کمالات روحی و اخلاقی، مانند عدالت و انصاف را از آن جمله می توان نام برد.
بلکه اگر حقیقت زیبایی را بنا بر برخی از تعریف ها، عبارت از موزون بودن و تناسب اجزای یک چیز بدانیم، همه موجودات عالم حقیقتاً زیبا هستند و بنا بر همین برداشت، حذف زیبایی از زندگی به معنای درهم ریختن و متلاشی شدن حیات انسانی، بلکه به مثابه از هم پاشیدگی کلّ نظام عالم خواهد بود.
انسان نه تنها طالب زیبایی است بلکه زیبا آفرین است. بسیاری از رفتارها و فعالیت های آدمی در صحنه های مختلف زندگی ناشی از کشش و تأثیر همین غریزه است قسمت قابل توجّهی از عمر آدمی صرف زیبایی، زیبا کردن زندگی، و ضمیمه زیبایی ها به خود و متعلقات خویش می گردد و اگر برداشت مذکور را از حقیقت زیبایی صحیح بدانیم، بخشی از این تلاش ها را می توان متأثر از غریزه کمال دوستی دانست. زیرا که زیبا کردن، خود نوعی کمال جویی است.
زیبا پسندی در جلب دوستی و محبّت بسیار مؤثّر است، به گونه ای که حتی اگر عشق را روانکاوی کنیم، یکی از ریشه های مهم آن زیبا پسندی است. زیبا پسندی در سیر معنوی و رشد شخصیت نیز مؤثر است. هنگامی که انسان به پدیده زیبایی برخورد می کند، چنان چه به طریقی صحیح، معقول، منطقی و بر اساس موازین شرع از آن بهره مند گردد، بهره وجودیش توسعه می یابد، و با انضمام زیبایی به وجود خویش، نه تنها غریزه لذّت جویی او ارضا گشته، بلکه به نوعی شخصیتش رشد می یابد. جامعه نیز نظر به این که شخصیت افراد را با متعلّقات زیبایی آن ها اندازه گیری می کند، این قضاوت را تأیید می نماید.
زیبا دوستی در تشکیل خانواده نیز ایفای نقش می کند. گرچه ازدواج و تشکیل خانواده، ریشه های متعدّدی همچون غرائز جنسی، انس طلبی و مهر خواهی دارد، اما زیبا پسندی مجرای ازدواج است. بسیاری از همسران، یکدیگر را از این طریق انتخاب می نمایند.
از نظر اسلام بهره گیری از زیبایی و استفاده از زینت امری است مطلوب و کاری است پسندیده، چنان که قرآن کریم مردم را به برگرفتن زینت در وقت حضور در مساجد دعوت فرموده است:
«یَابَنِى ءَادَمَ خُذُوا زِینَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِدٍ ....»[10]
و نیز می فرماید:
«قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَهَ اللَّهِ الَّتِى أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ؛[11] (ای پیامبر) بگو زیورهایی که خدا برای بندگانش پدید آورده و روزی های پاکیزه را چه کسی حرام گردانیده است؟».
هیچ کس حق ندارد انسان را از خواسته های طبیعی و سازگار با طبیعت که زیبایی ها بخش بزرگی از آن را تشکیل می دهد و خداوند آن ها را برای پاسخ به نیازهای واقعی آدمیان فراهم نموده، محروم گرداند.
رسول گرامی اسلام ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ از زیبایی های مشروع بهره مند می شدند. در احادیث وارد شده که آن حضرت هنگامی که در محافل مسلمین شرکت می کردند و یا مثلاً برای دیدار کسی می رفتند، به آرایش سر و صورت خویش می پرداختند و چنان چه آینه ای فراهم نبود در آب صاف نگاه می کردند.[12]
در میان غرائز، زیبا پسندی از حساسیت ویژه ای برخوردار است. دشواری تشخیص مجاز یا ممنوع بودن مجاری ارضای آن، این غریزه را به شدت در معرض انحراف قرار داده است. بسیاری از مفاسد و جرایم و گرفتاری هایی که دامن گیر جوامع انسانی است، ریشه در ارضای غیر مجاز این غریزه دارد. سوداگران و پول پرستانی که حیات ضدّ انسانی آنان در گرو چپاول منابع و ثروت های ملّت های محروم است برای قبضه کردن سرمایه ها و بازارهای آنان، بیش از هر چیز از غریزه زیبا پسندی سود می جویند.
رونق شدن بازار تجمّلات و استقبال جنون آمیز مردم به خصوص بانوان از مد در امور زندگی، از شکل آرایش گرفته تا انتخاب نوع لباس و ماشین و دکور منازل و محل کار، به طوری که بخش عظیمی از هزینه های زندگی و کسب و کار آنان را مخارج غیر منطقی تزیینات و پیروی از فرهنگ خانمان سوز مدیسم تشکیل داده، از خطرناک ترین آفت های تمدّن بشری است که همچون سرطان، سلامت زندگی، دین و ایمان، و کانون های خانوادگی را به گونه ای جدّی به مخاطره انداخته است.
اسلام عزیز برای ارضای صحیح غریزه زیبا پسندی، ضمن دستور مؤکّد به مراقبت دائمی در استفاده از مواهب الهی به خصوص حفظ و حراست دیدگان از نگاه کردن به مناظری که شرع مقدّس برای تأمین سلامت جوامع انسانی مجاز نشمرده، پیروان خود را به توجّه دائمی و یاد همیشگی خداوند متعال که ذات مستجمع جمیع زیبایی ها و کمالات، و خالق و آفریننده همه ظرافت ها و زیبایی ها است دعوت فرموده، تا علاوه بر بهره مند شدن از عالی ترین مظاهر زیبائی ها، خود آیینه و مظهر جلوه های زیبای انسانیت گردند.
مهر طلبی و محبّت خواهی:
محبّت خواهی یکی دیگر از گرایش های ذاتی و مهم آدمی است که از غریزه لذت دوستی سرچشمه می گیرد.
بخش قابل توجّهی از نیازهای روحی انسان در سایه همین غریزه تأمین می گردد. مهر و محبّت که از نیازهای طبیعی و ذاتی انسان است در تأمین سلامت روحی و حتی جسمی آدمی نقش به سزایی ایفا می نماید. هم چنان که صحت و سلامت زندگی اجتماعی و ارتباطات جمعی تنها در سایه مهرورزی و محبّت امکان پذیر است.
محبت در زندگی خانوادگی نیز تأثیر فراوان دارد. محبت و مهر مادری در جسم و روان کودک تأثیر می بخشد. روابط صمیمانه و شادابی محیط خانواده هنگامی از استحکام لازم برخوردار می گردد که سایه مهر پدر را بر سر داشته باشد. کودکی که از محبت و مهر پدر و مادر خویش برخوردار نیست عواطف انسانیش رشد نکرده، فردی خشن، افسرده، بی رحم بار می آید.
احساس تنهایی و غربت دوران نوجوانی را محبت رفیقی پاکدل و عشق خالص دوستی صمیمی می تواند پاسخگو باشد.
طغیان پر طلاتم نفس جوان در ساحل وجود همسری لنگر می اندازد که دل او سرشار از مهر شوهرش باشد.
گوهر گرانبهای محبت، اکسیر خوشبختی، مایه حلاوت و شیرینی زندگی و داروی شفابخش بسیاری از بیماری های اجتماعی ناشی از اختلافات خانوادگی است.
روابط خشک، بی روح و عاری از فروغ محبت و مهر قابل دوام نیست. قوام حیات فرد و اجتماع و تأمین سعادت دنیا و آخرت و حفظ و حراست از دین و ایمان آدمی در گرو محبت ورزی و دوستی برای خدا است. از این رو اسلام عزیز بر محبت به یکدیگر تأکید فراوان فرموده تا جایی که رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می فرمایند:
«سوگند به آن که جانم در دست اوست، وارد بهشت نخواهید شد مگر آن که ایمان بیاورید و ایمان نخواهید آورد مگر این که به یکدیگر دوستی و محبّت کنید».[13]
گرسنگی و تشنگی:
از جمله کشش های ذاتی نفس که از غریزه لذّت جویی سرچشمه می گیرد میل به خوردن و آشامیدن است که خداوند رزّاق برای حفظ سلامتی و بقای حیات آدمی، آن را در سرشت و نهاد او قرار داده است.
هنگامی که انسان گرسنه یا تشنه است، حالتی پیدا می کند که از آن حالت رنج می برد. آدمی از نخستین ساعات تولّد، این رنجش را در خود احساس می کند و با گریه کردن که رفتاری است نشأت گرفته از غریزه گرسنگی و تشنگی، در واقع برای رفع آن تلاش می نماید.
خوردن و آشامیدن پاسخی است طبیعی به این احساس نیاز. از این رو هیچ کس حق ندارد آدمی را از برآورده شدن این خواسته طبیعی منع نماید. همچنان که خود نیز نباید با پرهیز بیش از حدّ، شادابی، سلامتی و نشاط زندگی خویش را به مخاطره اندازد.
از سوی دیگر، زیاده روی در خوردن و آشامیدن و برآوردن خارج از اعتدال این خواسته طبیعی، خسارات فراوانی را بر روح و جسم آدمی در پی خواهد داشت.
اسلام با توجّه به آثار منفی پرخوری، مسلمانان را به اعتدال و میانه روی در خوردن و آشامیدن دعوت کرده است.
«بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید».[14]
رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می فرمایند:
«با خوردنی و آشامیدنی زیاد (و بیش از نیاز) دل ها را نمیرانید....»[15]
امام باقر ـ علیه السلام ـ نیز فرموده اند:
«هیچ چیز در نزد خدا مبغوض تر از شکم پر نیست».[16]
هم چنین مراقبت در پاکیزگی خوراکی ها و آشامیدنی ها چه از نظر جنس و چه از لحاظ رعایت حقوقی که ممکن است دیگران در آن ها داشته باشند، مورد تأکید شرع مقدس واقع گردیده است:
«(پیامبر به امر خداوند) آنچه پاکیزه و گوارا است حلال، و هر آن چه که پلید و ناسازگار است بر آنان تحریم می نماید».[17]
آمیزش خواهی:
این غریزه یکی دیگر از کشش های مهم نفس آدمی است که ریشه در غریزه لذّت جویی دارد و دارای قدرت محرکه ای است بسیار قوی، و از کششی فوق العاده نیرومند برخوردار است و مانند سایر گرایش های ذاتی نفس، منشأ بروز برخی از رفتارهای آدمی است.
غریزه جنسی عامل و انگیزه ای است برای پاسخگویی به یک نیاز طبیعی که با هدف ابقای نسل آدمی و به جریان افتادن طبیعی تولید مثل و تشکیل خانواده به دست توانای خدای متعال با نفس انسان عجین گردیده است.
علاقه به همسرداری و میل به بهره مندی از لذایذ جنسی، لازمه ساختمان وجودی انسان و جزء لا ینفک آن است. از این رو تلاش های گروهای منحرف ـ که فرهنگ آنان در ستیز با این واقعیت طبیعی است ـ در مسیر نابودی یا تضعیف غیر معقول آن نمی تواند برای همیشه خیال آنان را از وجود این کشش ذاتی آسوده سازد.
از سوی دیگر رها کردن بی قید و شرط این محرّک پر نیرو به منزله غفلت از حرکت سیل خروشانی است که دیر یا زود همه چیز را از جای کنده، به همراه خویش خواهد بود.[18]
غریزه جنسی هم چون آتشی است در زیر خاکستر، و اگر لحظه ای از آن غفلت شود طغیانش، خرمن دین و ایمان و آبرو و حیثیت آدمی را طعمه شعله های ویرانگر خود خواهد نمود.
آن جا که امواج سهمگین این غریزه، تار و پود وجود زلیخا را هدف حملات کوبنده خود قرار می دهد، هیچ نیرویی به جز امداد و اعانت الهی نخواهد توانست حتی هم چون یوسف صدیق، آن قهرمان عفت و پاکدامنی را از شرّ فتنه بنیان برانداز آن حراست نماید. قرآن با اشاره لطیفی از این خطر عظیم خبر می دهد:
«وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَآ أَن رَّءَا بُرْهَانَ رَبِّهِ‏كَذَ لِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشَآءَ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ»[19]
«آن زن آهنگ یوسف کرد (و در وصال او اهتمام و اصرار ورزید) و اگر یوسف برهان پروردگارش را نمی دید (و لطف خاص خدا نگهبان او نمی گشت) او نیز آهنگ زلیخا می کرد. ما این چنین بدی و عمل زشت را از او بگردانیدیم، چرا که او از بندگان خالص ماست».
در جای دیگر نگرانی و وحشت آن بزرگوار را از عصیان نفس، و انتظار وجود شریفش را از حمایت و لطف پروردگار خویش برای مهار این نیروی سرکش چنین بیان می فرماید:
«وَ مَآ أُبَرِّئُ نَفْسِى إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَهٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّى إِنَّ رَبِّى غَفُورٌ رَّحِیمٌ »[20]
«من نفس خود را (از عیب و تقصیر) تبرئه نمی کنم چرا که نفس، آدمی را قطعاً به بدی و کار ناروا امر می کند مگر این که پروردگارم رحم نماید (و از خطرات آن حفظ کند) حقیقتاً پروردگار من بسیار آمرزنده و مهربان است».[21]
نظر به حسّاسیت این غریزه، حفظ و حراست آن و پیشگیری از خطرات بیشماری که بر سر راه آدمی قرار می دهد، نیازمند برنامه ای جامع، کامل و منطبق بر خواسته ها و نیازهای طبیعی انسان است، و چنان چه پاسخ درست و مناسبی به آن داده نشود بازتاب آن بسی نامطلوب، و پی آمدهای آن بسیار مخاطره آمیز است. تا آن جا که بسیاری از مفاسد اجتماعی و انحرافات اخلاقی را می توان ناشی از عدم تعدیل و فقدان کنترل این غریزه دانست.
جهان امروز به خوبی فساد و بطلان عقیده فروید و امثال او را دریافته است، آنان معتقد بودند که مولد ممانعت از ارضای بی قید و شرط غریزه جنسی عقده هایی است که سلامت روانی جامعه را از بین خواهد برد. اما از مفاسد نکبت بار ناشی از رها کردن این غریزه که جهان را به زشت ترین شکلی به انحطاط و سقوط کشانده غافل بوده اند. و چه انحطاطی خطرناک تر و کدام بیماری کشنده تر از این که با زیر پا قرار دادن شرف و حیثیت زن، او را به صورت متاعی دست به دست بگردانند و دل پاک و گوهر عشق و نیروی جوانی و کمال انسانی را قربانی آزادی غیر معقول غریزه جنسی و امیال حیوانی و هوس های نامشروع خویش نمایند و جهان را در جهنم سوزان بی بند و باری، هرزه گی و دوری از عفت و پاکدامنی بیفکنند![22]
انسان نمی تواند تنها زندگی کند. خواسته ها و نیازهای وی نیز به لذّت های جنسی محدود نمی گردد. هرگز نباید مصالح عالی انسانی و منافع و حقوق جمعی انسان ها را به خاطر بهره مند شدن از لذایذ زودگذر و آنی ـ که نه تنها حیات معنوی و سلامت فردی را تهدید می کند، بلکه کلّ جامعه را در معرض تباهی و سقوط اختلافی قرار می دهد ـ به مخاطره انداخت.
اسلام با در نظر گرفتن نیازهای واقعی و فطری و با توجّه به همه مصالح فردی و اجتماعی، برای ارضای صحیح، معقول و منطقی میل جنسی، و هدایت و کنترل درست آن در جهت برآورده شدن نیاز طبیعی انسان، برنامه های متنوع و جامعی را ارائه فرموده که علاوه بر پیش گیری از مفاسد و پی آمدهای محدودیت ها و عقده های ناشی از آن، از نتایج نکبت بار بی بند و باری و آزادی های رذالت آمیزی که دامن گیر جهان غرب گشته به دور است.[23]

[1] . «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّیهَا». «به تحقیق رستگار شد آنکه نفس را پاک گردانید». سوره شمس: آیه10.
[2] . این نکته را از انضمام حدیث قدسی: «کُنتُ کَنزاً مَخفِیاً فَأَجبَبتُ أَن أُعرَفَ، فَخَلَقتُ الخَلقَ لِکَی أُعرَفَ». «من گنجی نهان بودم، دوست داشتم که شناخته گردم، از این رو انسان را آفریدم تا شناخته شوم». (بحار الانوار، 78/119، بیان ح6) به احادیثی که در ذیل آیه شریفه: « فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا » (سوره روم، آیه 30) با مضمون: (فَطَرَهُم جَمِیعاً عَلَی التَّوحِید) وارد شده، می توان دریافت.
[3] . اقتباس از کتاب (اخلاق در قرآن).
[4] . بقره / 96.
[5] . سوره نساء، آیه 57.
[6] . سوره اعراف، آیه 179.
[7] . « یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ » و « وَ إِنَّ الظَّنَّ لَا یُغْنِى مِنَ الْحَقِّ شَیًْا » (سوره حجرات، آیه 12 و سوره نجم، آیه 27).
[8] . سوره نحل، آیه43.
[9] . سوره طه، آیه 120.
[10] . سوره اعراف، آیه 31.
[11] . سوره اعراف، آیه 32.
[12] . مکارم الاخلاق، 34، ب1، ف5.
[13] . «وَ الَّذِی نَفسِی بِیدِهِ لا تَدخُلُونَ الجَنَّهَ حَتّی تؤمنوا ولا تؤمنون حتّی تحابّوا» مستدرک: 12/222، باب 14، از ابواب امر و نهی، ح16، و ج 8/362، باب 32، از ابواب احکام العشره، ح5.
[14] . «كُلُوا وَاشْرَبُوا وَ لَا تُسْرِفُوا» سوره اعراف، آیه 31.
[15] . «لا تُمِیتُوا القُلُوبَ بِکَثرَهِ الطَّعامِ وَ الشَّرابِ....» بحار، 66/ 331، ح7.
[16] . «ما مِن شَیءٍ أَبغَضَ إِلَی اللهِ مِن بَطنٍ مَملُوءِ». بحار، 66/331، ح5.
[17] . « وَیُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّبَاتِ وَیُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبَائِثَ» سوره اعراف، آیه 157.
[18] . مشتهیات آدمی دو گونه است: برخی مانند خوردن و خوابیدن که محدود است و پس از برآورده شدن، رغبت انسان نسبت به آن ها از بین می رود، و بعضی دیگر مانند پول پرستی و جاه طلبی که نامحدود و مرزناشناس است. در این میان میل جنسی گرچه به خاطر محدودیت توان جنسی، به خواسته های نوع اوّل مشابه است، اما از سوی دیگر می تواند به صورت یک هوس و عطش روحی در آمده، سیر ناشدنی باشد.
[19] . سوره یوسف، آیه 24.
[20] . سوره یوسف، آیه 53.
[21] . بعضی از مفسرین این قسمت از آیه را از گفته های زلیخا دانسته اند.
[22] . البته پیدایش عقیده امثال فروید و افراط غیر منطقی آنان در جریان ریشه یابی و تبیین امور انسانی و پی آمدهای بنیان برانداز آن، عکس العمل کجروی ها و تفریطی است که از سوی گروه های منحرف در خلال سالیان دراز در مقابله با این کشش طبیعی آدمی صورت پذیرفته است.
[23] . البته دست های پلید جهان خواران و سردمداران خبیث صهیونیزم را نیز در پشت پرده نباید از نظر دور داشت. شگفت آنکه برخی از آنان در تشریح و ترسیم نقشه های شوم خود تصریح کرده اند:
«بر ما لازم است که در راه گسترش فساد اخلاق در همه جا سعی بیشتری نماییم تا بهتر بتوانیم قدرت به دست آوریم... فروید از ماست و او پیوسته مطالب جنسی را آشکارا نشر می دهد تا در نظر جوانان چیز مقدسی باقی نمانده، و یگانه اندیشه آن ها این باشد که غرائز جنسی خود را اشباع کنند و سرانجام، انسانیت خود را از دست بدهند!» (نشریه در راه حق، به نقل از «کتاب آسمانی کدام است» ص 2).

منبع: www.andisheqom.com



عباس اسماعیلی یزدی - فرهنگ و تربیت، ص 200




نوع مطلب : اخلاق، اجتماعی، 
برچسب ها : غرائز انسان،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : محمد مقاله
عواطف و احساسات
مقدمه:
عواطف، گرایش ها و احساساتی است که توجّه انسان را از خود به نفع غیر معطوف می دارد.
عواطف، استعدادی است فطری و از سرمایه های مهم آدمی است که در تربیت و کسب فضایل، نقشی اساسی ایفا می کند.
زندگی انسان از حرارت عواطف گرم می گردد. احساسات و عواطف انسانی، زندگی را غنی و پربار ساخته، آن را قابل تحمّل نموده، از یک نواختی بیرون می آورد.
فداکاری ها، از خود گذشتگی ها، نوازش یتیمان، دستگیری بینوایان، مهر و محبّت، عشق و دلسوزی، قدردانی و سپاسگزاری، صله رحم و .... همه و همه از احساسات و عواطف پاک انسانی سرچشمه می گیرد.
بسیاری از جنبش های مهم اجتماعی و حتّی صلح و جنگ از عواطف و احساسات نشأت می گیرد.
عواطف و احساسات مجموعه ای از انفعالات، انجذابات و حالات ظاهراً متضاد با منافع شخصی است که اگر بر اساس منطق و روی میزان صحیح از آنها استقبال و پیروی گردد، نقش تعیین کننده ای در رشد و تعالی انسان خواهد داشت.
اگر نوازش یتیمی دل سوخته و محبت به بینوایی درمانده، آتش قهر الهی را فرو می نشاند، و اگر طوفان خروش و امواج سهمگین غضب، و خشم اعتراض مردان بزرگ و قهرمانان توحید در دفاع از حقوق ستم دیدگان و اعتلای شرافت و مجد انسانها، آتش انقلاب را در توده های عظیم انسانی برای احقاق حق و در هم کوبیدن بینان ظلم و فساد و تبهکاری شعله ور می سازد، و اگر پرواز معنوی انسان به یمن بال عشق و به برکت شور محبّت میسّر می گردد، تنها به خاطر وجود عواطف انسانی است که خالق مهربان در وجود انسان به ودیعه گذارده است.
بررسی بیشتر این مبحث را نیز ضمن چند عنوان پی می گیریم:
تفاوت عواطف و عقل:
همانطور که گذشت تأمین سعادت انسان و سلامت و تحرّک جامعه مستلزم هماهنگی، همدلی، همکاری و همیاری عقل با عواطف و احساسات است، و ضعف یا فقدان هر یک پویایی بلکه اصل حرکت فرد و جامعه را در مسیر تربیت و رشد و تعالی به مخاطره انداخته، موجب خسارات عظیم و جبران ناپذیری خواهد شد. در عین حال هر یک از این دو نیرو دارای ویژگی ها و خصایصی متمایز از دیگری است:
* عقل هادی و راهنمای انسان به سوی کمال است.
* حکم عقل بر استدلال و برهان مبتنی، و بر محاسبه و منطق استوار است.
* عقل چراغی فروزان و حسابگر تواناست که انسان را از دیگر حیوانات متمایز ساخته، به یمن وجودش او را فرمانروای زمین قرار داده است.
* و بالاخره عقل به منزله عالمی دقیق و قاضی عادلی است که در محیطی آرام و دور از هرگونه حبّ و بغض و شور و هیجان، در خدمت انسان قرار گرفته خوب و بد را به او نشان می دهد.
در مقابل:
* عواطف و احساسات؛ محرّکی توانمند، قوّه و بازویی پر تحرّک، ترمزی قوی و عاملی بازدارنده و ملامت کننده ای پرخاشگر است.
* عاطفه با محاسبه سر و کار ندارد، منطق نمی شناسد و با استدلال و برهان و مصلحت بیگانه است.
* عاطفه نیرویی است برخاسته از کشش های محیط و واکنشی است نشأت گرفته از جاذبه های پیرامون انسان، که او را برای پاسخ گویی به این کشش ها و جاذبه تهییج کرده، بر انجام عکس العمل مناسب وا می دارد و کوتاهی و قصور او را در این امر مورد سرزنش و ملامت قرار می دهد.
* و سرانجام، عاطفه سرشار از جنبش، هیجان، حرارت، و دوستی و لبریز از عشق و مهر و شفقت است.
دل مادر آکنده از محبّت فرزند است، و این علاقه تا اعماق وجودش نفوذ کرده، امّا این علاقه و مهر او مبتنی بر منطق و محاسبه نبوده، برای این محبّت وافر برهانی عقلی و استدلالی علمی در دست ندارد.
عاشق دلباخته، با برهان عاشق نگردیده، صغری و کبری و براهین عقلی نمی فهمد. او عاشق است و مجذوب، و سخن از مصلحت و منطق و استدلال با او به مثابه سنگ بر دیوار است.[1]
ظهور عواطف در کودکان:
احساسات و عواطف کودکان قبل از عقل آنان شروع به رشد کرده، از حدود سه ماهگی که غنچه لب هایشان به لبخند شکوفا می گردد، ظهور می یابد.
در تمام جهان اطفال نوعاً از شش تا هفت سالگی به دبستان رفته، تدریجاً شکوفه های عقل در آنان شکفته می گردد، درحالی که عواطف سالها قبل از آن، پیش از آن که آنان کوچک ترین درکی از مسائل علمی و استدلالی داشته باشند رشد نموده، بسیاری از حالات والدین مثل اقبال و توجّه را که شعبه هایی از عواطف و احساسات است درک می کنند.
از این رو خشونت و تندی، نرمی و ملاطفت، نوازش و مهربانی و بسیاری از برخوردهای عاطفی مثبت و منفی در آنان آثار مطلوب و یا نامطلوبی به بار خواهد آورد که برخی از آنها از واکنش آنان در همان کودکی ظاهر می گردد.
عواطف و احساسات در روایات:
درباره رعایت لوازم دوستی و اهتمام به اقداماتی که منبعث از احساسات و عواطف انسانی است، روایات زیادی وارد شده که در اینجا به چند مورد اشاره می کنیم:
امام صادق ـ علیه السلام ـ می فرمایند:
«با هم در ارتباط باشید، به یکدیگر نیکی کنید. و نسبت به هم مهربان بوده، با مهر و عطوفت رفتار نمایید.»[2]
و نیز می فرمایند:
«مسلمانان موظّف اند در راه پیوند و ارتباط تلاش نمایند و بر عطوفت و مهرورزی، یکدیگر را کمک کنند، با نیازمندان مواسات کرده، آن ها را یاری نمایند، و از توجّه محبت آمیز به یکدیگر، دریغ نورزند. (آری، باید چنین کنید) تا آن چنان باشید که خداوند بزرگ دستور فرموده که: «با یکدیگر مهربان اند»[3]»[4]
جایگاه محبّت و دوستی در میان عواطف انسانی:
امام باقر ـ علیه السلام ـ از رسول اکرم ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ نقل فرموده اند:
«دوستی مؤمن با مؤمن برای خدا از بزرگ ترین شعبه های ایمان است. آگاه باشید که هر کس برای خدا دوستی کند و برای خدا (با کسانی که نسبت به خدا و مؤمنین از در بغض و کینه توزی، عناد ورزیده و با حقّ و حقیقت در ستیزند) دشمنی نماید و منع و عطایش برای خدا باشد از برگزیدگان خداست».[5]
نیل به کمال و دستیابی به مدارج عالی ایمان جز در سایه عمل به واجبات (به عنوان اساسی ترین راه کارهای حیاتی حرکت در مسیر تکامل) و پرهیز از محرّمات (به عنوان بزرگ ترین موانع این سیر معنوی) میسّر نیست. و آشنایی با وظیفه و شناخت صحیح تکلیف، از شروط اساسی تحقّق این مهم محسوب می گردد.
در میان وظایف و تکالیف دینی، برخی از آن ها از جایگاه ویژه و اهمیت خاصی برخوردار است، به طوری که ترک آن ها باعث تخریب بنیاد ایمان و تزلزل در ارکان اصول اعتقادی انسان می گردد، و پای بندی و عمل به آن ها نیز در بردارنده آثاری شگفت و بس فوق العاده و عظیم است.
محبّت و دوستی خالصانه مؤمنین نسبت به یکدیگر را با توجّه به اثر و منزلتی که در این حدیث شریف از آن یاد شده، می توان به عنوان نمونه ای از این تکالیف مهم بر شمرد.
آری دوستی و محبّت برای خدا نشانه ایمان است و از چنان منزلت و جایگاهی برخوردار است که پای بندی به آن، انسان را به قلّه های شرف و آسمان افتخار نایل گردانیده، او را از برگزیدگان خدای متعال قرار داده و خلعت اصفیاء اللّهی بر تن او خواهد نمود.
ابو بصیر از امام صادق ـ علیه السّلام ـ نقل می کند که فرمودند:
«کسانی که برای خدا با یکدیگر دوستی می کنند، روز قیامت بر منبرهایی از نورند، نور چهره ها و نور اجساد و نور منبرهایشان همه چیز را روشن می کند به طوری که بدین وسیله شناخته می شوند و گفته می شود: اینان محبّت کنندگان در راه خدایند.»[6]
امام صادق ـ علیه السلام ـ می فرمایند:
«دو مسلمان که با هم برخورد می کنند، هر کدام دیگری را بیشتر دوست دارد برتر و بهتر است».[7]
حضرت رضا ـ علیه السلام ـ از پدران خود نقل می کنند که رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فرمودند:
«پیروان من مادامی که یکدیگر را دوست داشته، به هم هدیه بدهند، امانت دار بوده، از حرام دوری نمایند، مهمان نوازی کرده، نماز بر پا دارند و زکات بدهند، همواره در خیر و خوبی می باشند. هرگاه چنین نکنند خداوند آنان را به قحطی مبتلا نماید».[8]
جایگاه سپاسگزاری:
نمونه دیگری از تکالیف ویژه تربیتی که در میان عواطف انسانی از جایگاه و منزلتی بس عظیم برخوردار است قدردانی و سپاسگزاری است به گونه ای که بنابر آنچه در مباحث اعتقادی مورد نظر دانشمندان علوم دینی و معارف اسلامی است رکن و اساس ایمان به خدا و پذیرش فرمان های الهی و پیروی از مکتب انبیاء عظام، سپاسگزاری در مقابل نعمت های بزرگ خداوند متعال است.
شکر و سپاس، خود یکی از اقسام عبادت و وسیله ای برای تکامل انسان است. خداوند همه نعمت ها را در اختیار انسان قرار داده تا با استفاده از آن ها، در نهایت به کمال معنوی و ابدی خود برسد و یکی از راه های وصول انسان به کمالات معنوی، شکر منعم و سپاسگزاری اوست.
انگیزه سپاسگزاری به هنگامی در انسان پیدا می شود که از کسی بهره ای ببرد، یا نیازی از نیازهای او تأمین گردد. به عبارت دیگر؛ سپاسگزاری بازتاب عاطفی مهر و محبت در روان انسان است. انسان فطرتاً دوست دارد محبت و احسان دیگران را ارج نهاده، از نیکی و مهر آنان قدردانی نماید، و هر اندازه که بیشتر از رشد عواطف انسانی برخوردار باشد، انگیزه سپاسگزاری در او نیرومندتر است به گونه ای که با مشاهده کوچک ترین احسانی از دیگران، خود را موظّف به انجام تکلیفی می داند که از اعماق وجودش احساس می نماید و تا زمانی که از عهده آن بر نیامده، ناراحت است و از آن رنج می برد.
سپاسگزاری در حیوانات نیز به صورت یک واکنش غریزی وجود دارد. به عنوان نمونه می توان سگ را مورد مطالعه قرار داد که در مقابل لقمه نان یا پاره استخوانی، تمام عمر قدردان نیکی انسان بوده و برای جبران آن حتی از جان خود دریغ نمی ورزد.
سپاسگزاری، عملی است واقع گرایانه، و حرکتی است در مسیر شناخت واقعیات که انسان را از انکار حقایق دور کرده، حقّ شناسی را در او تقویت می نماید. از همین روست که آن را یکی از بزرگترین راه کارهای سیر معنوی و بازتاب آن را رفع گرفتاری ها و دفع عذاب اخروی دانسته اند.
مرحوم نراقی می نویسند:
«شکر، افضل منازل سعادت و عمده توشه مسافرین به عالم نور و بهجت است، سبب رفع بلا و باعث زیادتی نعمت ها است.»
خداوند می فرماید:
«ما یَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذَابِكُمْ إِن شَكَرْتُمْ وَآمَنتُمْ؛[9] خداوند به مجازات شما چه نیازی دارد، اگر شکرگزاری کنید و ایمان آورید؟!»
و نیز می فرماید:
«لَئِِن شَكَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّكُمْ؛[10] اگر شکر گزاری کنید، البته (شما را رشد داده، نعمت خود را) بر شما خواهم افزود».[11]
کنترل عواطف و احساسات
هر یک از تمایلات گوناگونی که در مجموعه جسم و جان بشر نهفته است در تأمین خوشبختی و سعادت او سهمی داشته و نقش ایفا می کند. احساسات تا آن جا که یک انفعال طبیعی است، ارزش مثبت یا منفی ندارد ولی عکس العمل هایی که انسان به تناسب این حالات از خود بروز می دهد، نظر به اختیاری بودن آن ها دارای ارزش مثبت یا منفی است.
از آن جا که برخی از مظاهر احساسات مانند یأس و نومیدی، قساوت قلب، ترس ذلّت بار و خشم غیر منطقی طبیعتاً نیازمند مقابله و مبارزه جدّی است و همچون دلبستگی بی مورد و دوستی بیش از حدّ که مراقبت دائمی را می طلبد، لازم است با محاسبه منطقی و رعایت اصول و ضوابط تربیتی و اندازه گیری صحیح علمی و واقع بینانه، ضمن تعدیل آن ها هر یک را در جهت صحیح و در حدّ ضرورت ارضا نمود تا از پی آمدهای افراط و تفریط و عوارض زیان بار آن پیشگیری کرده و آدمی از جمیع جهات به کمال شایسته خویش نایل گردد.
به عنوان مثال اگر لازمه برخورداری از عواطف و احساسات پاک انسانی، اظهار دوستی و محبّت است، و اگر محبّت و دوستی، لازمه انسانیت است در عین حال زیاده روی و افراط در موارد غیر ضروری موجب خسارات و ضایعات فراوانی می گردد.
زود رنجی، خود بزرگ بینی، پر توقّعی و از خود راضی بودن از تبعات منفی محبّت بیش از حدّ است. کودکی که از مهر و محبت دور از اعتدال برخوردار گردد، فردی لوس، غیر منضبط و مسئولیت ناپذیر خواهد شد.
همچنین است آثار سوء و پی آمدهای ناگوار محبّتی که در جهت صحیح و بر اساس استحقاق و میزان درست انجام نپذیرد. کودکی که به خاطر شکستن شیشه و یا ضرب و شتم کودکان دیگر مورد تشویق قرار می گیرد هرگز انسانی معتدل، خردمند و حقّ شناس بار نخواهد آمد. بسیاری از مفاسد اجتماعی و بزه کاری های کودکان و نوجوانان از همین جا سرچشمه می گیرد.
اختلافات قومی، کینه توزی های دامنه دار و حتی درگیری های فیزیکی که در برخی موارد منجر به کشت و کشتار نیز می گردد، ریشه در افراط و عدم گزینش جهت معقول نسبت به ارضای تمایلات و عواطف دارد.
از همین جاست که در روایات «فِی الله» بودن و «لِلّه» بودن اعمال و به خصوص حبّ و بغض مورد تأکید فراوان قرار گرفته است.
امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل می فرمایند: (روزی) رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به یاران خود فرمودند:
«کدام یک از دستاویزهای ایمان محکم تر است؟ عرض کردند: خدا و رسولش داناترند، و بعضی از آنها گفتند: نماز، برخی عرض کردند: زکات، عدّه ای روزه، گروهی حجّ و عمره، و تعدادی جهاد را مطرح کردند.»
رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ فرمودند: هر یک از این ها که گفتید فضیلتی دارد، ولی پاسخ پرسش من نیست.
«محکم ترین دستاویز ایمان؛ دوستی برای خدا، دشمنی برای خدا، دوستی و پیروی اولیای خداوند، و بیزاری از دشمنان خداست».[12]
امام حسن عسکری ـ علیه السلام ـ از پدران بزرگوار خود نقل می کنند که روزی رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به یکی از یاران خود فرمودند:
«ای بنده خدا! دوست بدار در راه خدا، دشمنی کن در راه خدا، مهرورزی کن در راه خدا و خصومت نما در راه خداوند، زیرا جز از این طریق به ولایت خدا نخواهی رسید، و آدمی تا چنین نباشد طعم ایمان را نمی یابد، هر چند نماز و روزه اش بسیار باشد...»[13]

[1] . از همین جا به این واقعیت عینی پی می بریم که با نوع زنان که سرشار از احساس و عاطفه هستند با دلیل و برهان و منطق مواجه شدن، کاری است نادرست، و انتظار کارآیی از این روش، توقّعی است بی مورد و غیر واقع بینانه. بسیاری از اختلافات کور خانوادگی نیز از نادیده گرفتن همین امر سرچشمه می گیرد.
[2] . تَواصَلُوا وَ تَبارُّوا وَ تَراحَمُوا وَ تَعاطَفُوا. کافی، 2/140 باب تراحم، ح3.
[3] . سوره فتح: آیه 29.
[4] . یحِقُّ عَلَی المُسلِمِینَ الإجتِهادُ فِی التَّواصُلِ وَ التَّعاوُنُ عَلَی التَّعاطُفِ وَ المُواساهُ لأِهلِ الحاجَهِ وَ تَعاطُفُ بَعضِهِم عَلی بَعضٍ حَتّی تَکُونُوا کَما أَمَرَکُمُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ (رُحَماءُ بَینَهُم).....کافی: 2/140، ح 4.
[5] . وَدُّ المُؤمِنِ لِلمُؤمِنِ فِی اللهِ مِن أَعظَمِ شُعَبِ الإِیمانِ. أَلا وَ مَن أَحَبَّ فِی اللهَ وَ أَبغَضَ فِی اللهِ وَ أَعطی فِی اللهِ وَ مَنَعَ فِی اللهَ فَهُوَ مِن أَصفِیاءِ اللهِ. کافی: 2/102، باب الحبّ فی الله، ح3.
[6] . إِنَّ المُتَحابِّینَ فِی اللهِ یومَ القِیامَهِ عَلی مَنابِرَ مِن نُورٍ، قَد أَضاءَ نُورُ وُجُوهِهِم وَ نُورُ أَجسادِهِم وَ نُورُ مَنابِرِهِم کُلَّ شَیءٍ حَتّی یعرَفُوا بِهِ، فَیقالُ: هؤُلاءِ المُتَحابُّونَ فِی اللهِ کافی، 2/102، ح4. [7] . إِنَّ المُسلِمَینِ یلتَقِیانِ، فَأَفضَلُهُما أَشَدُّهُما حُبّاً لِصاحِبِهِ.. کافی، ج2/104، ح14.
[8] . لا تَزالُ أُمَّتِی بَخَیرِ ما تَحابُّوا وَ تَهادَوا وَ أَدُّوا الأَمانَهَ، وَ اجتَنَبُوا الحَرامَ، وَ قَرَوُا الضَّیفَ، وَ أَقامُوا الصَّلاهَ وَ آتَوُا الزَّکاهَ، فَإِذا لَم یفعَلُوا ذلِکَ ابتَلَوا بِالقَحطِ وَ السِّنِینَ. عیون الأخبار، 2/28، ب31، ح25، بحار: 74/392، باب التراحم، ح10.
[9] . سوره نساء، آیه147.
[10] . سوره ابراهیم، آیه 7.
[11] . معراج السعاده، 597.
[12] . وَلکِن أَوثَقُ عُرَی الإِیمانِ الحُبُّ فِی اللهِ وَ البُغضُ فِی اللهِ وَ تَوالِی أَولِیاءِ اللهِ وَ التَّبَرِّی مِن أَعداءِ اللهِ. کافی، 2/102، باب الحبّ فی الله، ح6.
[13] .یا عَبدَ اللهِ! أَحبِب فِی اللهِ وَ أبغِض فِی اللهِ وَ والِ فِی اللهِ وَ عادِ فِی اللهِ، فَإِنَّهُ لا تَنالُ وِلایهَ اللهِ إِلاّ بِذلِکَ، وَ لا یجِدُ رَجُلٌ طَعمَ الإِیمانِ وَ إِن کَثُرَت صَلاتُهُ وَ صِیامُهُ حَتّی یکُونَ کَذالِکَ... ینابیع الحکمه: 2/47، ب 31، ف3، ح11، امالی صدوق/11، م3، ح7، علل الشرایع: 1/140، عیون الأخبار: 1/226، ب28، ح41.
عباس اسماعیلی یزدی - فرهنگ تربیت، ص 186 - 199

منبع: www.andisheqom.com







نوع مطلب : اخلاق، اجتماعی، 
برچسب ها : عواطف و احساسات،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
دانلود رایگان تحقیق و مقاله (تحقیق ای تی)
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : محمد مقاله
مطالب اخیر
نویسندگان
برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :